خواهرانه

صحبت از دلتنگی ها بود
ناگهان
دستی
همه ی دلخوشی هایم را هل داد به دیروز
به حیاط خانه قدیمی مان
به حس خواهرانه ام
به رویش آرام شاخه های پیچک در باغچه
به اجاق گلی وسط حیاط
به دوربین عکاسی
به شکوفه های یاس
تو را دست داشتم ....
هنوز هم پیچک ها یادت را زنده می کنند
اگر چه دلم نمی خواهد زیر شاخه هیچ گل یاسی عکس بگیرم
یا.....

دوباره دلم را تا کوههای سر به فلک کشیده غرب ببر
شاید آفتابی بر یخ های وجودم تابید
تا گرم شوم
جاری شوم
شاید از این رکود در آیم

بابا مهدی

مهدی نام بابای مهربانیست که من امروز صبح به او فکر می کردم.
مهدی نام بابای مهربانیست که امروز صبح یک سوال بزرگ اساسی ازش داشتم

مهدی نام بابای مهربانیست که گاهی به ما سر می زند

مهدی نام بابای مهربانیست که با ان دو تای قبلی فرق دارد.
بابای شخص خاصی نیست.
بابای همه است....

معامله

همه ی دلخوشی های من مال شما
همه ی سهمیه های من مال شما
حتی تمام اجر سال های سخت زندگی ام مال شما

فقط بگویید چه کار کنم که بابایم به آرزویش برسد
 بابایم جانباز ۷۰ درصد است(نابینا) و همه ی ارزویش این است که یک بار رانندگی کند و خودش بیاید دانشگاه دنبال دختر یکی یکدانه اش

راستی کدام سهمیه با چشم های روشن بابا برابر است.
با ندیدن قشنگی های راه رفتن ... خندیدن و.... دختر کوچولویی که ناز دانه است

نبودن

تمام روز هایم پر از نبودن است
حتی وقتی که
نگاهم
بودنت را به دیگران هدیه می دهد
دیگرانی که تشنه تواند

اما من
تمام روز هایم پر از نبودن توست