مسافر آسمان

سردار
ما تو را دور سر تمام اهلی بیت می گردانیم
و بعد
به آسمان می سپاریم
نه خاک
تو مسافر آسمانی
پرواز مبارکت

طلبیدن یا نطلبیدن مساله این است

این که بعدا از مدتها بروی کرمان
و یکی از انگیزه هایت دیدار دوباره گلزار شهدا باشد
و بعد سفرت تمام شود و....
فقط می تواند اسمش نطبیدن باشد
کاش یک بار دیگر تنفس در این فضا را تجربه کرده بودم

یادم تو را فراموش

اینکه بعد از مدتها
درست روز تولد تو
یادت....
بگذریم
دلتنگی آدم را خیالاتی و دیوانه و .... میکند

باباي زينب

بابای زینب اسمش محمد آقاست
بابای زینب خیلی محجوب و مهربان است
زینب او را خیلی دوست دارد
او هم زینب را خیلی دوست دارد

آنها تازه به جمع خانواده گی ما پیوسته اند.
یک وصلت جدید ....
بابای زینب نه تنها برای زینب بابای خوبیست
برای مادر بزرگ زینب هم داماد خوبیست
در کارها کمکش می کند
برایش پسری میکند....

 

چند روز بود که زینب مدام توی گوش مادر بزرگ می گفت:
مامانی می دونی مامانم بهت دروغ گفته
مامانی گفت : چه دروغی
زینب گفت : بابام قم نیست.. رفته سوریه

 

مامانی خودم دیدم ساکش رو برداشت و رفت. یواش به مامانم گفت : بچه ها خوابن
ولی من خواب نبودم. یواشکی داشتم نگاش می کردم

 

از روزی که چند مدافع حرم  بی سر را در شهرشان تشییع کردند
زینب عجیب بهانه گیر شد....

بابای زینب اسمش محمد است.
بابای زینب چون اجاره 400 هزار تومانی را نداشته بدهد
به خانه ای ارزان تر اساب کشی کرده اند خانه ای که اجاره اش 300 هزارتومان باشد
زینب خیلی شیرین زبان است...

ادم باید خیلی دل داشته باشد که از شیرین زبانی های یک دختر 4 ساله بگذرد

بابای زینب اسمش.... مدافع حرم حضرت زینب است.

 

 

حال دلم

حال دل آدم كه خوب نباشد
دنيا روي سرت خراب است
حال دل آدم كه خوب نباشد
نه سفر
نه ....
هيچ چيز حال دل آدم را خوب نمي كند

جز يك چيز
و آن هم اشاره ايست ....

و من امروز از در خانه كه خارج شدم
دلم اشاره اي مي خواست
تا حال دلم خوب شود

دلم مي خواست بهانه اي براي نوشتن پيدا كنم

و حالا
پاسخ به سلامي به لهجه شيرين حاج حسين خرازي

و
چه قدر دلم براي گلزار شهداي اصفهان تنگ شده
و براي فرودگاه اصفهان
و لبخند زنده و مسحور كننده خرازي در سالن فرودگاه...

بايد براي دلم كاري بكنم
شايد هم بايد شهدا براي دلم كاري بكنند

 

خط قرمز

زندگي مثل يك ديكته بزرگ مي ماند
هميشه بايد در زندگي آدم يك نفر باشد كه

زير غلط ادم  يك خط قرمز بزرگ  بكشد

و بعد مجبورت كند درستش را بنويسي
يا از روي درستي كه او برايت نوشته 100 بار بنويسي

يا يك خط كش داشته باشد كه اگر درست نشدي
10 ضربه به كف دست راست و 10 ضربه به كف دست چپت بزند

تا ديگر از اين غلط ها نكني

خودكار قرمز دست شهداست.خط قرمز شهدا خون شان است

پ.ن: ادم بايد هميشه در زندگي اش يك دوست شهيد داشته باشد
پ.ن 2: آقا سيد جواد در زندگي كسي كه دوستش داري يك غلط هست

من سعي كردم زيرش خط بكشم ولي نشد
شايد چون به اندازه تو دوستش ندارم يا شايد.....پس خودت بسم الله

اجابت

همه هفته در آرزوی امروز بودم
دلم لک زده برای بهشت رضا
باید خودم را اجابت کنم
و کفشهای تازه ام را بپوشم
همین حالا

مدارك يك عمر زندگي

بعضي وقت ها اتفا هايي براي آدم مي افتد كه خاصند
و اين اتفاق هاي خاص تاثيرات خاص هم روي مسير زندگي آدم مي گذارند

احساس مي كنم براي من يكي از آن اتفاق هاي خاص افتاده
مثل كسي مي مانم كه همه ي داشته هايش را درون پوشه اي گذاشته و با شتاب در مسير مي رود
ناگهان كسي به شدت به آدم تنه مي زند
تا به خود بياي همه ي داشته هاي پوشه ات پخش زمين شده اند

مي شود جمعشان كرد
ولي چند اتفاق هم اين وسط مي افتد

بعضي از آنها را باد همراه خود مي برد و ديگر دستت به آنها نمي رسد
بعضي از آنها سالم مي مانند و به داخل پوشه بر مي گردند
بعضي هايشان هم ممكن است گلي يا خاكي يا خيس يا .... بشوند
آن ها را شايد نشود ديگر داخل پوشه گذاشت.
چون بقيه محتويان پوشه را هم كثيف مي كنند

و حالا من در حال تماشاي محتويات پخش و پلا شده ي پوشه زندگي ام هستم پس از تنه زدن يكي
خيلي چيز هايش را باد برده است. خيلي چيز هايش از بين رفته اند و بعضي چيز ها هم سالمند ولي خيس شدند.

گذر از دلتنگي

در اين هنگامه دلتنگي ها
در اين آشفته بازار مكاره ي دنيا
دوباره دستي بايد بر مي آمد
تا امروز مرا
به ديروز هايم پيوند بزند
دستي برآمد از آستين شهيدي
تا دستهايم را بگيرد
تا كمرم را راست كنم
تا بايستم
به خاطر كساني كه چشمشان به ايستادن من است
و دلشان به بودنم خوش
و بي شك دل من هم به بودن آن ها و در كنار آن ها خوش است

پ.ن: ممنون مهرباني شهيد محمد حسين زينت بخش دانشجويي مهندسي عمران دانشگاه فردوسي

فاصله 3

دلم به دوشنبه اي خوش است
كه جمعه اش
بوي وصال بدهد

هنوز... ناگهان

ظهور تصوير تو
در ناگهاني از دلتنگي ها
در مسيري كه بايد بكشي ادم را به آن سمت
و باز مهماني از
آندسته كه بوي تو را مي دهند

و تو انگار هنوز هم....

بابا بزرگ هاي جوان

يكي ديگه از شهدا بابا بزرگ شد.
سيد علي پيام داد : دخترم صبح امروز پا به عرصه ي گيتي گذاشت.
دختري كه حتما قبلا از پا گذاشتن به عرصه گيتي دستش تو دست بابا بزرگ شهيدش سيد حسين بوده
خيلي از اين دختر هايي كه اين روز ها به دنيا مي آيند بابا بزرگ هايشان از بابا هايشان جوان ترند:)

نياز

اين روز ها يك چيزي مثل خوره افتاده به جانم
كاش كسي از راه مي رسيد با پيامي شيرين
پيامي از آن سوي ابر ها
و دلتنگي هاي مرا گره مي زد به ديروزي كه همه چيز روشن بود

من نياز به نور دارم

دلتنگی

دلتنگ که باشی
قوانین زمین
از مسیر خود خارج میشود
 مثل همین حالا

که من باید هزاران کیلومتر به تو نزدیک باشم و نیستم
کاش هویزه بودم

باز هم تكرار دي ماه ديگري

دي ماه براي من هميشه دنياي ديگريست
از اينكه مي بينم كسي را زير چار خانه هاي چفيه ات پناه داده اي حسودي ام مي شود.
دي ماه
و به خصوص ميانه ي آن
و به خصوص روز 16 و هويزه و.....

.....بگذار بقيه اش بين خودمان بماند

صيقل

دو سال تمام طول كشيد
دو سال صبوري

دو سال ....

براي بزرگ شدن يك روح
براي اينكه يك روح براي كالبد يك مرد
كوچك شود

پ.ن: شب آخر به دوستش گفت : روحم مي خواد از بدنم پر بكشه؛ كوچكش شده اين بدن براي روحم شهيد مهدي ذاكري

شهید بهار

اینکه درست در آستانه ی زمستان
و درست روز های اول دی ماه
و در سرمای استخوان سوز این روز ها
خدا آدم را حواله بدهد به
بهار
حتما حکمتی دارد
که فقط خود خود خودش می داند و بس

پس ای بهار
بدان که دست های منتظر من
به امید باران رحمت الهی
به سوی تو دراز است
بر من ببار همچنان که
ابرهای اردیبهشت
بر صحراهای داغ و سوزان می بارند

می خواهم دیر نپاییده
دشتی پر از شقایق
در من جوانه بزند

پ.ن: تقدیم به شهید مرتضی بهار

خواهرانه

صحبت از دلتنگی ها بود
ناگهان
دستی
همه ی دلخوشی هایم را هل داد به دیروز
به حیاط خانه قدیمی مان
به حس خواهرانه ام
به رویش آرام شاخه های پیچک در باغچه
به اجاق گلی وسط حیاط
به دوربین عکاسی
به شکوفه های یاس
تو را دست داشتم ....
هنوز هم پیچک ها یادت را زنده می کنند
اگر چه دلم نمی خواهد زیر شاخه هیچ گل یاسی عکس بگیرم
یا.....

دوباره دلم را تا کوههای سر به فلک کشیده غرب ببر
شاید آفتابی بر یخ های وجودم تابید
تا گرم شوم
جاری شوم
شاید از این رکود در آیم

بابا مهدی

مهدی نام بابای مهربانیست که من امروز صبح به او فکر می کردم.
مهدی نام بابای مهربانیست که امروز صبح یک سوال بزرگ اساسی ازش داشتم

مهدی نام بابای مهربانیست که گاهی به ما سر می زند

مهدی نام بابای مهربانیست که با ان دو تای قبلی فرق دارد.
بابای شخص خاصی نیست.
بابای همه است....

معامله

همه ی دلخوشی های من مال شما
همه ی سهمیه های من مال شما
حتی تمام اجر سال های سخت زندگی ام مال شما

فقط بگویید چه کار کنم که بابایم به آرزویش برسد
 بابایم جانباز ۷۰ درصد است(نابینا) و همه ی ارزویش این است که یک بار رانندگی کند و خودش بیاید دانشگاه دنبال دختر یکی یکدانه اش

راستی کدام سهمیه با چشم های روشن بابا برابر است.
با ندیدن قشنگی های راه رفتن ... خندیدن و.... دختر کوچولویی که ناز دانه است

نبودن

تمام روز هایم پر از نبودن است
حتی وقتی که
نگاهم
بودنت را به دیگران هدیه می دهد
دیگرانی که تشنه تواند

اما من
تمام روز هایم پر از نبودن توست

مدیر تب دار

کاروان آهسته آهسته در راه است
به مدیریت مردی که تب دارد
و به معاونت بانویی که داغ دارد

پ.ن : السلام علیک یا علی ابن الحسین علیه السلام. السلام علی قلب صبور زینب سلام الله علیها

تولد تو برای من عید است

دوشنبه
باران
هویزه
من
بی تابی
تو

دوشنبه
باران
من
دلتنگی
تولد تو
و دور است
سرزمین یادهای سرخ

پ.ن:کسی به اندازه من تولد تو را به خاطر دارد آیا؟

قرار عاشقان

یک زمانی نه خیلی دور
دوشنبه ها
شهید می آوردند
ودوشنبه ها، قرار عاشقان بی قرار بود

پ.ن: انگار دوباره در باغ شهادت را کمی باز کرده اند. قرار است شهید بیاورند. اینبار از سمت شرق
و شرقی ترین سوار عشق
شاید همین دوشنبه بر سر قرار عاشقان بیاید
شاید جمعه دیر باشد

دعوا

خیلی نامردی
همین

پ.ن: خیلی وقت است از سمت آسمان ستاره ای چشمک نزده است

خدایا می خواهم قشنگ بمیرم

با خواهرم از خیابانی عبور می کردیم . کسی گربه ای را زیر گرفته بود.
خواهرم گفت : آخی بیچاره چه قدر درد کشیده...
ببین در گربه ها هم مرگ قشنگ و زشت داره
بعدش گفت: خدایا دوست دارم قشنگ بمیرم . تمییزبمیرم

پ.ن: رانندگان محترم لطفا مواظب گربه ها باشید

عاشق شو

دلم یک نشانه می خواست
دلم در گیر بودن هایی شده بود که گم کرده بودم
از راه که رسید
زدم به در درد دل
و او گفت: شاید تنهایی .. شاید...
ولی من
نه تنهابودم و نه ....
فقط منتظر بودم
منتظر یک نشانه
از جنس نشانه های سالهای عاشقی

گفتند باید عاشق بشوی

آهای شیمیایی

سهمی از سرفه هایت به من بده
در این شبهای بی قراری
بد جور گلویم می سوزد از عطش

نظر آقای قربانی برای این پست در وبلاگ قبلی

تصور کنيد يک شبي به هر دليلي نشه بخوابيدفرداي آن شب چه حالي داريد يک موردش اين که سردرد وبي حوصله هستي حالا تصور کن که هيچ شب عمرت را نخوابي خوب دراين صورت روزهاي زندگيت چطور خواهد بود.اين مطلب گفتم که بگم من دوستي دارم که بعلت شيميايي شدن نمي تواند بخوابد فقط چند دقيقه اي درحالت نشسته حالا تصور کنيد اين آقا چه حالي خواهد داشت باورکنبد هر موقع اين بزرگوار را ملاقات مي کنم کلي شوخي ميکندوهميشه خنده بر لب دارد
پاسخ
سلام حاج آقا. كشتيد ما رو با اين نظر....شب اول محرم نتونستم بخوابم تا نزديكاي صبح اشكم قطع نمي شد.... صبح تو زيارت عاشورا از يكي از همكارا دو تا قرص گرفتم بازم تا شب سرم درد مي كرد.فقط يه شب بود. كاش ميشد اين دردها و سرفه ها را قسمت كرد. بي تعارف ميگم ها از وقتي اين پست رو نوشتم خيلي به اين موضوع فكر كردم......

عطرتودر شهر

تقديم به شهيد علم الهدي"
از سحر عطر دل انگيز تو پيچيده به شهر
باز ديشب چه کسي خواب تو را ديده به شهر؟
گفت اخبار که "اهواز هوا طوفانيست"
بار ديگر نکند بال تو ساييده به شهر؟
رود اروند خبر داده به کارون که نترس
دلبر ماست گمانم که خراميده به شهر
مصلحت نيست هوا عطر تو را حفظ کند
شاهدم ابر سياهيست که باريده به شهر
شاهدم اين همه نخل اند که اذعان دارند:
هيچ کس مثل تو "آن روز" نجنگيده به شهر
همچنان هستي و مي جنگي و مي داني که
دشمنت دوخته از روي هوس ديده به شهر
مثل طفلي که بچسبد به پدر وقت خطر
شهر چسبيده به تو، خون تو پاشيده به شهر...
شاعرش متاسفانه نمی دانم کیست. خداکند راضی باشد و حلال کند

دستامو چرا بستید؟

دست و پایش را محکم به تخت بسته بودند.
پرستار به پرونده نگاه کرد.نوشته بود جانباز اعصاب و روان.
پرستار دوباره پرونده را مرور کرد.بیمار جوان تر از آن بود که زمان جنگ را درک کرده باشد.
دوباره و سه باره پرونده را مرور کرد. جانباز اعصاب و روان.
سنش را حساب کرد. هنوز 40 سالش نشده بود. دوباره حساب کرد. سالهای آخر جنگ 13 یا 14 ساله بوده.
پرستار حسابی به هم ریخت.
بیمار اعصاب و روان چشم هایش را باز کرد.
وضعیتش کاملا عادی بود.نگاهی به دستهایش کردو باصدای بغض آلودی گفت:دستهامو چرا بستید؟
پرستار سعی کرد توجیه کند.ترسیدیم موقع شوک از تخت بیافتید.
جانباز اعصاب و روان نگاه مظلومانه ای کردو هیچ نگفت.
هم او و هم پرستار می دانستند که این توجیهی بیش نیست.

پرستار، بهیار بیمارستان را صدا کرد. دستهای این مرد را باز کنید.
تنظیف زیر بار نمی رفت. مسئولیت داره.
پرستار داد زد:مسئولیتش با من.گفتم باز کن دستهاشو.
این مرد که می بینی زمان جنگ 13 ساله بوده. این آدم از 13 سالگی مَمممممممممممرد بوده.

پ.ن:این نوشته بازنویسی خاطره خواهرم(پرستار یکی از بیمارستانهای مشهد)است که حسابی به همش ریخته بود.

پ.ن2:خاطرات خودم را ولی جرات ندارم که بنویسم که مشاور فرزندان جانبازان در دانشگاهم