این بار سفر کوتاه بود. به کوتاهی نیم روز و البته وسط هفته... آن هم با کار اداری و جلسه و ...۵صبح گذشته رسیدم تهران....از راه آهن تا منزل خانم ج و صبحانه و زدن بیرون شد
ساعت ۷پیامک زدم به نسرین که بیداری؟
زنگ زد: تهرانی؟
آره ولی فقط تا ساعت یک .. الان هم تهران پارسم و دارم میرم سر وصال جلسه
قرار رو گداشتیم ایستگاه مترو که بریم
زیارت عبد العظیم البته با این توضیح که هر وقت جلسه تمام شد با یک تک زنگ خبر بدم
آدم
بیاد تهران و نره بشهت زهرا... اونم کی؟ من..و اونم روز بزرگداشت مادران شهداو..... دل تو دلم نبود ولی چاره ای هم نبود ۷ ساعت زمان زیادی نیست .
جلسه کنسل شد و افتاد به شنبه ..تک زدم و .. تا برسیم هر دو همزمان به ایستگاه امام خمینی ساعت ۹ شده بود. ....ایستگاه ری آمدیم پیاده شیم.گفتم موافقی پیاده نشیم اول بریم بهشت زهرا ... لب ور چید. گفتم فقط نیم ساعت.....
و تا چشم باز کنیم بهشت زهرا بودیم. وسط هفته... بی پیش بینی و برنامه قبلی.....پرده اول : جنازه جانبار شهیدی را برای دفن به قطعه شهدا آورده بودن.....مادرش غوغایی کرد که نگو و نپرس....
می گفت: حالا من بدون تو چه کار کنم.. میدونم جات خوبه .... میدونم خودت انتخاب کردی.. حالا من بدون تو چه کار کنم بر گونه هامان اشکی چکید و ....
پرده دوم: به امام زاده سید مصطفی هم سر زدیم (قصه اش را در پستی جدا نوشته ام) قطعه ۲۴ردیف ۲۹ شماره ۱۳۸ و.....
پرده سوم : برای اولین بار تو عمرم قیر شهید پلارک را در خلوتی دلچسبی زیارت کردیم.
آنجا فقط دختر جوانی نشسته بود که ظاهر خیلی علیه السلامی نداشت... ولی با یه حال خاصی با سید درد دل می کرد. حسودیم شد. (کلی شکلات هم به نیت بعضی ها گرفتیم از شهید که قسمت بعضی های دیگر شد.:)))))))))))
پرده چهارم: قطعه شهدای گمنام .... در هوای دل انگیز اردیبهشتی و .....
پرده چهارم:به بابای بعضی ها هم سر زدیم و زنگ زدیم که بابا جانتان سلام می رساند و دست مامان جانتان را از طرف ما ببوسید و جواب با لحن تعجب انگیز ناک که مگر تهرانید؟:)
پرده پنجم : فکر نمی کردم در خلوت وسط هفته هم پدر و مادر شهیدی را در حالی ببینم که وصف الحالشان این است: در خلوتی شبانه با دلبری یگانه * یارب مرا فزون ده تقوایی زاهدانه
پرده ششم : قبر شهدای عاشورایی را تازه شسته بودن. هوا ابری بود و چکه چکه آب می چکید از سقف و گلها... فضایی رویایی که در تمام عمرم تجربه نکرده بودم.آنجا لختی نشستیم و بی اغراق هوای بهشت را تنفس کردیم
پرده هفتم : برای رساندن پیغام مرتضی به شهید کاظمی گم شدیم :) بار دومی بود که در بهشت زهرا گم می شدم...
پرده هشتم: بماند:))))))))))))))
تا به خود آمدیم ساعت شده بود ۱۲ و نیم و تا برسیم ترمینال غرب ماشین ساعت یک لاهیجان را از دست داده و با ماشین ساعت سه رفتیم که به مراسم چهلم مادرشهیدعبدلله کاظمی دهبنه برسیم که خود حکایت دیگریست