تشنه که میشم یاد یه خاطره می افتم
تابستان سال 1363 بود و هوا به شدت گرم
با مادر و خواهر هام سوار ماشین روستا بودیم تا بریم خونه بابا بزرگ
از نوده که رد میشدیم نشته بودیم و هلاک از تشنگی
ماشین یه جا کنار یک درخت توت توقف کردکه یه آقایی کنار جاده ایستاده بود و به مسافر ها آب می داد
دلم می خواست با ما پارتی بازی کنه اما....حالا کمی بالاتر از زیر همون درخت توت
یه سنگ قبر که روش نوشته
بیسجی شهید....و من تشنه امپ.ن1: غیر از قصه جنگل و کوه و دریا و سر سبزی ، سفر به شمال برای من یک جذابیت دیگر هم دارد و آن هم غوطه خوردن در خاطرات کودکی و نوجوانی با آن هایی که .....
پ.ن 2:آرزو دارم کاش آنقدر پول داشته باشم که بتوانم خانه کودکی هایم رادر شمال دوباره بخرم .. خانه ای که هیچ تغییری نکرده فقط درخت های انارش پیرتر شده اند مثل مادر .....اگر چه آن باغ آلبالو کنار خانه دیگر نیست که شهید یزدانی مظلومانه گوشه ای بنشیند و کودکانه های ما را تماشا کند
پ.ن3: این همه حرف زدم که بگم چند روزی رفته بودم شمال :)