روزی
شهید مهسا طاهری
دختری از خیل علم بر دوشان سرخ
که امروزم را
با توسل به او روزی می خورم
شهید مهسا طاهری
دختری از خیل علم بر دوشان سرخ
که امروزم را
با توسل به او روزی می خورم
پس ای بهار
بدان که دست های منتظر من
به امید باران رحمت الهی
به سوی تو دراز است
بر من ببار همچنان که
ابرهای اردیبهشت
بر صحراهای داغ و سوزان می بارند
می خواهم دیر نپاییده
دشتی پر از شقایق
در من جوانه بزند
پ.ن: تقدیم به شهید مرتضی بهار
دوباره دلم را تا کوههای سر به فلک کشیده غرب ببر
شاید آفتابی بر یخ های وجودم تابید
تا گرم شوم
جاری شوم
شاید از این رکود در آیم
هفدهمین روز چله نشینی در محضرشهدای سادات : شهید سید غلامرضا زارع فوشان
ای صبا از ما به اسماعیل قربانی بگو زنده برگشتن ز کوی یار شرط عشق نیست
می خواستم فردا به دفتر روز نامه بروم و اعتراض کنم که چرا اسم مرا در انتهای مقاله ای که در باره دختر شهیدنوشته ام چاپ نکرده اند
شبش خواب دیدم در دشتی وسیع ایستاده ام...هزاران مرد و زن در مقابلم نشسته اند
یک نفر وسط این هزاران نفر ایستاده و روز نامه دستش بود
هر چه نگاه کردم نشناختمش
روز نامه را بالا گرفت و گفت :مقاله ات را خواندم. خیلی قشنگ بود
شناختمش.....خودش بود ......شهید سید غلامرضا.....
تقدیم به شهید سید جواد امین یزدی
گل نخورده بود تا به حال
دروازه بان بود.
گل نخورده بود اگر چه همیشه خیز برداشتن روی زمین های خاکی یک گل کاشته بود روی زانوش
گل نخورده بود تا به حال، دروازه بان همیشه پیروز
عاقبت یک روز....زمین بازی پر شد از نا محرمان
و......
روی زمین خوابیده بود
دروازه بان همیشه پیروز
و توپ ها یک پس از دیگری
از راست، از چپ، از جلو .....
گل کاشته بودند
روی سینه دروازه بان
و دورازه بان خوابیده بود
آرام وسبک
وسط زمین
زمین ؟ نه
وسط میدان
و سینه ی دروازه بان همیشه پیروز
گل کاری شده بود
نه با شوت توپ های پلاستیکی
که با شلیک گلوله های سربی
گفتی بلند شوم و من هم بلند شدم.
و بعدا هم از دلم در نیاوری.. نه تا آخر اردیبهشت 64 و نه هیچ وقت دیگه..
و نه حتی چند باری که بعد از خرداد 64 به خوابم آمدی....
دیروز یکی گفت : شاید فرصتش را نداشت. یعنی منظورش مهلت بود ها نه زمان
گفتم: متاسفم که در مورد شهید اینطور فکر میکنی.
بعد از قول شهید جعفر لاله برایش گفتم که شهدا دستشان خیلی باز است.
الان هم اصلا موضوع این نیست که می خواهم از دلم در بیاوری
فقط هر وقت دلم می شکند بد جور یاد این خاطره می افتم. الان هم بد جور دلم شکسته....می فهمی که.. بد جور
پ.ن: 1 چرا وقتی حرف از شهید می شود همه فقط حُسن را می گویند... انگار که شهید معصوم بوده و حق الناس نداره. خب الان شما 2 تا حق الناس داری. یعنی من دو تا حق دارم گردنت. دلمو شکستی.... (و من الان که دارم غیبتت را می کنم یک کم دلم خنک می شود) یکی اون قضیه روسری.. یکی هم اون عکس .. تازه یک چیز دیگر هم هست.. موضع کار نامه زهرا .. یادت هست..؟؟؟؟؟؟ الان حضرت عباسی (تکه کلام شهید) حق دارم یا نه
پ.ن 2: با برادر شهید ج.ا صحبت می کردم و مصاحبه..... حرف های عمومی و ... یک جمله هم خصوصی گفت ، کلی خندیدیم: گفت: خودمونیم ها خانم .... ج خیلی منو کتک می زد
گفتم حتما حقتون بوده دکتر ..تازه اگه کتکتون نزده بود الان برای خودتون کسی نشده بودید
خندید و گفت : واقعا
پ.ن 3: آدم حق الناسش به گردن شهید باشه منجر به شفاعت میشه؟؟؟؟؟؟؟ شفاعت می خوام چه کار؟ ببین من الان به کمکت احتیاج دارم.همین
سلام
خیلی وقته می خوام اینو بگم بهت: که هر وقت روی خاک باران خورده قدم میزنم..یا از مسیر درختان عبور میکنم ...یا از کنار یاسی رد میشم...به یادت می افتم
به خصوص این مسیر کوتاه دانشکده علوم تربیتی و یاس هایی که قد می شکند و گل می دهند هر روز
راستش از تو چه پنهان
امروز هم باران باریده بود.
یک ایستگاه قبل از محل کار ار سرویس پیاده شدم و این مسیر هر روزه یادت هر روزه ات را مضاعف کرد در دلم
راستی تو هم گاهی یادی از ما کنی اونجا
مادر می گفت : این روز ها عمه هم آمده اون طرف ها
پس جمعتون جمعه دیگه.........
خوش به حال عمه.. خوش به حال زهرا... خوش به حال فاطمه و.... و طفلکی من ....
دانشجوى شهید مجتبى عطایى خراسانى
»او، مجتبى بود اما براى اسماعیل شدن انتخاب شده بود.و اسماعیل شدن را خوب مىدانست. در حالى که پدرش ابراهیم بودن را هنوز نیاموخته بود. او مىخواست به قربانگاه رَوَد با گامهاى محکم و استوار، بدون دغدغه و اضطراب. رُخَش قرمز شده بود، رنگ خدایى داشت. در راه شهادت آگاهانه گام بر مىداشت )باب فتحهاللَّه لخاصة اولیائه( دریافته بود و حقیقت فناء فى اللَّه را در شهادت مىدانست نه در یاوه گوییهاى صوفیانه. حضورِ خدا را شهادت در راه خدا مىدید. شهادت )عند ربهم( حجابها را از میان بر مىدارد )لیس بینه ستر( برترین نیکیها در شهادتطلبى است )لیس فوقه برٌ( آنچه راکه من نمىدانم و یا قلم را توان ترسیمش نیست. او براحتى راهش را انتخاب نموده بود.
از کتاب مسافران عرش ویژه نامه شهدای دانشجوی دانشگاه فردوسی
میان صدها دوشنبه رفته
و صدها دوشنبه نیامده
من مانده ام
و خواب یک دسته گل نرگس
و این دو شنبه ی سر گردان
که انتظار هر مرهمی را
خاموش و بی صدا
هُل می دهد
در گذر لحظه های نا خشنودش