نياز

اين روز ها يك چيزي مثل خوره افتاده به جانم
كاش كسي از راه مي رسيد با پيامي شيرين
پيامي از آن سوي ابر ها
و دلتنگي هاي مرا گره مي زد به ديروزي كه همه چيز روشن بود

من نياز به نور دارم

دلتنگی

دلتنگ که باشی
قوانین زمین
از مسیر خود خارج میشود
 مثل همین حالا

که من باید هزاران کیلومتر به تو نزدیک باشم و نیستم
کاش هویزه بودم

باز هم تكرار دي ماه ديگري

دي ماه براي من هميشه دنياي ديگريست
از اينكه مي بينم كسي را زير چار خانه هاي چفيه ات پناه داده اي حسودي ام مي شود.
دي ماه
و به خصوص ميانه ي آن
و به خصوص روز 16 و هويزه و.....

.....بگذار بقيه اش بين خودمان بماند