مسافر آسمان
سردار
ما تو را دور سر تمام اهلی بیت می گردانیم
و بعد
به آسمان می سپاریم
نه خاک
تو مسافر آسمانی
پرواز مبارکت
سردار
ما تو را دور سر تمام اهلی بیت می گردانیم
و بعد
به آسمان می سپاریم
نه خاک
تو مسافر آسمانی
پرواز مبارکت

آنها تازه به جمع خانواده گی ما پیوسته اند.
یک وصلت جدید ....
بابای زینب نه تنها برای زینب بابای خوبیست
برای مادر بزرگ زینب هم داماد خوبیست
در کارها کمکش می کند
برایش پسری میکند....
چند روز بود که زینب مدام توی گوش مادر بزرگ می گفت:
مامانی می دونی مامانم بهت دروغ گفته
مامانی گفت : چه دروغی
زینب گفت : بابام قم نیست.. رفته سوریه
مامانی خودم دیدم ساکش رو برداشت و رفت. یواش به مامانم گفت : بچه ها خوابن
ولی من خواب نبودم. یواشکی داشتم نگاش می کردم
از روزی که چند مدافع حرم بی سر را در شهرشان تشییع کردند
زینب عجیب بهانه گیر شد....
بابای زینب اسمش محمد است.
بابای زینب چون اجاره 400 هزار تومانی را نداشته بدهد
به خانه ای ارزان تر اساب کشی کرده اند خانه ای که اجاره اش 300 هزارتومان باشد
زینب خیلی شیرین زبان است...
ادم باید خیلی دل داشته باشد که از شیرین زبانی های یک دختر 4 ساله بگذرد
بابای زینب اسمش.... مدافع حرم حضرت زینب است.
جز يك چيز
و آن هم اشاره ايست ....
و من امروز از در خانه كه خارج شدم
دلم اشاره اي مي خواست
تا حال دلم خوب شود
دلم مي خواست بهانه اي براي نوشتن پيدا كنم
و حالا
پاسخ به سلامي به لهجه شيرين حاج حسين خرازي
و
چه قدر دلم براي گلزار شهداي اصفهان تنگ شده
و براي فرودگاه اصفهان
و لبخند زنده و مسحور كننده خرازي در سالن فرودگاه...
بايد براي دلم كاري بكنم
شايد هم بايد شهدا براي دلم كاري بكنند
و بعد مجبورت كند درستش را بنويسي
يا از روي درستي كه او برايت نوشته 100 بار بنويسي
يا يك خط كش داشته باشد كه اگر درست نشدي
10 ضربه به كف دست راست و 10 ضربه به كف دست چپت بزند
تا ديگر از اين غلط ها نكني
خودكار قرمز دست شهداست.خط قرمز شهدا خون شان است
پ.ن: ادم بايد هميشه در زندگي اش يك دوست شهيد داشته باشد
پ.ن 2: آقا سيد جواد در زندگي كسي كه دوستش داري يك غلط هست
من سعي كردم زيرش خط بكشم ولي نشد
شايد چون به اندازه تو دوستش ندارم يا شايد.....پس خودت بسم الله
احساس مي كنم براي من يكي از آن اتفاق هاي خاص افتاده
مثل كسي مي مانم كه همه ي داشته هايش را درون پوشه اي گذاشته و با شتاب در مسير مي رود
ناگهان كسي به شدت به آدم تنه مي زند
تا به خود بياي همه ي داشته هاي پوشه ات پخش زمين شده اند
مي شود جمعشان كرد
ولي چند اتفاق هم اين وسط مي افتد
بعضي از آنها را باد همراه خود مي برد و ديگر دستت به آنها نمي رسد
بعضي از آنها سالم مي مانند و به داخل پوشه بر مي گردند
بعضي هايشان هم ممكن است گلي يا خاكي يا خيس يا .... بشوند
آن ها را شايد نشود ديگر داخل پوشه گذاشت.
چون بقيه محتويان پوشه را هم كثيف مي كنند
و حالا من در حال تماشاي محتويات پخش و پلا شده ي پوشه زندگي ام هستم پس از تنه زدن يكي
خيلي چيز هايش را باد برده است. خيلي چيز هايش از بين رفته اند و بعضي چيز ها هم سالمند ولي خيس شدند.
پ.ن: ممنون مهرباني شهيد محمد حسين زينت بخش دانشجويي مهندسي عمران دانشگاه فردوسي
و تو انگار هنوز هم....
من نياز به نور دارم
که من باید هزاران کیلومتر به تو نزدیک باشم و نیستم
کاش هویزه بودم
.....بگذار بقيه اش بين خودمان بماند
دو سال ....
براي بزرگ شدن يك روح
براي اينكه يك روح براي كالبد يك مرد
كوچك شود
پ.ن: شب آخر به دوستش گفت : روحم مي خواد از بدنم پر بكشه؛ كوچكش شده اين بدن براي روحم شهيد مهدي ذاكري
پس ای بهار
بدان که دست های منتظر من
به امید باران رحمت الهی
به سوی تو دراز است
بر من ببار همچنان که
ابرهای اردیبهشت
بر صحراهای داغ و سوزان می بارند
می خواهم دیر نپاییده
دشتی پر از شقایق
در من جوانه بزند
پ.ن: تقدیم به شهید مرتضی بهار
دوباره دلم را تا کوههای سر به فلک کشیده غرب ببر
شاید آفتابی بر یخ های وجودم تابید
تا گرم شوم
جاری شوم
شاید از این رکود در آیم
مهدی نام بابای مهربانیست که گاهی به ما سر می زند
مهدی نام بابای مهربانیست که با ان دو تای قبلی فرق دارد.
بابای شخص خاصی نیست.
بابای همه است....
فقط بگویید چه کار کنم که بابایم به آرزویش برسد
بابایم جانباز ۷۰ درصد است(نابینا) و همه ی ارزویش این است که یک بار رانندگی کند و خودش بیاید دانشگاه دنبال دختر یکی یکدانه اش
راستی کدام سهمیه با چشم های روشن بابا برابر است.
با ندیدن قشنگی های راه رفتن ... خندیدن و.... دختر کوچولویی که ناز دانه است
اما من
تمام روز هایم پر از نبودن توست
پ.ن : السلام علیک یا علی ابن الحسین علیه السلام. السلام علی قلب صبور زینب سلام الله علیها
دوشنبه
باران
من
دلتنگی
تولد تو
و دور است
سرزمین یادهای سرخ
پ.ن:کسی به اندازه من تولد تو را به خاطر دارد آیا؟
یک
زمانی نه خیلی دور
دوشنبه
ها
شهید می آوردند
ودوشنبه ها، قرار عاشقان بی قرار بود
پ.ن: انگار دوباره در باغ شهادت را کمی باز کرده اند. قرار است شهید بیاورند. اینبار از سمت شرق
و شرقی ترین سوار عشق
شاید همین دوشنبه بر سر قرار عاشقان بیاید
شاید جمعه دیر باشد
پ.ن: خیلی وقت است از سمت آسمان ستاره ای چشمک نزده است
پ.ن: رانندگان محترم لطفا مواظب گربه ها باشید
گفتند باید عاشق بشوی
نظر آقای قربانی برای این پست در وبلاگ قبلی
دست و پایش را محکم به تخت بسته بودند.
پرستار به
پرونده نگاه کرد.نوشته بود جانباز اعصاب و
روان.
پرستار دوباره پرونده را مرور کرد.بیمار جوان تر از آن بود که زمان
جنگ را درک کرده باشد.
دوباره و سه باره پرونده را مرور کرد. جانباز اعصاب و روان.
سنش را حساب کرد. هنوز 40 سالش نشده بود. دوباره حساب کرد. سالهای آخر جنگ 13 یا 14 ساله بوده.
پرستار حسابی
به هم ریخت.
بیمار اعصاب و روان چشم هایش را باز
کرد.
وضعیتش کاملا عادی بود.نگاهی به
دستهایش کردو باصدای بغض آلودی گفت:دستهامو چرا
بستید؟
پرستار سعی کرد توجیه کند.ترسیدیم موقع شوک از تخت بیافتید.
جانباز اعصاب و روان نگاه مظلومانه ای کردو هیچ
نگفت.
هم او و هم پرستار می دانستند که این توجیهی بیش
نیست.
پرستار، بهیار بیمارستان را صدا کرد. دستهای این
مرد را باز کنید.
تنظیف زیر بار نمی رفت. مسئولیت
داره.
پرستار داد زد:مسئولیتش با من.گفتم باز کن
دستهاشو.
این مرد که می بینی زمان جنگ 13
ساله بوده. این آدم از 13 سالگی مَمممممممممممرد
بوده.
پ.ن:این نوشته بازنویسی خاطره خواهرم(پرستار یکی از بیمارستانهای مشهد)است که حسابی به همش ریخته بود.
پ.ن2:خاطرات خودم را ولی جرات ندارم که بنویسم که مشاور فرزندان جانبازان در دانشگاهم