دریا را می خواهم

مرا کیفیت چشم تو کافی نیست
کارم از ریاضت کشی گذشته است
تشنه ام..... به زلال قمقمه ات نیاز دارم
اصلا به قمقمه ات هم راضی نیستم

دریا
را می خواهم
دریا با همه ی خورد و ریز هایش
با رود خانه های کوچکش که توی نقشه جغرافیا نخی بیشتر نیستند

اصلا حالا که بحث سهم خواهی است
من سهم بیشتری می خواهم
سهم بغض هایم، سهم دلتنگی هایم، سهم ......

همه ی  خودم را می خواهم
خود گمشده ام را
خودم را پس بده

پ.ن: .....بغضی که فرو خورده شد

همون 28 سال پیش

چهل روز مانده به چنین روزی یوسف رفته بود نوده خونه عمه تا خدا حافظی کنه برای اعزام
عمه هم یک ساک نون تازه کاک و محلی پخته بود گذاشته بود تو ساکش
وقت رفتن در ساکش رو باز و نونهای تازه رو بین بدرقه کنندگان قسمت کرد. (اهل محل)
هنوز اون کوچه بوی نون تازه میده :)
28 یال پیش چهل روز رفته از چنین روزی یا کمتر و بیشتر، مادر خواب دید که
یوسف گفته:من مشهدم و راه زوار امام رضا(ع)رو آب پاشی میکنم تا گرد و خاک نشینه به پاشون

بابا که حسابی دلتنگ بود همین خواب رو بهانه کرد و آمد مشهد زیارت
چند روز بعد هم پیغام داد که من اینجا ماندگار شدم. شما هم بیاید(بعد مزرعه رو به شریکش واگذار کرد و خونه رو هم فروخت) و این شد که ما آمدیم مشهد زندگی کنیم
28 سال پیش چنین روزهایی یه دختر خانم نازی تو مراسم یوسف خیلی گریه میکرد. حتی روز اول تا دیر وقت افطار هم نکرده بود همین طور فقط به سفره نگاه میکرد
آبجی فاطمه در گوشم گفت: اون دختر رو نگاه
گفتم : خوب
گفت: همونییه که برای یوسف رفته بودن براش خواستگاری
آخی طفلکی.. یعنی الان کجاست؟ یادش میاد 28 سال پیش ......
28 سال پیش دوچرخه یوسف مدتها توی انباری خونه ما خاک خورد آخرش هم نفهمیدم چی شد.
تازه خریده بود. حتی یک بار هم فکر کنم سوارش نشده بود.
پ.ن: قول داده بودم که.....دست خودم نبود .شد. یه هو خودش اومد. این حرفها رو میگم

28سال پیش چنین روزی

28 سال پیش در چنین روزی خیلی از دوستان من هنوز به دنیا نیامده بودند :)
28 سال پیش چنین روزی اتفاق خاصی نیفتاد الا اینکه من صبح رفتم مدرسه ،بابا از جبهه برگشته بود و رفته بود نمی دونم کجا و نبود...شاید همون روستایی که از طرف جهاد براشون مدرسه می ساخت.یوسف و داداش هم جبهه بودن.داداش سرباز بود و یوسف هم بسیجی و داوطلب...هر دو هم کردستان بودن گمانم

28 سال پیش چنین روزی سرصبح بازهم اتفاق خاصی نیافتاده بود.من سرصبح کله سحرخوشحال وخندان رفتم مدرسه
ظهرهم خوشحال و خندان از شروع امتحانات،امتحان داده و سرمست آمدم خانه روزه هم بودم گمانم.البته نه کله گنجشکی ها روزه واقعی روزهای آخر شعبان بود یا روزاول ماه رمضان دقیقا یادم نیست(تف به ریا)...تا اینجا هم که هنوز اتفاق خاصی نیافتاده

28 سال پیش چنین روزی، ظهر که ازمدرسه برگشتم یهوخشکم زد. مامان زیر گل یاس ایستاده بود آرام اشک میریخت.عمو دستش رو گرفته بود روی صورتشو...خانم جان هم نشسته بود توی باغچه و خاکها رو میریخت روی سرش.هیچ کس هم هیچ چیزی نمی گفت.ظاهرا همه منتظر بودن تا من ازمدرسه بیام که بریم خونه ی عمه(هیچ کس هم به شعورش نرسیده بود بیاد مدرسه دنبالم )

28 سال پیش چنین روزی ظهر وقتی از مدرسه برگشتم واین صحنه رو دیدم قبل ازاینکه قالب تهی کنم...آبجی کوچکه پرید از تواتاق بیرون و گفت:یوسف شهید شده...به همین بی مقدمه گی...به همین راحتی
بعدش مامان گفت: آماده شو میریم نوده خونه ی عمه...جنازه رو اوردن اونجا ...به ما هم اجازه ندادن جنازه رو ببینیم(چه خوب .. جنازه بدون سر هم دیدن داره مگه)
فقط برای اینکه عمه کاسه ی سرخالیش رو نبینه، گفتن یکی روسری بده، ببیندیم سرش...مامانم هم روسری ما رو....

28 سال پیش یک هفته بعد ازچنین روزی یه دختر کوچولوی مدرسه ای شیطون که بلا نسبت من بودم، عکس های اعلامیه شهید یوسف.ص رو با خودکار قرمز رنگ کرده بود و از داداشش که تازه از جبهه آمده بود کتک مفصلی خورد(نوش جونم، نه)

28 سال پیش چهل روز بعد از چنین روزی..... ادامه دارد

یوسف همسایه

یوسف اونا 16 سالش بود سال 61 که شهید شد. از زندگی زمینی اش چیزی یادم نیست

سالها قبل شنیدم که هر کس سوره های 4 قل و شمس و ضحی و لیل رو موقع خواب 7 بار بخونه خواب هر کسی رو  بخواد می بینه
و من هر بار می خوندم تاخواب شهید علم الهدا رو ببینم... این یوسف رو خواب میدیدم

حکایتی شده بود برای خودش .. تا اینکه بعد از حدود 20 سال رفتم دنبال قبرش توی گلزار شهدای .... یک روز خیلی گرم بو هرم گرما دیوانه ام کرده بود و مدام توی راه فکر میکردم که بعد این همه سال پیداش نمی کنم ....خصوصا با این ماجرا یکسان سازی قبور شهدا ....
ناگهان سرم رو که پایین انداختم دیدم نوشته شهید یوسف . ر .. فرزند داوود و...

دو سال قبل هم ماموریتی رفته بودم شمال... قبل از ماموریت خوابی دیدم دو مورد این شهید یوسف ... ولی وقتی رفتم در خونه شون با خودم فکر کردم اون که منو بعد 25 سال نمی شناسن پس منصرف شدم و بر گشتم.. گفتم میرم به بنیاد میگم... تا در بنیاد هم رفتم و پشیمون شدم.
دوباره چند ماه قبل خواب دیدم یوسف اومده و خونه شون رو که خیلی خیلی بزرگ هم هست تبدیل به مدرسه کرده
مدرسه شلوغ بود و زندگی درش جریان داشت.
با روحانی اداره مشورت کردم که  به خانواده شهید بگم یا نه چون خواب تکرار شده ممکنه حاوی پیامی خاص باشه
آقای ب گفت : صلاح نیست . ممکن این کار باعث آزار خانواده شهید بشه
ولی  احتیاطا توی سایت بنیاد شهید استان یادداشتی گذاشتم و خوابم رو گفتم و مشخصات و آدرس خونه شهید رو دادم که اطلاع رسانی کنند

دو هفته پیش هم که رفته بودیم شمال تنها یک روز غیر تعطیل وقت داشتم که نشد برم بنیاد
غروب 5 شنبه مادر گفت : بریم تو شهر قدم بزنیم. از خونه که بیرون اومدیم : گفت بریم خونه داییی
خونه دایی رو گم کردیم و سر از مزار در آوردیم. مادر رفت سراغ مادر بزرگ و دایی جانش و من هم رفتم قطعه شهدا و سراغ یوسف
خجالت می کشیدم وعذر خواهی کردم ..........
مادر که اومد گفتم این شهید رو میشناسی؟
گفت : نه
گفتم : یوسف .. یوسف داوود
یه هو مادر گفت موافقی برگشتنا از مسیر مهدیه بریم و یه سرهم بریم خونه حاجی ر.
موافق بودم  و از خدا هم می خواستم
به یوسف گفتم : خوب اگه خواب من حاوی پیامه خودت زمینه گفتنشو فراهم کن
حاج خانم ر. تا مادر رو دید زد زیر گریه و.... فرصتی هم شد که من هم خواب هایم را بگویم
حاجی ر.. گفت: کی خواب دیدی ؟
تاریخ خواب رو که گفتم . معلوم شد همون زمان حاجی داوود ر . 3000 متر زمین به نام شهید به آ. پ اهدا کرده.....برای احداث مدرسه ای به نام شهید ........

روز یوسف ما

ن میگم اصلا یک رازی توی این اسم یوسف هست. چه رازی بماند
خونه ی ما توی شمال دیوار هاش خیلی کوتاه بود. اونقدر کوتاه که اگه من که یه نوجوان 13-14 ساله بودم می ایستادم پشت دیوار به راحتی می تونستم با اهل خونه ی همسایه گفتگو کنم.
خونه ی اونا  دیوار به دیوار خونه ی ما و خاله حلیمه و حاجی نونوا بود(یعنی خونه شون خیلی بزرگ بود).
برای رفتن به خونه ی اونا باید کل کوچه رو می رفتی و از چنا تا خونه می گذشتی و بعد دوباره همین مسسیر رو بر می گشتی
واسه همین ارتباط ما بیشتر دیوار به دیوار بود.
به خصوص وقت هایی که ماموران ساواک دنبال خرابکار بگیری بودن. برای مخفی کردن اعلامیه ها و اینا
یه یوسفی ما داشتیم یه یوسفم اونا
یوسف اونا که شهید شد (سال 61 ) ما بچه بودیم یعنی دبستانی بودیم. با امیر و حسین می رفتم روی ماشین صوت و شعار این گل پرپر و اینا...5 شنبه ها هم که مزار و بعدش هم صبح تا شب جبهه بازی توی باغ فاطی یتیم که بعد ها شد خونه ی حلیمه خاله
یوسف ما که شهید شد (64) دیگه دبستانی نبودیم. راهنمایی شده بودیم. و به قول حسین دیگه بزرگ شده بودیم و کمتر می رفتیم خونه شون

سال بعدش هم که مامان خواب دیده بود که یوسف ما  گفته بود من زنده ام و مشهد به زوار امام رضا (ع) خدمت میکنم و بابا بی قرار اومده بود مشهد و دیگه بر نگشته بود و سفارش کرده بود که ما هم خونه و  زمین رو ول کنیم و بیایم مشهد که اومدیم و.....  

پ.ن : پست بعدی رو هم بخونید

قایم باشک

صلا از بچه گی دل خدا حافظی کردن نداشتم .....یادمه اون قدیما که جنگ بود....خونه ی ما تو شمال بود. کنار رود خونه
یه حیاط خیلی بزرگ داشتیم که توش سه تا درخت انار و دو تا سرو و کلی گل و گیاه داشت
یادمه بابا و اسماعیل
و
یوسف هر وقت می اومدم مرخصی موقع بر گشتنشان کلی باید دنبال من می گشتن
یا می رفتم توی رود خونه (اگه روز بود) یا لابه لای یکی از درختای انار (اگه شب بود و رود خونه خطر ناک )
خلاصه هر کدوم که می رفتن جبهه کلی دنبال من می گشتن و آخرشم پیدام نمی کردن و بی خدا حافظی می رفتن
هر بار هم که می رفتن بعدش پشیمان میشدم و با خودم فکر میکردم اگه بر نگشتن چی ؟؟؟؟؟؟؟؟
و بر می گشتن......
غیر از اون دفعه آخر که
یوسف دید مهدی حلیمه خاله داره گریه میکنه و ازش پرسید چی می خواد ؟ اونم گفت : بادبادک
بعد یوسف هم نشست وسط کوچه رو زمین و شروع کرد برای مهدی بابادک درست کردن
منم از لای درختای انار در اومدم و براش خمیروآبو کاغذ آوردم و کمکش کردم تا تموم شد
بعدش هم یو سف رفتکه رفت که رفت و  فرصت قایم شدن دوباره پیدا نکردم
یوسف هم رفت و دیگه بر نگشت
یعنی برگشت ولی
بدن بی سرش برگشت تیر خورده بود توی پیشانی و کاسه سرش رو برده بود....... مثل همین امروز بود سال 64
کاشکی اون روز هم لای درختای انار قایم شده بودم.
پ.ن:پاسخ کنجکاوی بعضی ها:یوسف پسرعمه ی من بود که از کودکی باما و درخانه ی ما زندگی می کرد.

من اینم(تبلیغات انتخاباتی شهدا)

  به بهانه انتخابات و تبلیغات و رای دادن و رای گرفتن و خدمت و .....
شهدا این طوری تبلیغات می کردند
دانشجوى شهید حسین اصغر قانع گلیان از عناصر نقش آفرین انجمن اسلامى دانشکده ادبیات و علوم انسانى مشهد در نشست انتخاب اعضاى شوراى انجمن اسلامى ، خود را اینگونه معرفى کرد:
 بسم اللَّه الرحمن الرحیم
به هر صورت برادران ما را مى‏شناسند بعد از انقلاب در خدمت نهادهاى انقلاب بودیم، در سپاه، در دستگاه قضایى، در عقیدتى سیاسى و جاهاى متعدد دیگر که اقتضا مى‏کرد در خدمت انقلاب بودیم و درعین حال در کنارش تحصیل هم بوده است و هم اکنون که در دانشکده به حد ناچیزى در خدمت نهادهاى انقلاب هستیم.
اگر کارى داشتیم در نهادها یا داریم که داریم، بر حسب همان مسؤولیت دانشجویى مان بوده است نه اینکه ابتدا او را ترجیح بدهیم به آن، نه .
در واقع آن مسؤولیت دانشجویى یا آن مسؤولیت اسلامى یا مسؤولیت تعهد اجتماعى نسبت به انقلاب اقتضا کرده است که در بعد از انقلاب در خدمت نهادهاى انقلاب بوده باشیم و همیشه خود را دانشجو مى‏دانستیم.
 یعنى موضع گیریهاى سیاسى اجتماعیمان در آن نهادهایى که دو سه تایش را عرض کردم به عنوان یک دانشجو بوده است و همیشه آن اصالت دانشجویى و تفکر مبانى خودمان را حفظ کردیم.
خوب طبیعتاً بایستى در خدمت انقلاب بوده باشیم و به حد ناچیزى در حد یک جوان معمولى بعد از انقلاب مثلاً بسیجى ساده در خدمت بعضى از نهادها بودیم و هستیم. و عمده‏اش همان مسأله دانشجویى است و در حال حاضر هم همین براى ما کفایت مى‏کند یعنى اگر آنجا هستیم به خاطر اینکه اقتضاى رسالت دانشجویى و تعهد اجتماعیمان اقتضاء مى‏کند که در نهادهاى انقلاب یا در هر جائى که اقتضاء مى‏کند کارى به عهده داشته باشیم.
و اما انگیزه‏اى که کاندیدا شدم چیزى جز همین نیست یعنى براى دانشجو رسالتهایى قائل بودم و هستم و ان‏شاء اللّه خواهم بود که این رسالتها چیزى نیست که در یک فرد یا دو فرد یا در مجموعه محدودى کافى باشد قائلیم که بایستى دانشگاه و دانشجوها آن رسالتها را داشته باشند حالا یک عده‏اى در واقع نمایندگى داشته باشند براى ایفاى همان رسالتها، از این جهت.
و بیشترین امیدمان هم این است که اعم از اینکه ما در هر کجا باشیم دانشجوها واقعاً جایگاه خودشان را در شرایط فعلى انقلاب توجه داشته باشند که توجه دارند الحمداللَّه بیشتر توجه داشته باشند و بدانند که به هر صورت فرمایش امام این بود که انقلاب داراى دوبال است.
 بال حوزه و بال دانشگاه. طبیعتاً هیچ پرنده‏اى با یک بالش نمى‏تواند پرواز کند و دو بال گفتند نه یک بال

ادامه مطلب را حتما بخوانید

ادامه نوشته

تمنای خواب بابا

این کلمات را مدتها قبل کسی برایم نوشته بود که پدر و مادرش هر دو شهید شده اند.
هر جا هستی آقای دکتر سایه آسمانی مامان و بابای شهیدت بر سرت مستدام باد

یاد آن قديم هاي کهنه به خير که مي گفتيم کربلا کربلاما داريم مي آئيم.
نه دعواي غذا داشتيم نه دعواي وام خودرو و هکذا برو تا آخر.
گفتي حسين کردي کبابم گفتي عباس آتش زدي به سينه خرابم .
به عشق خرابه هاي خراب در خرابه هاي خرمشهر و حلبچه خوابيدم که شايد خواب بابا ببينم.
اما حالا هم از خودم فراموش کردم هم از بابا؟!

التماس دعا

سلام استاد .خواب بابا رو در بيداري ببينيد......
بي تاب دلتنگي هاي بزرگي هستم كه گاه كودكانه از نگاهتان جاري مي شود بي آنكه بدانيد.......
به دنبال بابا در بيداري بگرديد.
خوابش را نه... خودش را ببيند... ولا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا.....

سرمیلیونر

کومله ها برای سر پاسدار ها جایزه می گذاشتن
هر سر 1000 تومن
اگه پاسداری خیلی موی دماغشون بود. سرش می شد 3000 تومن
کاوه از راه نرسیده رفت تو لیست سه هزار تومنی ها
دوستش مجروح شده بود. رفت دیدنش.. داشتن می بردنش عقب
شاید برای اینکه لحظه ای حواس دوستش رو از درد پرت کنه گفت: خبر جدید رو شنیدی؟
دوستش گفت : نه
کاوه خندیدو به شیرنی گفت:سرم گران شده...شده 20000 تومن
اواخر به دو میلیون تومن هم رسید
سر گران که میگن اینه دیگه... بچه محل ماست


ناهشیار عاطفی

چه می شد بلایی سر حافظه ام می آمد
و هر چه غیر تو
از آن پاک پاک پاک میشد

لاف عاشقی هم قشنگ ِ
وقتی که معشوق تو باشی

پ.ن:دارم کتاب رواندرمانگری پویشی فشرده نوشته نیما قربانی را می خوانم برای کمک به یکی از مراجعانم
ب
خشی که دم دستم هست الان: ناهشیارعاطفی

شهید؟

شهید انسانی است که زنده اش خطر ناک
و مرده اش خطر ناک تر است:)

مثل حجر ابن عدی
چه کرده ای حجر که پس از ۱۴۰۰ هنوز از سنگ مزارت هم وحشت دارند خفاشان؟

حجر مثل سایه است

از کتاب پنجم دبستان این جمله خیلی روشن در ذهنم مانده
ابن زیاد : حجر را گرفته اید؟؟؟
اشعث: نه قربان حجر مثل سایه است

و بعد خشم ابن زیاد و خشم ابن یاد ووووووو
چه قدر از این خشم با همه ی کودکی ام لذت می بردم
و چه قدر حجر برایم بزرگ بود که این طور قهرمانانه خشم ابن زیاد را بر انگیخته بود

خشمی که پس از سالها هنوز هم زبانه میکشد
دست پرورده ی علی علیه السلام بود. نتیجه اش همین است.
آفرین حجر

عاشق و دلتنگ

دلم مثل کودک خردسالی بهانه گیر شده
دلم نمی خواهد سر که می زنم
 از سر عادت
و حتی از روی تکلیف باشد

دلم می خواهد عاشق باشم و دلتنگ

"و فکر کن چه تنهاست
ماهی کوچک
اگر دچار آبی بیکران باشد"

و من
دچار شقایق های مسیر بهشت رضایم.....

پ.ن: امروز حوالی بهشت رضا علیه السلام ..... هوا دلپذیر بود و....

روز معلم نهج البلاغه

کاش سال ۵۸ بود. کلاس نهج البلاغه و تو شرح نهج البلاغه می دادی
من شاگردت بودم. جرعه جرعه علی علیه السلام می ریختی در جان تشنه ام
تا روز عاشورا بدانم کجا باید شمشیر یزنم و کجا باید سکوت کنم
آسیدحسین عزیز روز مبارک

احترام وادب شهدا به مادر

روز تشییع جنازه اش در حرم
هر گاه مادرش عقب می افتاد
جنازه علی روی دست ها حرکت نمی کرد(تا از مادر جلو نیافتد)
به احترام مادر متوقف می شد

به نقل از خواهر دانشجوی شهیدعلی اسفند یاری

پ.ن هستند مادرانی که آرزو دارند در چنین روزی خبری -پلاکی -پیکی از پسر مفقودشان بیاید.
برای دل صبور و منتظر ومهربانشان صلوات الهم صل علی محمد و آل محمد

شکار لحظه ها توسط خدا

لحظه ی تولدش با لحظه ی شهادت پدرش یکیه
عصر همون روزی که قرار بوده به دنیا بیاد بابا یک امبولانس هماهنگ کرده بوده که بره روستا و مامانش رو بیاره مشهد بیمارستان
در گوش راننده امبولانس هم گفته بوده: بچه پسره و وقتی به دنیا میاد من زمین نیستم
بعد ها اتفاقات رو که سرهم کرده دیده این دو تا لحظه دقیقا برهم منطبق هست

لحظه ی تولدش با لحظه شهادت پدرش یکیه
وقتی از بابا حرف می زنه  برق چشاش دیدنیه
چند سالیه خودشم بابا شده
اسم پسرش با اسم باباش یکیه
وقتی از پسرش حرف میزنه همون برق تو نگاش هست
یک بار پسر کوچولو رو تو حرم امام رضا علیه السلام بغل کردم. صفایی داشت نگفتنی

یک نیم روز و ...

این بار سفر کوتاه بود. به کوتاهی نیم روز و البته وسط هفته... آن هم با کار اداری و جلسه و ...۵صبح گذشته رسیدم تهران....از راه آهن تا منزل خانم ج و صبحانه و زدن بیرون شد ساعت ۷
پیامک زدم به نسرین که بیداری؟
زنگ زد: تهرانی؟  آره ولی فقط تا ساعت یک .. الان هم تهران پارسم و دارم میرم سر وصال جلسه
قرار رو گداشتیم ایستگاه مترو که بریم زیارت عبد العظیم البته با این توضیح که هر وقت جلسه تمام شد با یک  تک زنگ خبر بدم
آدم بیاد تهران و نره بشهت زهرا... اونم کی؟ من..و اونم روز بزرگداشت مادران شهداو..... دل تو دلم نبود ولی چاره ای هم نبود ۷ ساعت زمان زیادی نیست .
جلسه کنسل شد و افتاد به شنبه ..تک زدم و .. تا برسیم هر دو همزمان به ایستگاه امام خمینی ساعت ۹ شده بود. ....ایستگاه ری آمدیم پیاده شیم.گفتم موافقی پیاده نشیم اول بریم بهشت زهرا ...  لب ور چید. گفتم فقط نیم ساعت.....و تا چشم باز کنیم بهشت زهرا بودیم. وسط هفته... بی پیش بینی و برنامه قبلی.....

پرده اول : جنازه جانبار شهیدی را برای دفن به قطعه شهدا آورده بودن.....مادرش غوغایی کرد که نگو و نپرس....
می گفت:
حالا من بدون تو چه کار کنم.. میدونم جات خوبه .... میدونم خودت انتخاب کردی.. حالا من بدون تو چه کار کنم بر گونه هامان اشکی چکید و ....

پرده دوم: به امام زاده سید مصطفی هم سر زدیم (قصه اش را در پستی جدا نوشته ام) قطعه ۲۴ردیف ۲۹ شماره ۱۳۸ و.....

پرده سوم : برای اولین بار تو عمرم قیر شهید پلارک را در خلوتی دلچسبی زیارت کردیم.
آنجا فقط دختر جوانی نشسته بود که ظاهر خیلی علیه السلامی نداشت... ولی با یه حال خاصی با سید درد دل می کرد. حسودیم شد. (کلی شکلات هم به نیت بعضی ها گرفتیم از شهید که قسمت بعضی های دیگر شد.:)))))))))))

پرده چهارم: قطعه شهدای گمنام .... در هوای دل انگیز اردیبهشتی و .....

پرده چهارم:به بابای بعضی ها هم سر زدیم و زنگ زدیم که بابا جانتان سلام می رساند و دست مامان جانتان را از طرف ما ببوسید و جواب با لحن تعجب انگیز ناک که مگر تهرانید؟:)

پرده پنجم : فکر نمی کردم در خلوت وسط هفته هم پدر و مادر شهیدی را در حالی ببینم که وصف الحالشان این است: در خلوتی شبانه با دلبری یگانه * یارب مرا فزون ده تقوایی زاهدانه

پرده ششم : قبر شهدای عاشورایی را تازه شسته بودن. هوا ابری بود و چکه چکه آب می چکید از سقف و گلها... فضایی رویایی که در تمام عمرم تجربه نکرده بودم.آنجا لختی نشستیم و بی اغراق هوای بهشت را تنفس کردیم

پرده هفتم : برای رساندن پیغام مرتضی به شهید کاظمی گم شدیم :) بار دومی بود که در بهشت زهرا گم می شدم...

پرده هشتم: بماند:))))))))))))))

تا به خود آمدیم ساعت شده بود ۱۲ و نیم و تا برسیم ترمینال غرب ماشین ساعت یک لاهیجان را از دست داده و با ماشین ساعت سه رفتیم که به مراسم چهلم مادرشهیدعبدلله کاظمی  دهبنه برسیم که خود حکایت دیگریست

قلب های چندپاره

بعضی ها قلبشان را چند تکه کرده اند
و هر تکه را جدا
و طی مراسمی باشکوه
در هاله ای از احساس
به پیشگاه حضرت داور هدیه داده اند
تا فرشتگان گمان نکنند
و نگویند
انسان در زمین فساد خواهد کرد

پ.ن : تقدیم به مادران چند شهید داده به مناسبت فردا که روز تکریم مادران و همسران شهداست

سهمیه شاهدسایر کشورها

کمتر کشوری را می توان یافت که در حافظه تاریخی خود، تجربه حداقل یکبار جنگ را ثبت نکرده باشد. جنگ صرف نظر از مسائل ارزشی و احقاق حقوق انسلنی، هرگز مرود خواست هیچ ملتی نبوده است. لکن زمانی که کشوری در موضع دفاع از امنیت  منافع ملی خود قرار گیرد و ناگزیر از جنگ گردد آن گاه این جنگ نه یک ستیز بلکه دفاعی مشروع و ارجمند محسوب می شود. صیانت از بقایا و دست آوردهای این نبردها نیز مسبوق به سابقه ای دراز در خلال تاریخ بشری می باشد.نظام خدمت رسانی به خانواده و باز ماندگان جنگ در تمام کشور ها با تنوع موضوع انجام می شود : اشاره ای گذرا به خدمات آموزشی برای ایثار گران در دنیا فرانسه:حق دستیابی به مشاغل عمومی رزرو شده بر اساس کنکور ویژه.
 کویت:  ایجاد مرکزی برای رسیدگی به امور فرزندان شهدا بنام مکتب الشهید از ابتدایی ترین تا بالاترین نیازهای آنها.
 کره : افزایش اضافه حقوق : جهت رفاه بیشتر ایثارگران.کمکهای آمورشی: از سال 1961 آغاز شد و ادامه دارد که شامل کمک هزینه، شهریه تحصیلی و بورسیه . معافیت شهریه: ایثارگران ملی، همسران و فرزندان آنان معاف از پرداخت ورودی و سایر هزینه ها در مقاطع تحصیلی دبیرستان و دانشگاه
پرداخت بورسیه :کسانی که صلاحیت ورود به مقاطع تحصیلی دبیرستانی و بالاتر را دارند چه در داخل و چه در خارج 
 3 تا 10% سهمیه ورودی بخشهای دولتی و خصوصی به ایثارگران و خانواده های آنها اختصاص دارد.

ادامه نوشته

سهمیه فرهنگی شاهد در دنیا

چین: ایجاد باشگاه هایی برای معلولین ردیف اول یا ویژه / ساختن بناهای یادبود جان باختگانفرانسه: اعطای « کارت جانبازان»./ اعطای کارت « صلیب سرخ»/ اعطای عنوان «قدردانی ملت» به جانبازان درارای کارت.کویت:  بزرگداشت یاد و خاطر? شهدا در مناسبتهای مختلف.- برگزاری برنامه های متنوع فرهنگی اجتماعی- تفریحی، دینی، ورزشی.- بازدید از فرزندان شهداء در روز عید فطر و عیادت بیماران و تقدیم هدایا.ایجاد ورزشگاه مخصوص خانواده شهدابرگزاری جشن تقدیر از فرزندان موفق شهدا. برگزاری نماز جماعت برای خانواده شهدا در مسجد بزرگ دولتی در شب قدر.

بقیه کشور ها در ادامه مطلب

ادامه نوشته

ترک عادت

لبخند که میزنی از درون قاب
نمی گذاری
عادت کنم به نبودنت
می ترسی ترک عادت
موجب مرض بشود؟؟؟؟؟؟؟؟

روضه ی مکشوف

مکشوف ترین روضه ی عالم این است:
آب بخوری و بعدش بگویی
السلام علیک یا ابا عبد لله الحسین


فاصله

گر چه همیشه فاصله ای هست
و گرچه برای رسیدن
تلاش باید کرد
اما از فاصله بیزارم

از فاصله ای که سر بر گردانم و تو نباشی

عصر دوشنبه ای معطر
باران
هویزه
تو
و دشتی پر از بودن

عصر دوشنبه ای معطر
نم نم باران
هویزه
من
پر از دلتنگیییییییییییییییییییییییی

کاش گاهی وقت ها اختیار زمان دست آدم بود و می توانست........آخ که چی میشد

او مادر شهید بود

آخر این هفته را
تقویم
روز تکریم
مادران و همسران شهدا نوشته است
و من دلم می خواست
کاری کنم
برای مادر شهیدی
اما نمی دانستم چه کار
و حالا
پس فردا به گیلان میروم تا در مراسم
چهلمین روز همنشینی
مادر شهید کاظمی با پسرش
شرکت کنم

او هم مادر شهید بود
حضرت مادر
قبل از شهادت
مادر شهید بود

مادر شهید محسن