خط قرمز

زندگي مثل يك ديكته بزرگ مي ماند
هميشه بايد در زندگي آدم يك نفر باشد كه

زير غلط ادم  يك خط قرمز بزرگ  بكشد

و بعد مجبورت كند درستش را بنويسي
يا از روي درستي كه او برايت نوشته 100 بار بنويسي

يا يك خط كش داشته باشد كه اگر درست نشدي
10 ضربه به كف دست راست و 10 ضربه به كف دست چپت بزند

تا ديگر از اين غلط ها نكني

خودكار قرمز دست شهداست.خط قرمز شهدا خون شان است

پ.ن: ادم بايد هميشه در زندگي اش يك دوست شهيد داشته باشد
پ.ن 2: آقا سيد جواد در زندگي كسي كه دوستش داري يك غلط هست

من سعي كردم زيرش خط بكشم ولي نشد
شايد چون به اندازه تو دوستش ندارم يا شايد.....پس خودت بسم الله

زنبیل عیدی

سلام شهدای سادات
عیدتون مبارک....عید غدیر ملکه ی عیدهای شیعیان است.پس پیش از همه بر شما مبارک باد که معنای غدیرید و دفاع از ولایت(این جمله پارسال هست :)

ولی امسال....سه ساعت مانده به تحویل سال الان 
و باران دارد می بارد
نرم نرم و مهربان

چهل روز جان تشنه مان را مهمان نگاه مهربانتان کردیم
در چله ای که عشق می بارید از نگاه منتظر مان
امروز هم آمده ایم به تجدید عهد

پ.ن: از شهدای سادات چله ی شهیدانه (سید محمد حسین علم الهدا-سید عبد الرضا حسینی-سید حسین سید الحسینی- سید جواد سید الحسینی- سید خلیل رضوی و.... عیدی بگیرید)
پ.ن2: یادتون باشه خودم اول زنبیل گذاشتم ها :)))))))))))

انتظارباران

چهلمین روز چله نشینی آستان شهدای سادات: مظلومترین و کوچکترین شهید فاطمی(س) حضرت محسن ابن علی (ع)

خدای محسن (ع)
40 روز است که این کویر تشنه در انتظار باران است
40 سال است که بر این جان خسته باران نباریده است
40 روز است که چشمها به آسمان است
و نگاه ها به مزار گمشده ای که...
40 روزاست هر روز پسری از پسرانش را به نیابت به زیارت فرستاده ایم
 به امید اینکه زیارت آن ضریح گمشده نصیب دلهای خسته  مان گردد
40 روز است که صبح ها با طلوع خندیده ایم
و عصر ها در40 غروب روزی دیگر را انتظار کشیده ایم
40 روز است که این دل خسته در انتظار باران است
باران
باران
باران
باران
باران

پ.ن: به دلم افتاده این جمعه باران خواهد آمد

حاجت گرفته ی حضرت مادر

 روز سی ونهمین چله ی شهیدانه:دانشجوى مهندسى عمران شهید سیدهادى مرقاتى 
یکى از همرزمانش در مشهد تعریف مى‏کرد:" شهید در روز قبل از شهادت، درعالم رؤیا مى‏بیند ندایى غیبى به ایشان مى‏گوید که تو دو روز بعد به شهادت مى‏رسى برخیز بدهى که به فلانى دارى بپرداز. شهید از خواب بیدار شده به نزد همرزمش مى‏رود.موضوع را تعریف کرده حلالیت مى‏طلبد. 
شهید ضمن ساختن پلی که به نام خودش است اصرار داشت که پل به نام اولین شهید نامگذارى شود و سرانجام پل به نام شهید سیدهادى مرقاتى نامیده شد.
ولادت او مصادف با ولادت امام عصر(عج) و شهادتش مصادف با ولادت یگانه بانوى اسلام حضرت زهرا(س)و روز دفنش مصادف با شهادت امام هادى(ع) بوده است. مزار نورانیش در کنار دیگر شهداى خوى مى‏باشد.
زندگی نامه شهید در ادامه مطلب
ادامه نوشته

میراث عشق

روزسی و هشتم چله نشینی شهیدانه سادات فاطمی:شهید سیدمصطفی خمینی(پدرامام )وشهیدسیدمصطفی خمینی(پسرامام)
از ورای 14 قرن مظلومیت اسلام و از ورای دو نسل شهید آمدی تا روز گار خفته دینِ وطنم را بیدار کنی
یادت گرامی و استوار باد و یاد پدر و پسرشهیدت


لذت شهادت

روز سی و هفتم ازچله ی نشینی شهیدانه سادات فاطمی : دانشجوىدامپرورى شهید سیدمرتضى ظریفیان پروین حسینى
  پدر شهید خاطره‏اى را درباره سیدمرتضى نقل مى‏کند:"شبى سید مرتضى را در خواب دیدم و علت جراحت پایش راپرسیدم و گفتم آیا ناراحتى و دردى هم داشتى؟ سیدمرتضى مى‏گوید: "نه پدرجان هیچ نفهمیدم حتى در موقع شهادت لذت هم بردم" و از آن پس رؤیاى زیباى سید مرتضى گاه و بى‏گاه دل پدرومادر بى‏قرارش را آرام مى‏کند و روح بزرگ اوست که همچنان در زندگى خانواده‏اش جریان دارد.

پ.ن : زندگی نامه و وصیت نامه شهید در ادامه مطلب

ادامه نوشته

رئوف مثل امام هشتم

روز چله نشینی شهیدانه  سادات فاطمی:   دانشجوى شهید سید حمید رضا فراشباشى مهندسى مکانیک
شهید سید حمید رضابسیار رئوف، مهربان، متین و باادب بود.کم صحبت مى‏کرد و علاقه زیادى به مطالعه و نوشتن داشت. همیشه با وضو بود و شبها قبل از خوابیدن مجدداً وضو مى‏گرفت و چند آیه از قرآن تلاوت مى‏کرد و اینگونه بود که لیاقت دیدار دوست را نصیب خود ساخت.
ادامه نوشته

بستگی به عملکرد ما دارد

 

روز سی و چهارم از چله نشینی آستان شهدای سادات:شهیدسادات واحدی-شهیدسیدعلی حسینی- دانشجوى شهیدسیدکاظم ذاکریان(مهندسى)-شهیدسیدمحمدعرفانیان شریف (مهندسى برق)
شهید سید کاظم از خصوصیات اخلاقى والایى چون صبر زیاد، کم گویى و خوش اخلاقى برخوردار بود. او در نمازهایش هنگام دعا از خداوند شهادتش را درخواست مى‏کرد.
شهید سید کاظم ذاکریان در عملیات فاو به عنوان غوّاص شرکت داشت و پس از آنکه قایقش مورد اصابت قرار گرفت،زخمى و در جزیره‏اى مستقر مى‏گردد و در همان جزیره در اثر حملات عراقیها به شهادت مى‏رسد.
شهید سید محمد فردى کم حرف بود و کم مى‏خندید و در مورد مسأله اسراف بسیار سختگیر بود. ویژگیهاى اخلاقى او باعث شد در دوران کودکى از جانب یکى از علما به عنوان پیش نماز مدرسه انتخاب شود.
مادر شهید مى‏گوید:"اگر در عملیاتى به دلیل درس یا مشکلات نمى‏توانست شرکت کند بسیار ناراحت میشد لذا من پنج مرتبه سوره یاسین را نذر مى‏کردم تا او به جبهه برود. على رغم اینکه تنها پسر خانواده بود".
شهید عرفانیان چند روز پیش از شهادتش با منزل تماس مى‏گیرد و به خواهرش که صاحب پسرى شده تأکید مى‏کند که نام او را محمد بگذارندو آنها نیز چنین مى‏کنند.
شهید سید محمد عرفانیان در عملیات کربلاى 4 توسط آرپى‏جى مورد اصابت قرار گرفته و به دیدار حق نایل آمد. خواهر شهید در عالم خواب از ایشان مى‏پرسد که شهدا شفاعت مى‏کنند، آیا شما مرا شفاعت خواهید کرد؟ و ایشان پاسخ مى‏دهند که مشخص نیست باید ببینیم عملکرد شما چگونه است.
جرعه ای از وصیت نامه سید محمد: خدایا چنین فکر نمى‏کنم از آن حاجتى که به دنبال آن در راهت عمر باختم مرا بازگردانى

ملاک محبت

روزسی و سوم چله نشینی آستان  شهدای سادات:شهدای دانشجوشهیدسیدمحمدهاشمى(زیست‏شناسى)-شهیدسیدمحمودحیدرى مقدم(علوم تربیتى)- شهیدسیدحمیداحمدى(مهندسى)وشهیدسید مجتبی نواب صفوی

سید حمید همیشه با دوستانش جهت جمع آورى محصول به کمک روستاییان مى‏شتافت و تمام مدت تابستان را درخدمت جهاد و مردم محروم بود.یکى از خصوصیات شهید غمخوارى و مساعدت دوستانش بود؛ چنانکه وى یک بار بیش از یک ماه پرستارى یکى از دوستان همرزمش به نام (شهید حسن ساده) را به عهده داشت. مادرش مى‏گفت:"هر وقت به او مى‏گفتیم موفق باشد در جواب مى‏گفت:"موفقیت من در شهادت من است"و این بار که از مشهد برگشته بود گفت: "رفتم و از امام رضا براى همیشه خداحافظى کردم چون این دفعه بوى شهادت مى‏شنوم"

بخشى از دست نوشته‏هاى شهید افرادى را که در رأس امور هستند تا موقعى دوست بدارید که در خط امام که خط حقیقى اسلام محمدى است حرکت کنند و انجام وظیفه نمایند، زیرا که ما ملاکمان اسلام است نه اشخاص، ما اشخاص را به اسلام محک مى‏زنیم نه اسلام را به اشخاص. خدایا! مِهرت را در دلم بیشتر کن. خدایا! شهادت را نصیب من بگردان. خدایا! راضیم به رضاى تو.

بخشى از وصیتنامه شهید" خدایا! مرا به بهترین راه ببر و چنانم گردان که بر دین تو بمیرم و زنده گردم. وصیتى ندارم جز اینکه سخن دیگر شهیدان را تکرار کنم که همواره گوش به فرمان رهبر انقلاب امام خمینى باشید، همچنانکه بودید و بدانید که امت مسلمان ایران پیروز است و پرچم حزب اللّه را نه منافقین و نه صدام و نه روسیه و نه آمریکا نخواهند توانست سرنگون کنند که نگهدارنده پرچم حزب اللّه امام زمان (عج) مى‏باشد..".

اگر هدف خدا نباشدکارهایمان عملگی است

 

روز سی و دوم چله ی نشینی آستان شهدای سادات: دانشجوى شیمى شهید سیدجوادعلوى مقدم
در مشهد به کلاس درس اساتیدى چون، شهید هاشمى نژاد و شهید کامیاب، آیت اللّه خامنه‏اى و حجة الاسلام فرزانه مى‏رفت بچه‏هاى دیگر را هم توصیه و تشویق مى‏کرد که در کلاسهاى آنها شرکت کنند. پیوند طلاب و دانشجویان را به عنوان عنصرى که تضمین کننده، و رشد دهنده انقلاب است، پذیرفته بود و در زندان نیز با طلبه‏اى فعال آشنا شد و همیشه پس از آزادى به سراغ ایشان مى‏رفت.
شهید در رابطه با گروهکهاى منافق مى‏گفت: "منافقین مانند صدام هستند، ایدئولوژى سرشان نمى‏شود، و حتى گروهکهایى که به اعتبار خط امام بودنشان افراد صادق را جذب مى‏کنند، مثل نهضت مجاهدین و جنبش مسلمانان مبارز از کجا صلاحیت پیدا کرده‏اند که ادعا مى‏کنند فقط ما ایدئولوژى اسلامى را فهمیده‏ایم و قادر به ارائه منسجم و سیستماتیک آن هستیم و اگر چنین است پس نقش وحى و انبیا و ائمه چه مى‏شود؟ نقش کتاب الله و عترت پیامبر چه مى‏شود؟ و اگر به این سادگى مى‏شود ایدئولوژى اسلام را در قالب‏هاى تنگ و فرسوده معیارهاى گرفته شده از مارکسیسم ریخت و به خورد افراد داد پس چرا علما و فقهاى اسلام، یک عمر در حوزه‏ها درس بخوانند و رنج ببرند؟ آنچه باید در رابطه با افراد و جریانات در نظر گرفت، این است که چقدر تسلیم امام هستند، و عملاً حرفهایش را اجرا مى‏کنند. و خدا را شکر مى‏کنم که توانسته‏ام امام را بیشتر بشناسم و تسلیم شوم، و مهم این است که انسان اگر مى‏رسد به چیزى که درست نیست و ضعف دارد و چیز بهتر از آن هم وجود دارد بگوید که ضعف دارد و آن چیز برتر را انتخاب کند و دیگر روى مطلب نادرست پافشارى نکند. در کارها مهم، انگیزه و هدف است. اگر انگیزه و هدف در جهت الله نباشد کار صرفاً کار است و عملزدگى".
بخشى از وصیتنامه شهید
به همه برادران و خواهران، من توصیه مى‏کنم که به دستورات امام و روحانیت، متعهد باشند روحانیتى که امام را درک کرده باشد و عشق به امام داشته باشد و عقلاً تسلیم امام باشد".

رسول باران


باز هم سی و یکمین روز چله نشینی آستان شهدای سادات: شهید سید رسول علایی

رسول جان
می گویند تو مثل عمه ی خردسالت در اسارت بوی یاس شنیده ای و پر کشیده ای
می گویند تنومند بودی و هیکلی و ورزیده
می گویند وقتی عکس جنازه ات را برای مادرت فرستادند گفت: این پسر من نیست
می گویند: کیلومترها دور از زادگاهت در قبرستان نینوا جایی است که بدن مطهرت را به خاک سپرده اند
نه به امانت گذاشته اند تا روزی که او با لشگری از شهیدان خواهد آمد
می گویند : خوابت را دیده اند
خواب دیده اند در بالای قله ای رفیع زیارت گاهی داری
می گویند از داخل مشبک های ضریح گمشده ات که به داخلش نگاه کرده اند:
مادرت زهرای اطهر را دیده اند که خم شده و بر خاک تربتت بوسه می زده و اشک می ریخته

رسول جان
تو اگر چه مظلوم شهید شده ای .
در اسارت و به دست گرگ ها لشگر صدام.. به بهانه یک یرقان ساده
آخر مگر یرقان هم می تواند انسانی را از پا در بیاورد
آن هم تو را که ورزشکار بوده ای و ورزیده بدن
رسول جان
تو اگر چه مظلوم شهید شده ای چون عمه ی خردسالت حضرت رقیه بانو
و اگر چه تربت پنهانی داری چون جده ات زهرا سلام الله علیها
و اگر چه دور از وطن و در غربت به خاک سپرده شده ای چون جدت امام غریبان

با این همه رسول بارانی رسول جان
تشنه گی جان مرا دریاب
تو را به جان مادرت زهرا (س)

با تشکر از برادر آزاده آقای حسین جعفری که سهمی از دلتنگی های قشنگشان به ما دادند

سیراب عشق

 

روزسی و یکم چله نشینی در محضر سادات شهید: شهید سیدعلی اندرزگو و شهیدسیدعبدالحسین دستغیب

*تابستان است. روزه ای، گلویت از عطش می سوزد. 
ناگهان از آسمان جامی از شور و مستی میبینی به دست حسین ابن علی(ع)
سیدعلی ،پسرم دوران آوارگی تمام شد به آغوش جدت باز گرد
شمرهای قرن بیستم شلیک می کنند و تو را با دهان روزه به شهادت می رسانند.

* دیده ها بارد.سینه ها نالد.. دستغیب صد پاره شد .. دیگر نمی آید. خطبه های جمعه را دیگر نمی خواند....(چه قدر این نو حه را وقتی نوجوان بودم دوست داشتم)

پ.ن: دو خط هم تقدیم به شهید سید حسین علم الهدا برای دلتنگی ....
من هزار سال در شهر گم شده بودم، در آپارتمانهای لوکس، در کنار پارکها، در فروشگاههایی که در آن اسباب دنیا به قیمت غفلت از آخرت به فروش میرفت.علم الهدا مرا پیدا کرد . و به من تحویل داد.... حالا اگر مرا به شهر نبرید .... اگر دوباره در شهر گم شوم، برای پیدا شدنم ، خون هزار علم الهدا باید بریزد.
مرا به شهر نبرید و حال که می برید و از این بردن گریزی نیست، آدرس هویزه را برایم یاد داشت کنید.تا هر وقت در شهر گم شدم به هویزه برگردم.

غنای عشق

 

سی امین رو چله نشینی در آستان شهدای سادات: شهید سید حسین فقیری و شهید سید مرتضی آوینی

برای آناکه آهشان از جنس نیاز است/ در باغ شهادت باز باز است
و آن ها در کنار حسین(ع) غنی ترین موجودات آفریده شده.
عشق حسین(ع) چه غنایی به آدم می دهد
کاش مرا نیز جرعه ای از عشقت بنوشانند حسین(ع) جان

راه ناتمام

 

روزبیست ونهم چله ی نشینی آستانه شهدای سادات:دانشجوى زیست شناسى شهید سیدمحمدجوادسرابى
کلام شهید : بجاى ناراحتیهاى بى‏مورد راه شهدا را ادامه دهید

مهربان تر از باران

 

 روز بیست وهشتم چله نشینی در محضر شهدای سادات: شهید سید اکبر وسیدعطاالله میرمحمدی(باباعطا)

سلام بابا عطا
دلتنگی هایم را یادت هست. بهشت زهرا ، گشتن و گشتن و گشتن و نیافتن... گم شدن و پیدا شدن
حتی تصورش را هم نمی کردم این همه دلنازک باشی
خواب دیدم که گفتی یاسین بخوانم برای اویس قرنی
یادت هست؟
می خواستم زخم های دلم را نشانت بدهم ...
اما الان دلم می خواهد دست هایم را برای رقیه کوچکت دراز کنم و ....
مثل همان روز های آخر ماه رمضان حرم جدت سید الشهداء
نمی دانم چرا
شاید چون اینجا امید اجابت بیشتری میرود
حالا چه کار میکنی؟

یعنی میشه امروز برای من تولدی دوباره باشه

http://yashahid.blogfa.com/post-1585.aspx

پ.ن :چهل روزنشده اما گمانم دامن بیش از چهل شهید (۴۷)را به گل نیاز آراسته ایم.امید که جملگی شان امشب در محضر حضرت مادر (س) وساطتی بکنند

ادب شدند

 

 روز بیست و هفتم از چله نشینی در محضر شهدای سادات: شهیدان سید محمد ، سید علی و سید محسن جهان آرا

می‌پرسم از خاطرات دوران کودکی سیدمحمد هم چیزی به خاطر دارید؟ «خب، بچه بودند و شیطان، یادم می آید سیدعلی و سیدمحمد در یک گروه و سید محسن در گروه دیگری در خرمشهر عضو بودند، یک شب من حالم خیلی بد بود و آنها مدام با هم بحث می‏کردند، چند بار به آنها تذکر دادم که صبح بحث کنید، گوش نکردند، من هم سیدعلی و سیدمحمد را از خانه بیرون کردم و تا صبح هر چه در زدند به خانه راهشان ندادم تا ادب شوند

پدر آن ها را از خانه بیرون کرد تا ادب شوند. آن ها هم ادب شدند آن هم چه ادب شدنی http://ashuraian.com/?p=9130

شهیدم محمد برادر منم که            در شهر خونینی قدم می زنم
شهادت همان شدکه میخواستی      تو در خون نخفتی، که برخاستی
به مادر نگفتم شکوفا شدی           که احیا نمودی که احیا شدی
نگفتم که با سایه افطار کرد           نگفتم که با تیر افطار کرد
....
و او گفت خواب تو را دیده است          و پرواز ناب تو را دیده است
...چه آرام و روشن چه نزدیک گفت          به من تسلیت گفت، تبریک گفت
به من گفت : احمد تو اما مپر            بیا تا مزارش مرا هم ببر
شهیدم، محمد، برادر منم                     چنین سرخ و ویران قدم می زنم
ببین چاک خورده است پیشانی ام            ببین زخم ها کرده زندانی ام
ببین شهر ویران تر از این تن            است که آیینه ی باطن دشمن است

خیابان پر آمد و شد کجاست             خیابان ایاک نعبد کجاست
... تحمل ندارم از این بیشتر             به چشم و گلو نیزه و نیشتر
شهیدم محمد برادر منم که                   ویران و خونین قدم می زنم
....بزن زخم های مرا تازه کن              و اسلام را بلند آوازه کن
....نه بگذار در خون وضویی کنم            در این دشت خون شستشویی کنم
..تو کوچیدی از خویش و راحت شدی              زیارت نمودی ، زیارت شدی
شهیدم محمد ، برادر منم ................................(احمد زارعی)

پ.ن: پدر و مادر شهیدان جهان آرا را به فاتحه ای مهمان کنید. باشد که در محضر خدای زهرا سلام الله علیها شفاعتی بکنند

یادمان باشد خدا قادر است

 

    روز بیست ششم چله نشینی در محضر سادات شهید: دانشجوى شهید سیدمحمد طباطبائى شهرآباد و شهید سید ید الله موسوی وشهید سید محمد علی میر تاج الدینی
شهید سید محمد طبا طبایی در بخشی از دست نوشته هایش گفته : »دعا سلاح مؤمن است پس یاد خداوند رافراموش نکنید. اوست که برهمه کارها قادر و تواناست و خداوند قادر و ناظر برهمه اعمال است و جز یاد خدا هیچ چیز نمى‏تواند به انسان آرامش خاطر دهد
زندگی و وصیت نامه شهید سید محمد طبا طبایی در ادامه مطلب

ادامه نوشته

گل چینی عشق

  روز بیست و پنجم چله نشینی در محضر سادات شهید: دانشجوى شهید سید مصطفی مختاری ( از شهدای مظلوم هویزه)، وشهید محمد فاضل و سایر شهدای هویزه

بیابان داغ بود. اگر چه میانه دی ماه
اما بیابان ، بیابان است. دی و غیر دی سرش نمی شود.
دلهایی تفتیده از عشق حسین ابن علی (ع)
وعشق.......
آمده بود انگار برای گل چینی و خوشه چینی
و عشق خوشه چین شده بود....
تانک ها که می رفتند با شنی شان بی رحمانه
از روی سینه زخمی ِ زخمی ها
عشق تازه می فهمید
بوی سیب یعنی چه؟
و دیر زمانی بود که عشق
عاشق شده بود در بیابان هویزه

ادامه نوشته

خوب درس بخوانید

 

روزبیست و چهارم از چله نشینی آستان شهدای سادات: دانشجوى دبیرى ریاضى شهید سیدناصر طاهرى و شهید سید مهدی طاهری
بخشى از وصیتنامه شهیدسید ناصر
«... 1- تقواى الهى را پیشه کنید و سعى کنید تا هر چه بیشتر وظایف خود را با الهام از دستورات قرآن و اسلام در قبال خود و خانواده و جامعه بشناسید و بدان عمل کنید.

2- سعى کنید تا انقلاب و مسیر آینده آن را براى خود تحمیل کنید و هر کس مسؤول است تا خود را در آینده فردى مفید و مؤثر براى این کشور اسلامى جهت پاسدارى از خون شهدا بسازد.

3- به‏محصلین‏بخصوص‏وصیت‏دارم‏که‏بادرک موقعیت خود براى آینده انقلاب با جدیت و کوشش درس بخوانند و قرآن را فراموش نکنند.

4- مسؤولین با تکیه به خداى بزرگ در جهت رفاه مستضعفین بکوشند و به برنامه ریزیهاى دراز مدت براى حفظ این انقلاب توجه بیشتر داشته باشند.

5- از همه مى‏خواهم که با عمل به دستورات اسلام و انجام وظایف منتظر ظهور امام زمان )عج( باشند و تعجیل در ظهور او را از خداوند بزرگ خواسته و براى سلامتى جان رهبر دعا کنند.

6- براى شادى روحم عمل صالح داشته باشید و قرآن بخوانید، در سوگم مجلس نگیرید و لباس عزا نپوشید و براى آمرزش گناهانم دعا کنید. دو ماه روزه و یک سال نماز برایم بدهید و اموالم در اختیار خانواده‏ام مى‏باشد و به همه توصیه صبر براى رضاى خدا را دارم.

انقلاب مسیر پرپیچ و خم با آینده‏اى پر امید و روشن در پیش رو دارد. در هر لحظه پشتیبان آن و یاور رهبرش باشید. گوش به فرامین دولت باشید، خانواده شهدا را فراموش نکنید. در تشیع جنازه شهدا و تظاهرات شرکت کنید. نماز جمعه را فراموش نکنید و براى جان امام دعا کنید«.

زندگینامه شهید در ادامه مطلب(حتما بخوانید)

ادامه نوشته

سید وعبدلله وطالب رحمت

 

روزبیست و سوم از چله نشینی آستان شهدای سادات : دانشجوى دبیرى ریاضى شهید سید عبداللّه طالبیان

بخشى از وصیت نامه شهید
جاى درنگ نبود... دست و رو ناشسته برخاستیم و در پى خیل روندگان راحت دویدیم در حالى که دستمان به تضریع بلند بود که »ربنا ظلمنا انفسنا«... اما غفلت دیرینه را تضرع کافى نبود. جان بى مایه را زیر بغل گرفتیم و گفتیم: »ربنا فاغفرلنا ذنوبنا و کفر عنا سیئاتنها و توفنا مع الابرار«(.

پنداشتیم که خالصیم اما سگ نفس همچنان در پى ما روان بود. طلب وصال داشتیم اما مخاطب کلام خداوندى بودیم که »اقراء کتابک کفى بنفسک الیوم علیک حسبنا« سرافکنده سربه زیر انداختیم که کتاب ما سخت پریشان بود. اما مگر پناهگاه دیگرى سراغ داشتیم؟ پس دیگر بار فریاد کردیم: »پروردگارا سربازى هستیم از سربازان مکتب و هواى نصرت حسین )ع( آن سبز کربلاى سرخ را در سر داریم و سرمایه جان یگانه پشتیبانمان است و این باد نسیم جانبخش رخصت خداوندى بود که بر چهره‏هاى عرق کرده و تنهاى زخم خورده مى‏وزید و صبح صادق را نوید مى‏داد. در حالیکه با خالق خویش زمزمه مى‏کردیم »ربنا اغفرلى ولوالدى و للمومینین یوم و یوم الحساب«. پس خداوندا روز قارعه و یوم الحساب مرا سید و عبداله و از طالبان رحمتت قرار ده.

زندگینامه در ادامه مطلب

ادامه نوشته

زائرخدا

 

روزبیست و دوم از چله ی شهیدانه دانشجوى ریاضى کاربردى شهید سید ناصر ریاضى

زندگینامه: شهید سیدناصر ریاضى در سال 1343 در تهران متولد شد. پس از پشت سر گذاشتن دوران کودکى، همراه پدر که یکى از زحمت‏کشان بازار تهران بود به کار مشغول شد. البته فعالیتهاى کارى او مانع از درس خواندن او نشد و همیشه به عنوان یکى از شاگردان نمونه و باهوش معرفى مى‏شد. او که از نوادگان مجتهد و حکیم بزرگ مرحوم حاج سید عباس ریاضى حکمى زنجانى بود، پس از اخذ دیپلم در رشته ریاضى دانشگاه مشهد پذیرفته شد و با اشتیاق فراوان به تحصیل علم پرداخت. علاقه‏مندى او به درس و مذهب به حدى بود که دوستان او نقل مى‏کنند:"هر بار که مى‏خواستیم ناصر را پیدا کنیم یا در کتابخانه مشغول درس خواندن بود و یا به حرم حضرت رضا (ع) مشرف شده بود".

شهید ریاضى فردى آرام، سربه زیر، محجوب، متفکر و عمیق بود و در میان آشنایان چون گوهرى درخشان بود. طى حضور در دانشگاه، در دست یافتن به منابع علمى و فکرى و در بهره بردن از هیچ کلاسى اعم از کلاسهاى متنوع دانشگاهى تا اخلاق، عرفان، و مولوى‏شناسى تردید نمى‏کرد و البته این بیانگر روح عطشناک وى در جستجوى دانایى بود.

درک غنیمت حضور در جوار بارگاه ملکوتى حضرت رضا )ع( موجب گردیده بود که همواره تلاش نماید تا از فیض رب به واسطه آن امام همام بهره‏مند شود و حضور مرتب در حرم مطهر و اداى نمازهاى یومیه و توسل به آن منبع بیکران را وجهه همت خود قرار دهد.

حاصل حضور سه ساله وى در مشهد، وقار، آرامش و اخلاص هر چه بیشتر بود و هر گاه موضوع جبهه مطرح مى‏شد مى‏گفت: هرگاه لیاقت یافتم، خواهم رفت؛ یافت و رفت.

قرار بود به همراه خانواده به دیدار خانه خدا و به حج مشرف شود. دوستان همرزم و فرمانده‏اش این را مى‏دانستند. اما ظاهراً از جبهه دل نمى‏برید. فرمانده زودتر از سایرین وى را مرخص کرد، وى وسایلش را جمع آورى و تسویه حساب نمود و به انتظار وسیله‏اى بود تا باز گردد؛ اما تقدیر دیدار را رقم زده بود در همین حین هواپیماى عراقى با راکت‏هاى رقصان آرزوى او را برآورد که:

یک دست جام باده و یک دست جعد یار/رقصى چنین میانه میدانم آرزوست
او ققنوس وار از دل آتش دوباره زاده شد.

آشنایانى که ظاهراً بى وى به دیدار خانه خدا رفتند به چشم سر او را در مسجد شجره در میقات دیدند که احرام مى‏بست و برگرد خانه مشاهده کردند که به دور یار مى‏گردید. او که چون نسیم بود از خود چیزى باقى نگذاشت حتى عکس، حتى وصیتنامه‏اى. شعر آغاز مطلب و این بیت مولانا را همواره زمزمه مى‏کرد:

این سوکشان سوى خوشان و آن سوکشان با ناخوشان /یا بشکند یا بگذرد کشتى در این گردابها

در کنار تصویر او در خانه پدرى این شعر به نستعلیق تحریر شده:
آن فروریخته گلهاى پریشان در باد/کز پى جام شهادت همه مدهوشانند
نامشان زمزمه نیمه شب مستان باد/تا نگویید که از یاد فراموشانند

خواب شهادت

 روز بیست و یکم از چله ی شهیدانه سادات دانشجوى الهیات شهید سیدعلى موسوى دره بیدى
مى‏گفت: "جهاد یک تکلیف شرعى است که بر همه وظایف دیگر مقدم است"
یکى از دوستانش مى‏گفت:"در ایامى که در شوشتر بودیم روزى به ایشان پیشنهاد کردم فرماندهى یک دسته را به عهده بگیرد. دیدم برافروخته شد. گفتم: چرا حالت دگرگون شد؟ گفت: خواب شهادت خودم را دیده‏ام و احساس مى‏کنم شاید بدنم به دست پدر و مادرم نرسد"

الهیات در عمل

 

بیستمین روز چله نشینی در محضر سادات شهید: دانشجوى الهیات شهید سید احمد معافى- شهادت:تنگه چزابه

شهید معافى به هنگام تحصیل در دانشگاه از اعضاى انجمن اسلامى دانشگاه بود و در این انجمن شرکت فعّال داشت و از کسانى بود که دائماً با گروهکها به بحث و مبارزه مى‏پرداخت براى تصرف ستاد منافقین ضد خلق در مشهد فعالیت زیادى مى‏کرد و همچنین در کلاسهاى شهید دیالمه شرکت مى‏جست. وى پس از تعطیل دانشگاهها و بازگشت به رامسر همزمان با تشکیل جهاد سازندگى از اولین کسانى بود که وارد جهاد سازندگى شد و بى قرار و پر انرژى در این نهاد به فعالیّت شبانه روزى مشغول شد و مدتى نیز مسؤول امور مالى نهضت سواد آموزى و همچنین دبیر دبیرستانهاى رامسر بود و همزمان در گروه مقاومت و انجمن اسلامى نارنج بن فعالیّت مى‏کرد.

وى همچنین با همکارى سپاه و دیگر دوستانش، یک کتابفروشى در این محل ایجاد نمود که مرکز فعالیّت جوانان مؤمن و متعهد نارنج بن بود. اعزام شدن به اشکور جهت رأى‏گیرى و درو نمودن گندم کشاورزان، بردن فیلم به روستاها و سخنرانى در کنار آن از دیگر فعالیتهاى این شهید بود. این شهید عزیز بارها از سوى منافقین تهدید به مرگ شده بود و یک بار که با دوستان از نمایش فیلم در یکى از روستاها باز مى‏گشتند، منافقین با گذاشتن سنگ در جاده سعى نمودند که ماشین را منحرف و به درّه پرت نمایند که به این هدف شوم خود نرسیدند و یک شب نیز در جلوى منزل وى بمبى منفجر کردند که این بار هم به منظور پلید خود نرسیدند. این همه فعالیت وى را راضى نمى‏کرد و همیشه آرزوى رفتن به جبهه را داشت که راهى جبهه نبرد حق علیه باطل شد و پس از مدتى فعالیّت در قسمت تخریب به فیض عظیم شهادت نایل گشت.

شرط عشق

  ای صبا از ما به اسماعیل قربانی بگو/زنده بر گشتن زکوی یار شرط عشق نیست

نوزدهمین روز چله نشینی آستان شهدای سادات: شهید سید اسماعیل مرتضوی(بابای سید مرتضی) و شهید سید اسماعیل سجادی

پدر گفت : اسماعیل! خواب دیده ام که معشوق تو را در پای خویش قربان شده می خواهد
اسماعیل گفت: به آن چه معشوق گفته است تن بده .
ستجدونی ان شاء الله من الصابرین.
پدر گفت: پس آماده شو تا با هم به قربانگاه شویم.
اسماعیل آماده بود.
اسماعیل گفت: پدر!دست و پایم را ببند.
مباد که در حضور معشوق دست و پای زنم و حرمت ندارم بزرگی ات را
چشم هایم را نیز ببند تا هرم نگاهم دلت را نلرزاند.
معشوق گفت: بس است شما را بدون قربان شدن بر گزیدم
اسماعیل شد نماد عشق، نماد قربانی
.
اسماعیل گفت: پدر تشنه ام
پدر گفت: به زودی از دست جدت سیراب خواهی شد.
اسماعیل دیگری گفت: پدر غصه نخور هنوز سرباز شش ماهه ای در گاهواره داری
پدر خون گلوی اسماعیل را به آسمان پرتاب کرد
و گفت" الهم تقبل منا هذا قلیل من القربان
یک نیم روز و این همه اسماعیل!!!!!!!!
اسماعیل در گودال قتلگاه به آسمان نگاه کرد
معشوق گفت : ان الله یراک قتیلا
اسماعیل خندید.معشوق خندید و حسین(ع) شد مظهر عشق.آخر عشق

اسماعیل گفت: پدر رخصت بده تا من هم مثل برادرانم به جبهه برم
پدر گفت : تو که به سن قانونی نرسیده ای
اسماعیل گفت : یک دستکاری کوچک در شناسنامه که گناه بزرگی نیست. هست؟
پدر خندید. فردا به بهشت تقلبی ها می برندت ها...
اسماعیل خندید.
پدر خندید...
معشوق خندید
اسماعیل رفت...
اسماعیل رفت و بر نگشت.
و پدر به دنبال اسماعیل به راه افتاد....
هویزه.خرم شهر .آبادان. دهلران. فکه. شلمچه ......
چه قدر همه شبیه همند. همه رعنا. همه زیبا
مگر بر این دشت بذر اسماعیل پاشیده اند
پدر مشتی از خاک دشت برداشت برا ی توتیای چشم هاجر

خاک این دشت توتیاست قدر بدانیم پ.ن : و یاد این اسماعیل های فاطمی هم گرامی: شهید علی اصغر حسینی محراب، شهید سید علی اکبر احمدی، شهید سید محمد حسینی، شهید سید محمد علی حسینی، شهید سید بابا دامنجانی، شهید سید خلیل رضوی، شهید سید علی اکبر رضوی، شهید سید مهدی سید الحسینی، شهید سید محمد سیادتی ، شهید سید مهدی عندلیب و شهید سید محمد علی کاشف حسینی ..باباهای دانشجویان شاهد دانشگاه فردوسی که پسر فاطمه (س) بودنشان به بابا بودنشان چربید.

پ.ن: برای ظهور حضرت حجت(ع) به انتقام گیری حضرت مادر(س) و آیات عزیز صلوات(الهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم)

زبان بسته و بال گشوده

 

روزهجدهم چله نشینی در آستان شهدای سادات: دانشجوى شهید سید محسن یحیى‏نژاد رشته جغرافی و شهید سید جمال الدین امیرى ،رشته دبیرى الهیات
سید جمال الدین در اردیبهشت سال 65 از سنگر دانشگاه به سنگر جبهه و جنگ اعزام شد و در 15 رمضان مژده شهادت او به خانواده‏اش رسید. آرى شخصى که رنج دوران را کشید سختیهاى زندگى را متحمل شد و تمام زحمتها را بر خود هموار کرد، با دهان روزه به دست دژخیمان عراقى در منطقه حاج عمران به شهادت رسید و به ملکوت اعلا پرواز کرد. روحش شاد و راهش پر روهرو باد.
پ.ن: نام محسن اگه سید هم نباشه و شهید هم نباشه خود به خود آتیش به جان آدم میزنه....چه برسه به اینکه سید هم باشه و شهید هم باشه

امروز سالگرد شهادت شهید سید عطاءالله میرمحمدی است. شادی روح مهربان و سر افرازش صلوات الهم صل علی محمد و آل محمد

او می داند

 

هفدهمین روز چله نشینی در محضرشهدای سادات : شهید سید غلامرضا زارع فوشان
ای صبا از ما به اسماعیل قربانی بگو زنده برگشتن ز کوی یار شرط عشق نیست
می خواستم فردا به دفتر روز نامه بروم و اعتراض کنم که چرا اسم مرا در انتهای مقاله ای که در باره دختر شهیدنوشته ام چاپ نکرده اند
شبش خواب دیدم در دشتی وسیع ایستاده ام...
هزاران مرد و زن در مقابلم نشسته اند
یک نفر وسط این هزاران نفر ایستاده و روز نامه دستش بود
هر چه نگاه کردم نشناختمش
روز نامه را بالا گرفت و گفت :مقاله ات را خواندم. خیلی قشنگ بود
شناختمش.....خودش بود ......شهید سید غلامرضا.....

 

نورخدا

روز شانزدهم چله نشینی آستان شهدای سادات : به یاد شهید سید حسن مدرس

نمی دانم تا به حال کاشمر رفته اید یا نه؟ همان جایی که مدرس را تبعید کردند تا نورش را خاموش کنند. غافل از اینکه.....
نوری که خدا روشن کند خاموش شدنی نیست

مزار مدرس-کاشمر

خبری هست ای بی خبران

 

 پانزدهمین روز چله نشینی در آستان شهدای سادات : شهید سید جواد امین یزدی
نمی دونم تو به دنیای من سر زدی یا من به دنیای تو - حالا دیگه فرقی نمی کنه..حالا می خواهم اینجا یک کمی از اون چیزی رو که راجع به تو شنیدم بذارم تا بعد......تازمین فوتبال- تا دروازه- تا دروازه بان - تا....... راستی بازم دنیای به من سر بزن
نگاه اول
جهاد تازه تشکیل شده بود ، یک غرفه بود برای فروش کتاب ، کتاب خانه هم داشت، از تهران کتاب می آوردند ،بین روستا ها توزیع می شد. سید سید جواد مسئول پخش کتاب به روستا ها بود. خوش سلیقه بود،
کتاب های مطهری را می خواند . راجع به آن ها مطالعه هم می کرد.
نگاه دوم
دو شنبه ها و 5 شنبه ها روزه می گرفتیم و افطار منزل یکی از دوستان مهمان بودیم .
قرار داشتیم هر کس هر جلسه یک حدیث مطالعه کند و راجع به احادیث صحبت و تبادل نظر کنیم.
آن شب افطار منزل پدر سید جواد بودیم. از هفته قبل همه ی بچه ها قرار گذاشته بودند راجع به ازدواج
حدیث بیاورند. سید مجرد بود . سید بی خبر بود. آن روز حدیث هم نداشت ، نیاورده بود.
بچه ها یکی یکی حدیث هایشان را خواندند. مهمانی تمام شد.
موقع خدا حافظی پدر سید جواد خندید و گفت : " فهمیدم منظورتان چیه ، چشم چشم "
نگاه سوم خوش حال بود و سر کیف، شیرینی آورده بود .بهش گفتم " چیه سید جواد با دمت گردو میشکنی "
گفت : برای خواهرم خواستگار آمده ، موافقت کردند .
گفتم : خوب حالا تو چرا اینقدر خوشحالی ؟ ! گفت : آخه داماد مداحه
نگاه چهارم منضبط بود و در چار چوب کار می کرد. خسته نمی شد. شوخ طبع هم بود . گاهی موقع صحبت کردن ،
یکی از رفقا از کنارمان رد می شد . با صدای بلند و با لهجه مشهدی می گفت : "با شمایُم"
طرف بر می گشت . اما سید جواد سرش پایین بود . انگار نه انگار . یعنی من نبودم . بچه ها می خندیدند .
شناخته بودنش . خوش داشت بچه ها خوشحال باشند. بخندند.
نگاه پنجم ما 63 نفر بودیم که قرار بود اعزام شویم . بچه ها با خانوادها شان خدا حافظی می کردند.
سید جواد
دست خانمش را گرفت و رفتند یک گوشه
با خانمش حرف می زد . خانمم گفت : اونارو ببین یه جوری حرف می زنند. اونجا یه خبری هست.
نگاه ششم قرار بود برویم اهواز برای عملیات . بچه ها وصیت نامه می نوشتند . دو تا دو تا که با هم صمیمی بودند کنار هم نشسته بودند . سید جواد تنها نشسته بود ، هیچ کس فکرش را نمی کرد که یک خبری هست.
نگاه هفتم قرار بود برویم برای نصب پل ، پل های خیبیری . ساعت 4 قرار بود بیایند دنبالمان .
دور هم نشسته بودیم و خاطره می گفتیم تا زمان بگذرد . ساعت 5/1 بود. من بودم و محمد حسین و سید
سید جواد پمادش را در آورد و به دستش مالید . هر روز بعد از ظهر باید آن پماد را به دستهایش می مالید .
بعد پماد را رو به محمد حسین گرفت و گفت : این دیگه به درد من نمی خوره، مال تو
قوطی پماد هنوز پر بود .
من بازم شستم خبر دار نشد. که یک خبری هست .
فردا بعد از ظهر موقع استفاده از پماد چند ساعت از شهادتش گذشته بود.
من باز هم شستم خبر دار نشد که یک خبر هایی بوده

پ.ن: راوی خاطرات: آقای موحدی دوست و همرزم شهیدهستند که به تارگی با خبر شدم به دوستان شهیدشان پیوسته اند ممنون می شوم ایشان را به فاتحه ای مهمان کنید. ان طور که فهمیدم بین ایشان و شهید الفتی محکم بوده. باشد که به برکت فاتحه و صلوات ما هم بهره مند شویم ان شاءالله

....خاطرات ادامه داشت ولی امکان ثبت تمامشان نبود.شاید در فرصتی دیگر

امتحان شهید:)

 

روز چهار دهم چله نشینی : دانشجوى شهید سیدغفور هزاوه‏ای رشته: تاریخ
پدر شهید نقل مى‏کند که:"براى اینکه شهید را امتحان کنم به او گفتم که باید به صحرا بروى و در مزرعه کار کنى و او بدون چون و چرا پذیرفت. روز دیگر گفتم: یک گونى زغال خریده‏ام و در بازار است دوست دارم به دوش بگیرى و در حالى که پا برهنه هستى به بازار بروى و او گفت اطاعت مى‏کنم و رفت مقدار زیادى دنبالش رفتم، بعد صدایش کردم و گفتم: نمى‏خواهد بروى من فقط مى‏خواستم تو را از منیّت خالى کنم تا غرور، تو را نگیرد
شهید سید غفور هزاوه‏ایى در منطقه شلمچه در عملیات کربلاى 5 در تاریخ 65/10/21 و در سن 20 سالگى بر اثر اصابت ترکش به فک و گردن و در حالى که سر مبارکش از بدنش جدا شده بود، به آرزوى دیرینه خود که شهادت بود رسید.

یادعهد قدیم

 سیزدهمین روز چله نشینی آستان شهدای سادات :شهید سید محمد کاخکی ...
تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم     گاهی از کوچه ی معشوقه ی خود می گذرم
 با خواهر کوچکتر سید در دوره دبیرستان هم مدرسه ای بودیم و ..........
امیدوارم آقا سید به خاطر منصوره خانم هم که شده دستی به سر و روی نیت ما بکشند.ان شاءالله

از تمام دوستانی که سر میزنند خواهش دارم  پدربزرگوارو شهید پرور سید محمد را به فاتحه ای مهمان کنند. همراه با صلوات(الهم صل علی محمد و وآل محمد)

از التهاب صحن ، می توان پناه برد به ..صحن آزادی، بهشت ثامن الائمه ۱. بلوک ۱۵۶. شهید سید محمد کاخکی! اینم آدرس ابدی شهید از وبلاگ اندرونی
دوست ما ظاهرا دوستان بسیاری دارد و ما نمی دانیم:))))))))))))