روزی

شهید مهسا طاهری
دختری از خیل علم بر دوشان سرخ
که امروزم را
با توسل به او روزی می خورم

شهید بهار

اینکه درست در آستانه ی زمستان
و درست روز های اول دی ماه
و در سرمای استخوان سوز این روز ها
خدا آدم را حواله بدهد به
بهار
حتما حکمتی دارد
که فقط خود خود خودش می داند و بس

پس ای بهار
بدان که دست های منتظر من
به امید باران رحمت الهی
به سوی تو دراز است
بر من ببار همچنان که
ابرهای اردیبهشت
بر صحراهای داغ و سوزان می بارند

می خواهم دیر نپاییده
دشتی پر از شقایق
در من جوانه بزند

پ.ن: تقدیم به شهید مرتضی بهار

خواهرانه

صحبت از دلتنگی ها بود
ناگهان
دستی
همه ی دلخوشی هایم را هل داد به دیروز
به حیاط خانه قدیمی مان
به حس خواهرانه ام
به رویش آرام شاخه های پیچک در باغچه
به اجاق گلی وسط حیاط
به دوربین عکاسی
به شکوفه های یاس
تو را دست داشتم ....
هنوز هم پیچک ها یادت را زنده می کنند
اگر چه دلم نمی خواهد زیر شاخه هیچ گل یاسی عکس بگیرم
یا.....

دوباره دلم را تا کوههای سر به فلک کشیده غرب ببر
شاید آفتابی بر یخ های وجودم تابید
تا گرم شوم
جاری شوم
شاید از این رکود در آیم

او می داند

 

هفدهمین روز چله نشینی در محضرشهدای سادات : شهید سید غلامرضا زارع فوشان
ای صبا از ما به اسماعیل قربانی بگو زنده برگشتن ز کوی یار شرط عشق نیست
می خواستم فردا به دفتر روز نامه بروم و اعتراض کنم که چرا اسم مرا در انتهای مقاله ای که در باره دختر شهیدنوشته ام چاپ نکرده اند
شبش خواب دیدم در دشتی وسیع ایستاده ام...
هزاران مرد و زن در مقابلم نشسته اند
یک نفر وسط این هزاران نفر ایستاده و روز نامه دستش بود
هر چه نگاه کردم نشناختمش
روز نامه را بالا گرفت و گفت :مقاله ات را خواندم. خیلی قشنگ بود
شناختمش.....خودش بود ......شهید سید غلامرضا.....

 

کودکی هایم کو؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کاش می شد گاهی زندگی را دودر کرد و یواشکی سرک کشید به کودکی
شاید زیر درختان یا کنار جوی آب یا....
آن تکه ای که از آدم جا مانده امروز بیشتر از هر زمانی به کار بیاید
انگار این روز ها واژه هایم دِمُده شدند
نه انگار دلخوشی هایم .................
بگذریم
عجیب دلم برای خودم تنگ شده
کاش بزرگسالی هم باغ آلبالو داشت. با چوب هایی که بشود تفنگ درست کرد و جبهه را بازی کرد
با آن هایی که ........

دروازه بان

تقدیم به شهید سید جواد امین یزدی 

گل نخورده بود تا به حال
دروازه بان بود.
گل نخورده بود اگر چه همیشه خیز برداشتن روی زمین های خاکی یک گل کاشته بود روی زانوش
گل نخورده بود تا به حال، دروازه بان همیشه پیروز
عاقبت یک روز....
زمین بازی پر شد از نا محرمان
و......
روی زمین خوابیده بود
دروازه بان همیشه پیروز
و توپ ها یک پس از دیگری
از راست، از چپ، از جلو .....
گل کاشته بودند
روی سینه دروازه بان 
و دورازه بان خوابیده بود
آرام وسبک
وسط زمین
زمین ؟ نه
وسط میدان
و سینه ی دروازه بان همیشه پیروز
گل کاری شده بود
نه با شوت توپ های پلاستیکی

که با شلیک گلوله های سربی

دست خط عاشقی

از: اطلاعات سپاه یزد
به اطلاعات سپاه مشهد
طبق اطلاع رسیده هلی کوپتر های آمریکایی در کویر حوالی طبس با لباس مبدل مردم را به گلوله بستند اطلاعات سپاه یزد را در این زمینه ...نمائید.
ا
ین نامه ی  بدون تاریخ و امضاء و مهر آخرین دست نوشته شهید محمد منتظر قائم فرمانده سپاه یزد (اولین شهید رویاویی مستقیم با آمریکا )است که پیش از حرکت به سوی قربانگاه کویر طبس در جریان حمله نیروهای امریکایی و رسوایشان در طبس نوشته شده است.

 

حق الناس شهدا

می دونستم
اون اردیبهشت آخرین اردیبهشتی هست که زمین هستی
و روز29 اردیبهشت تا بهشت راهی برایت نیست،
شاید دلم نمی شکست از اینکه گفتی بلند بشوم و توی عکسی که می خواستی از ک وگ بگیری نباشم
اگه می دونستی - که شک دارم نمی دونستی-  که اون اردیبهشت آخرین اردیبهشتی هست که زمین هستی.
شاید نمی گفتی که بلند شوم و توی عکس ک وگ نیافتم
یا لااقل بعدش قبل از اینکه ش.ع بیاد از منم زیر گل یاس کنار در خونه عکس می گرفتی و از دلم در می آوردی
ولی گفتی بلند بشوم. منم با دلخوری بلند شدم و حالا هر وقت اون عکس رو میبینم.....



گفتی بلند شوم و من هم بلند شدم.
و بعدا هم از دلم در نیاوری.. نه تا آخر اردیبهشت 64 و نه هیچ وقت دیگه..
و نه حتی چند باری که بعد از خرداد 64
به خوابم آمدی....
دیروز یکی گفت : شاید فرصتش را نداشت. یعنی منظورش مهلت بود ها نه زمان
گفتم: متاسفم که در مورد شهید اینطور فکر میکنی.
بعد از قول شهید جعفر لاله برایش گفتم که شهدا دستشان خیلی باز است.
الان هم اصلا موضوع این نیست که می خواهم از دلم در بیاوری
فقط هر وقت دلم می شکند بد جور یاد این خاطره می افتم. الان هم بد جور دلم شکسته....می فهمی که.. بد جور


پ.ن: 1 چرا وقتی حرف از شهید می شود همه فقط حُسن را می گویند... انگار که شهید معصوم بوده و حق الناس نداره. خب الان شما 2 تا حق الناس داری. یعنی من دو تا حق دارم گردنت. دلمو شکستی....  (و من الان که دارم غیبتت را می کنم یک کم دلم خنک می شود) یکی اون قضیه روسری.. یکی هم اون عکس .. تازه یک چیز دیگر هم هست.. موضع کار نامه زهرا .. یادت هست..؟؟؟؟؟؟ الان حضرت عباسی (تکه کلام شهید) حق دارم یا نه


پ.ن 2: با برادر شهید ج.ا صحبت می کردم و مصاحبه..... حرف های عمومی و ... یک جمله هم خصوصی گفت ، کلی خندیدیم: گفت: خودمونیم ها خانم .... ج  خیلی منو کتک می زد
گفتم حتما حقتون بوده دکتر ..تازه اگه کتکتون نزده بود الان برای خودتون کسی نشده بودید
خندید و گفت : واقعا


پ.ن 3: آدم حق الناسش به گردن شهید باشه منجر به شفاعت میشه؟؟؟؟؟؟؟ شفاعت می خوام چه کار؟ ببین من الان به کمکت احتیاج دارم.همین


کفشدوزک

یک بود و یکی بود. اون یکی هم خدا بود
خدای خوب و مهربون ، توی یک باغ بزرگ یک کفشدوزک آفریده بود
کفشدوزک یک روز از اون باغ بزرگ اومد روی زمین
ولی قبل از اینکه بیاد یک چیزی از باغ بهشت با خودش آورد و گذاشت زیر بالش
از اون روز به بعد
هر وقت کسی کفشدوزک رو میدید
زیر بالهای رنگارنگ قشنگش دنبال ردی از بهشت می گشت
من این چیز ها رو از کجا فهمیدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خوب یک روز که توی عالم خودم بودم
یک فرشته بهشتی
کفشدوزک به دست اومد سراغم و کفشدوزک رو گذاشت توی دست
کفشدوزک اون روز قصه مردی رو زیر بال های خال خالی قشنگش داشت به اسم بابا حسن
بابا حسن 34 ساله بود. اینو کفشدوزک نگفت، بعدا فهمیدم
یک روز تو جبهه غرب بابا حسن رفت و قصه بازی دراز رو گذاشت برای ما
که ببینه تو این بازیِ دراز دنیا چند مرده حلاجیم و حواسمون آیا به ثقلین هست یا نه
بعد از اون روز من یاد گرفتم که کفشدوزک ها زیر بالهای قشنگشون قصه دارن
هر کدوم یه قصه
به خاطر همین بود که دوستشان داشتم و دوستشان دارم
و دلم می خواست امشب قصه دلتنگی ام را
زیر بال یک کفشدوزک قایم کنم تا ببره به بهشت
ولی خب نشد....
تقصیر خودم هم بود که نشد....

این مسیر هر روزه

 شهید یوسف ص.ر

سلام
خیلی وقته می خوام اینو بگم بهت: که هر وقت روی خاک باران خورده قدم میزنم..یا از مسیر درختان عبور میکنم ...یا از کنار یاسی رد میشم...به یادت می افتم
به خصوص این مسیر کوتاه دانشکده علوم تربیتی و یاس هایی که قد می شکند و گل می دهند هر روز
راستش از تو چه پنهان
امروز هم باران باریده بود.
یک ایستگاه قبل از محل کار ار سرویس پیاده شدم و این مسیر هر روزه یادت هر روزه ات را مضاعف کرد در دلم
راستی تو هم گاهی یادی از ما کنی اونجا
مادر می گفت : این روز ها عمه هم آمده اون طرف ها
پس جمعتون جمعه دیگه.........
خوش به حال عمه.. خوش به حال زهرا... خوش به حال فاطمه و.... و طفلکی من ....


او مجتبی بود ولی..

دانشجوى شهید مجتبى عطایى خراسانى
  »او، مجتبى بود اما براى اسماعیل شدن انتخاب شده بود.و اسماعیل شدن را خوب مى‏دانست. در حالى که پدرش ابراهیم بودن را هنوز نیاموخته بود. او مى‏خواست به قربانگاه رَوَد با گامهاى محکم و استوار، بدون دغدغه و اضطراب. رُخَش قرمز شده بود، رنگ خدایى داشت. در راه شهادت آگاهانه گام بر مى‏داشت )باب فتحه‏اللَّه لخاصة اولیائه( دریافته بود و حقیقت فناء فى اللَّه را در شهادت مى‏دانست نه در یاوه گوییهاى صوفیانه. حضورِ خدا را شهادت در راه خدا مى‏دید. شهادت )عند ربهم( حجابها را از میان بر مى‏دارد )لیس بینه ستر( برترین نیکیها در شهادت‏طلبى است )لیس فوقه برٌ( آنچه راکه من نمى‏دانم و یا قلم را توان ترسیمش نیست. او براحتى راهش را انتخاب نموده بود.
از کتاب مسافران عرش ویژه نامه شهدای دانشجوی دانشگاه فردوسی


دوشنبه های عاشقی

 شهید محمد مهدی عارفی

میان صدها دوشنبه رفته
و صدها دوشنبه نیامده
من مانده ام
و خواب یک دسته گل نرگس
و این دو شنبه ی سر گردان
که انتظار هر مرهمی را
خاموش و بی صدا
هُل می دهد
در گذر لحظه های نا خشنودش

نان بشریت

در تنور شهادت نان هزار سال بشریت پخته می شود
(حاج آقای شهامت در سالگرد شهادت برادرشهیدش حاج حسن شهامت)

انتظار

بیهوده انتظار می کشم
قدمهای سبک تو را
شاید عبور کرده ای و من ندیدمت

پ.ن: البته خدا نکند