نياز
اين روز ها يك چيزي مثل خوره افتاده به جانم
كاش كسي از راه مي رسيد با پيامي شيرين
پيامي از آن سوي ابر ها
و دلتنگي هاي مرا گره مي زد به ديروزي كه همه چيز روشن بود
كاش كسي از راه مي رسيد با پيامي شيرين
پيامي از آن سوي ابر ها
و دلتنگي هاي مرا گره مي زد به ديروزي كه همه چيز روشن بود
من نياز به نور دارم
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۳ ساعت 8:2 توسط همراز
|
اینجا شهید آباد کوچکی است که دلتنگی های مرا کریمانه در خود جای می دهد روزگاری نامش عشقستان اسماعیل بود.