هنوزم منو میبینی

کی بود که می گفتن از بس مهربون بوده و مهربونه
طاقت بغض و گریه کسی رو نداشته و نداره؟
هنوزم منو میبینی احیاناگریه‌آورگریه‌آورگریه‌آور؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گمان نکنم
چیزی درون من شکسته انگار
چیزی فرو ریخته
چیزی از جنگل های انبوه شمال
تا بیابان هویزه
چیزی شبیه عطش
چیزی شبیه دل
چیزی شبیه بغض

مدتهاست حتی با بغض ها و دلتنگی هایم هم غریبه و بیگانه ام
دلم به عکسی خوش بود که ....
عتابی دلم را شکست
و تمنایی عکس را برد

و حالا تو نیستی
و ......

چند کلمه حرف حساب قاصدکی

گلهای قاصدک فروان باز شدند و حال و هوای بهار را دیگر کرده اند
حال و هوایی پر ازز دلتنگی
از اداره می زنیم بیرون
چشمم می فاتد به قاصدک ها و با ذوق می گویم : وایییییی چه همه  قاصدک
همکارم می گوید:چه فایده ما که کسی را نداریم برایش قاصدک بفرستیم
ناگهان و بی اختیار سه کلمه در ذهنم رژه می رود

شهدا - هویزه - علم الهدا

به سمت همکارم بر می گردم. لبخند می زنم ولی چیزی نمی گویم
فقط این سه کلمه را در دلم تکرار می کنم

شهدا ، هویزه، علم الهدا........

زخم طعنه،زخم دلتنگی

حرف هایی هستند برای نگفتن
و من دلخوشم به گوش هایی که حرف های نگفته را می شنوند

پ.ن: مخاطب خاص این پست بابا مصطفی حبیب و بابا علی مریم است
سلام بابا علی

حتی اگر حق با دکتر... باشه که هست. من هنوز سر حرفم هستم با بچه های دیگه ی شهدا .... ولی تو یادت باشه یه ... بدهکاری از طرف دختر و دامات باشه...

دلم بهشت رضا می خواد ... یه بهشت رضای پر و پیمان

انما انت مذکر

عتقدم هر کس که در مسیر زندگی آدم قرار می گیرد ماموریتی دارد و هیچ کس بی جهت در مسیر زندگی آدم قرار نمی گیرد.
بعضی آدم ها ماموریت شان این است که هر از گاهی نکاتی را به آدم تذکر بدهند. این تذکر ها را دریافت کرده ام این روز ها

1- یاد شهیدان باید مثل نماز روزی 5 بار برای ما تکرار شود(سید محمد حسن.گ از رزمنده های کردستان)
2- از وقتی مدرسه شاهد را رها کردم انگار از چتر حمایتی بزرگی محروم شده ام(س.م.گ)
3- شهید دیالمه 20 بود . بیست(صاحب آستین خالی)
4- در جنگ باطن آدم ها دیده می شد. موقع داوطلب شدن برای خاموش کردن تیر بارها(صاحب آستین خالی)
5-جنگ نفس خیلی مهم تر از جنگ نفر است. باید اول در جنگ نفس پیروز بشوی تا بعد برسی به جنگ نفر(صاحب آستین خالی)

پ.ن :1- اگر می دانستیم سر زدن به بعضی از آدم ها چه منفعتی برای ما دارد هیچ وقت این همه در این کار تعلل نمی کردیم( خیلی وقت بود این رزمنده دیروز را ندیده بودم. آنقدر که زنگ زد و گفت خیلی نامردی. این طور حرف زدن از او بعید بود. اولین بار بود که در طول این 10 سالی که می شناسمش چنین عبارتی را به کار برد. هر چه بود دیدار یک ساعته اش ساعت ها برایم معرفت به همراه داشت)
2- خدا این صاحب آستین خالی را از ما نگیرد.

کاش ورودی60 بودم

 به ضرورت کاری پرونده تحصیلی شهید محمد فاضل دانشجوی رشته ی ریاضی دانشگاه فردوسی و از شهدای هویزه رو مطالعه می کردم نکته مهمی توجهم رو جلب کرد.
ظاهرا آن سال ها رسم بوده تا 5 ترم پس از شهادت یک شهید نامش در لیست کلاسش آورده می شده و اساتید موظف بودن موقع حضور و غیاب نام شهید را بخوانند.
تصور کنید شما هر روز بعد از شنیدن یک نام جواب بدهید: شهید
این یعنی تزریق خون تازه به رگهای جامعه....

کاش نام شهدا برای همیشه در لیست حضور و غیاب رشته تحصیلی شان باقی می مانند.
آن وقت من احتمالا تغییر رشته می دادم و می رفتم رشته تاریخ{#emotions_dlg.102}

بوی محسن

شاید گفته باشد
زهرا جان
حالا که تو زود تر از من محسن را میبینی
از طرف بابا ببوسش

سرگردان فاصله ها

ده ها دوشنبه
پشت سر
و هزار دوشنبه
پیش رو
بی آنکه از انتهای خیابان مدرس تا حرم
کاروانی بر شانه های شهر
به این شهر مرده
نفس هدیه کند

و من
سرگردان این دوشنبه های رفته
و دوشنبه های نیامده
منتظر
وعده ای که سر آمده زمانش

آیا این سیب کال وقت چیدنش نرسیده است؟

پ.ن: انتهای خیابان مدرس: بنیاد شهید مشهد .. جایی که شهدا را از آنجا تا حرم تشییع میکردند هر دوشنبه

برگرد میخوام ازت معذرت بخواهم

نشسته بودیم توی باغ آلبالو کنار خونه مون که حالا دیگه نیست
داشتیم بازی میکردیم

اونم یه گوشه ای نشسته بود و بازی کودکانه ما رو تماشا می کرد
به دلیلی که شاید خودش هم هیچوقت نفهمید خیلی خیلی نامهربان و اخمالو نگاهش کردم
دل شکسته اش رو برداشت و از تماشای ادامه بازی منصرف شد و رفت.
ظهر یک روز گس تابستان بود

۲۷ ساله منتظرم خبری ازش بشه یا یه روزی یه جایی ببینمش
بهش بگم
:به خدا منظوری نداشتم{#emotions_dlg.104}{#emotions_dlg.104}{#emotions_dlg.104}{#emotions_dlg.126}.بچه بودم.{#emotions_dlg.176}ببخش
خانم مسعودی همسایه ۳۰ سال پیشمون آمده بود مشهد ، یه سری هم به من زد
ازش پرسیدم از یزدانی ها چه خبر ؟
گفت: زینب...احمد....محمدشون هم که شهید شددیگه میدونستی که

پ.ن: ظاهرا اعلام کرده اند همه ی مفقودان شهیدن. اما شاید یه روزی محمد برگشت

قرآن بخوان

خیلی وقت بود خوابش را ندیده بودم. اصولا کم خواب دیدمش. شاید فقط دو سه بار بعد از شهادت
اون شب توی خواب توی یک باغ بزرگی نسشته بودم روی زمین
قرانی به دستم داد و گفت : بخوان
باز کردم ، سوره ی یوسف آمد. هر کار کردم نتوانستم بخوانم .یعنی می خواندم ولی صدایم در نمی آمد و به او نمی رسید.
بعد با دلخوری نگاه کرد و گفت : قران بخوان حتی اگر شده روزی یک آیه
گمانم ماه رمضان سال 74بود

پ.ن:پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله): •أکثِروا فیهِ (شَهرِ رَمَضانَ) مِن تِلاوَةِ القُرآنِ. در ماه [رمضان] قرآن را بسیار تلاوت کنید.فضائل الأشهر الثلاثة - ص 95. ماه خدا ج1- ص326-ح444

کمی آن طرف تر از...

تشنه که میشم یاد یه خاطره می افتم
تابستان سال 1363 بود و هوا به شدت گرم
با مادر و خواهر هام سوار ماشین روستا بودیم تا بریم خونه بابا بزرگ
از نوده که رد میشدیم نشته بودیم و هلاک از تشنگی
ماشین یه جا کنار یک درخت توت توقف کردکه یه آقایی کنار جاده ایستاده بود و به مسافر ها آب می داد
دلم می خواست با ما پارتی بازی کنه اما....حالا کمی بالاتر از زیر همون درخت توت
یه سنگ قبر که روش نوشته بیسجی شهید....
و من تشنه ام
پ.ن1: غیر از قصه جنگل و کوه و دریا و سر سبزی ، سفر به شمال برای من یک جذابیت دیگر هم دارد و آن هم غوطه خوردن در خاطرات کودکی و نوجوانی با آن هایی که .....

پ.ن 2:آرزو دارم کاش آنقدر پول داشته باشم که بتوانم خانه کودکی هایم رادر شمال دوباره بخرم .. خانه ای که هیچ تغییری نکرده فقط درخت های انارش پیرتر شده اند مثل مادر .....اگر چه آن باغ آلبالو کنار خانه دیگر نیست که شهید یزدانی مظلومانه گوشه ای بنشیند و کودکانه های ما را تماشا کند

پ.ن3: این همه حرف زدم که بگم چند روزی رفته بودم شمال :)

پیر دردی کش

پیر درد کش ما گر چه ندارد زر و زور
خوش عطا بخش و خطا پوش خدایی دارد

از بابا می پرسم: شهید دُردی فامیلش چی بود؟
بابا میگه: یازرلو گمانم...
وبعد با حسرت میگه از راه نرسیده بود شهید شد.فقط یک روز جبهه بود.
همون روز اولی ... همون لحظه ای که رسید جبهه
خوش به حالش
واقعا مصداق شعر حافظ بوده ها

امسال برای اولین بار بعد از ۲۸ سال مزار شهید دردی را پیدا کردیم توی شمال فاملش رجبلو بود:)

یک اتفاق ساده

من رشته ی محبت خود با تو می گسلم
شاید گره خورد به تو نزدیک تر شود

دیروز زیاد این شعر رو با خودم زمزمه کردم.
غافل از اینکه ممکنه تو هم این شعر رو بلد باشی
همین اتفاق ساده بایدمی افتادتا بفهمم قیمت نگاهت ارزان هم نیست
به قول حافظ: گفتم گره نگشوده ام زان طره تا من بوده ام
گفتا منش فرموده ام تا با تو طراری کند

حالا دیگه بی حساب شدیم. ما خیال بریدن داشتیم و زمزمه کردیم. تو بریدی....من از تو خیال بریدن کردم. نامهربانانه... تو اما بریدی... رشته های غیر از خودت را..... مهربانانه..... حالا این ریسمان گره خورده کوتاه تر شده.....و من به تو نزدیک تر....
پس بی واسطه و بی تمنای دیگری.... دلتنگی ام را برای هویزه، به خودت ... خود خود خودت می گویم
یک شب مرا تا انتهای جنون ببر حسین
یک شب از آن شب های پر ستاره... که ستاره ات از همه پر رنگ تر چشمک می زد
یادت هست؟؟؟؟؟؟ توی حیاط زیر نور مهتاب....

پ.ن: گاهی یک اتفاق ساده(خواندن یک کتاب، یا....) سر نوشت آدم رو عوض می کنه

سهم من از بهار

یه روزی یه آقای مهربونی، بهار رو قسمت می کرد.
سهم منو که داد
سرمو گذاشتم روی شونه ی رئوفش و حسابی گریه کردم
فرداش
یک یادگاری روز های دور
که باباش رفته بود تا بهار رو برای ما بیاره
و اون هنوز چشم براه باباش بود
سهمی از دلتنگی هاش به من داد
منم به جاش
سهم خودم از بهار رو بهش بخشیدم
حالا............پشیمان نیستم .
فقط گاهی دلم برای سهم خودم از بهار تنگ میشه
وقتی هم که دلم تنگ میشه......

پ.ن: دیروز تولد بابا حسن کفشدوزک....شهادت ابو جعفر هم بود....
پ.ن2: سال فاطمی تمام دوستان سبز . التماس دعا...

مادر شهید دیگر پر

زمان: عصر 5 شنبه  ای شاید دور
مکان : بهشت زهرا قطعه شهدا ..کجای قطعه شهدا بود..قطعه شهدای گمنام... نه ..قطعه 26.. بازم نه....
اصلا چه فرقی می کنه...
من زمزمه می کردم با یه سید شهید
و اشکککککککککککککککککککککک مداممممممم
و ادم وقتی با کسی هست که دوستش داره یا در جایی هست که.....
زمان چه بی رحمانه زود میگذره

زمان: جمعه شب همان ۵ شنبه
مکان منزل خواهر شهید کاظمی (به این خانه تازگی ها تعلق خاطر خاصی پیدا کرده ام به خصوص به قاب عکس کناری بخاری اش ... تا حالا دیدی عکس لهجه شمالی داشته باشه؟؟؟؟؟؟)
شب از نیمه گذشته من در حال صحبت و بازی با بچه ی 6 ساله ای هستم که تازه یتیم شده
ابو الفضل عکس باباش رو کشیده تو بهشت .. تنها
خانم جعفری عکس شهید کاظمی رو میده دستش و میگه ببین اینم تو بهشت ... بابات تنها نیست
تا ساعت یک و نیم صبح با بچه مشغولیم و بعد هم که بچه میره من دوباره فیلم یاد هندوستان می افته
یاد مادرایی که یادگاران شهید رو با چه مشقت بزرگ کردن...

مناسبت نوشت:شهادت مادر را با تاخیر به همسران شهدا که امانت های شهیدان را به ثمر رساندند تسلیت می گویم و به سهم خودم دست تک تک آن ها را می بوسم. به مادرجون کفشدوزک به مادر دوستان خوبم سمانه،فاطمه، مریم، زهرا، معصومه،..... به مادر جعفر، حبیب، مهران، محسن،مسعود،محمد و....

غمگین نوشت: مادر شهید کاظمی هم عطای دنیا را به لقایش بخشید و به پسر شهیدش پیوست. به فاتحه ای مهمان کنیم روح مهربانش را ... باشد که در وانفسای رستاخیز نسیمی از نگاه پسرش بر نامه اعمال ما هم بوزد

قطار ری

 دلم تنگ شده برای متروی تهران
برای قطاری که ایستگاه آخرش ری نیست
سوغات گندم ری
اگر تقوا نداشته باشی
جز سر بریده حسین (ع) نیست
دلم تنگ شده برای متروی تهران
برای ایستگاه آخرش
برای قطاری که دل را می برد
تا حرم
تا نگاه روشن روح الله
آنقدر در آن ایستگاه آخر شهید گمنام نشسته است
که هر چه قدر هم که قطار شلوغ باشد
به هر کدام یک شهید گمنام می رسد
از شهدای گمنام که بگذریم
دلم لک زده برای شوخی با باهنر
برای رجایی ، بهشتی، هفتاد و دو تن...برای مرتضی.. برای شهدای غریب سال 57
برای آشی که پنج شنبه ها مادران شهید بر مزار پسرانشان می پزند
آشی که البته یک وجب روغن رویش نیست
یک وجب خون ، زیرش است
با اجاق خون شهیدان روشن می شود زیرش
خونی که باید
روشن بماند تا بیاید
منتقم تمام خونه های به ناحق ریخته شده
دلم برای متروی تهران تنگ شده
برای قطاری که
بعد از توقف در ری
اهل تقوا را می برد
تا بهشت
تا بهشت گم شده زهرا(س)
شاید گوشه ای از قطعه شهدای گمنام
مزار مادر سادات باشد
کسی چه می داند

بوی یاس

 

بوی یاس پیچیده در مشام شهر
رد بو را می گیرم
می رسم به کوچه ای باریک
به باریکی عبور یک زن
همراه کودکی 6 ساله
شامه ام را پر از رایحه ی یاس می کنم
خاطرات کودکی ام
قل می خورد توی ذهن خسته ام
آن سوی خاطرات کودکی و نوجوانی ام کسی است
شبیه یک یاس زخمییییییییییی

پ.ن: بچه گی عالمی داشتیم با بوی یاس

لالایی محسنی

 

محسن جان(ع)
مادر دوست داشت
تو را در آغوش بگیرد و برایت لالایی بخواند
مثل وقت هایی که حسن(ع) کوچک بود و برایش می خواند:
حسن (ع) جان مثل پدرت باش، شجاع، استوار و...
حسن (ع) مثل بابا بود....شجاع، استوار، مظلوم و صبور
وتو......
قبل از ولادت، قبل از لالایی
مثل بابا بودی
مظلوم ، مظلوم، مظلوم، مظلوم

خودت کاری بکن آقا

 

لیست دانشجویان را بررسی می کنم
یک فامیل بد جور میخکویم می کند
حسنی کوچه
اگر چه ....
اما این اسم آنقدر خرابم کرده که می گویم:
آقاااااااااااااااا
برای ما که دست و پا شکسته ی گناه خود شده ایم نه
به خاطر مادر پهلو شکسته ات هم که شده
بیا
خودت برای ظهور خودت
کاری بکن
خودت یک امن یجیب مستجاب بخوان

راستی امروز دوشنبه است. و آن روز نفرین شده هم که مادر را در کوچه سیلی زدند دوشنبه بود

شکقتنی شگفت پشت در

تقدیم به اولین شهید و شهیده مظلوم دفاع از ولایت
آه مادر
من نام تو را در هیچ فضای ناپاکی جستجو نمی کنم
اینجا گوگل نیست
اینجا دیدگان تر من
نام تو را در اشک های زلال زینبین(ع) و حسنین(ع)
جستجو می کنم
هر وقت دلم برایت تنگ می شود
دلم را بر می دارم و می روم و سر می گذارم
به دیوار بقیع
راستی گیرم آن دو با تو بد کردند
شیعه چه گناهی داشت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پ.ن: روز اول ربیع، سال گذشته، کز کرده بودم گوشه ای و گریه می کردم.
مادر گفت : بسه دیگه روضه تمام شد. دیروز باید گریه می کردی
گفتم: روضه تازه از فردا شروع می شه مامان.
از فردا که مردم مدینه بگن علی (ع)به فاطمه بگو یا روز گریه کنه یاشب
از فردای که کوچه های بنی هاشم زنی را ببیند که با پهلوی شکسته
دو تا غنچه کوچولو
تا مرد کوچک و شکسته یکی 6 ساله ، یکی 5 ساله
این ها تنها لشگر فاطمه اند برای دفاع از ولایت
دفاع از امام زمان خودش(ع)
آه مادر کاش نفرین می کردی
کاش نفرین می کردی که از خفاش ها نسلی نمی ماند
و امروز درست ۷۵ روز است که روضه شروع شده
روضه در نیم سوخته
و غزل گریه امشب من
میخ گداخته است

مطلع غزلگریه امشبم میخ گداخته است

به نام خدای مادر حسین (سلام الله علیها)

امشب از چشمم غزل می چکد مادر/ غزلی که مطلعش میخ گداخته است/ردیفش آه است و قافیه اش درب نیم سوخته
امشب از چشمم غزل می چکد/و چشمم انتظار می کشد /دیدار برادر متولد نشده ای را که در خون شناور است
اصل حادثه پشت در بود/وقتی تو آنجا بودی/ وگرنه شمر سگ کی بود که بخواهد سر حسین(ع).......
امشب آمده ام برای تاریکی شب هایم /نوری بگیرم از خانه ات .............

پ.ن : بچه که بودم خانه مان یاس داشت/یاس ریشه در زمین داشت /و بویش در آسمان .....

قاصدک

کبود نوشتی
تقدیم به مادرمظلوم بشریت که این روزها بیشتراز درد پهلو اسیر درد تنهایی همسرش است
قاصدک برو
خبر
پشت در
پرپر شد


پ.ن: خودم رو داغون کرد این چند کلمه....پیشاپیش ببخشید اگر آتش گرفت دلتان

برای محسنت مادر

این روز ها
تابوت کوچکی است
آغوش مهربان مردی که
منتظر بود
گهواره باشد

امام مظلومم علی النقی علیه السلام

قبل نوشت : این مطلب را قبلا در جایی دیگر نوشته بودم و امروز به بهانه پخش سریال سخیف پایتخت ۲ آن را باز نویسی میکنم . امروز در جایی می خواندم که یخش مجدد این سریال فرصتی دوباره برای هتاکان است
و سوال من از مسئولین امر این است: آیا تا کی باید ائمه در یک کشور شیعی این همه مظلوم باشند

اینکه یکی بیاید علیه امام هادی علیه السلام جریان مجازی راه بیاندازد یا آوازی بخواندیا...دل بچه شیعه ها را به درد می آورد اما از امام چیزی کم نمی شود.
عاشورا را به خاطر بیاوریم .امام حسین علیه السلام الان کجای تاریخ است؟قاتلان او کجا؟
امام حسین زنده است تا بشرت زنده است. این دیالوگ مختار نامه از قول ابن زیاد ملعون یادتان هست؟ این خون حسین تمامی ندارد
پس من به توهین کنندگان بی شرم فقط می گویم: عرض خود می بری و زحمت ما می داری

پ.ن:راستی چرا این همه از ائمه واهمه دارند؟؟؟؟راستی تر امام هادی علیه اسلام چه ویژگی خاصی دارند.دارم زندگی ایشان را مطالعه می کنم.امید وارم پاسخ را بیابم

اینجاراهم رپ، لیاقتش پورنوگرافی است


دردهای حسنی

بعضی درد ها حسنی اند
فقط باید مز مزه شان کرد
بعضی درد ها را باید از سقیفه تا کوچه
تا پشت در
تا نیمه شب های مدینه
مزمزه کرد
و بعد ذره ذره
به تشت ریخت

بعضی درد ها را باید
تا صبح ظهور
مز مزه کرد

بعضی درد ها حسنی اند
تا مغز استخوان ادم نفوذ می کنند

بعضی درد ها حسنی اند(ع)
درد را از هر طرف که بنویسی
باز درد می شود
درد های حسنی ولی چیزی دیگریست
از هر طرف که بنویسی
می شود
کوچه.......
بغض.......
مسمار در و.....
وداداش کوچیکه ای که ...........

پ.ن : آجرک الله یا ایها المجتبی فی مصیبت امک المظلوم...........

بابای زهرا

صدای اذان بلند است
شهادت می دهد که بابای زهرا (س) فرستاده خداست
و شوهرش حجت خدا

و من دلم کودک خردسالی است که
دلخوشی هایش را گم کرده است
و شاید در کوچه ای بن بست
مادرش را

مادری که بابایش فرستاده خداست

پ.ن: چه خوبست که هنوز که هنوز است مناره ها فریاد می کنند. حق با علی(ع) بوده و هست. با همان اولین مظلوم عالم
تا شهادت بانو چیزی نمانده

بغض وسکوت

همه ی عمر
6سالگی اش را
بغض کرده بود
مردی که در گذر گاه کوچه
مادر مهربانش به اشاره گفت
از این ماجرا چیزی به بابا نگو

همه عمر بغض و سکوت ....

چادر مشکی نو

به نام خدای یاس(س) و پروانه ها

امسال اولین چیزی که نو کردم
چادر مشکی ام بود
امروز در سال روز
خاکی شدن چادرت
و به یاد پهلو شکسته ات
تا یادم بماند
چادرم یادگار توست

View Image

سفره تک سین

آنقدر روضه ی عباس خوانده ام امسال
که سفره ام با یک سین
کامل می شود و فاخرتر از هر سال
ســـــــــــــــقـــــــــــــــــا