خبری هست ای بی خبران

 

 پانزدهمین روز چله نشینی در آستان شهدای سادات : شهید سید جواد امین یزدی
نمی دونم تو به دنیای من سر زدی یا من به دنیای تو - حالا دیگه فرقی نمی کنه..حالا می خواهم اینجا یک کمی از اون چیزی رو که راجع به تو شنیدم بذارم تا بعد......تازمین فوتبال- تا دروازه- تا دروازه بان - تا....... راستی بازم دنیای به من سر بزن
نگاه اول
جهاد تازه تشکیل شده بود ، یک غرفه بود برای فروش کتاب ، کتاب خانه هم داشت، از تهران کتاب می آوردند ،بین روستا ها توزیع می شد. سید سید جواد مسئول پخش کتاب به روستا ها بود. خوش سلیقه بود،
کتاب های مطهری را می خواند . راجع به آن ها مطالعه هم می کرد.
نگاه دوم
دو شنبه ها و 5 شنبه ها روزه می گرفتیم و افطار منزل یکی از دوستان مهمان بودیم .
قرار داشتیم هر کس هر جلسه یک حدیث مطالعه کند و راجع به احادیث صحبت و تبادل نظر کنیم.
آن شب افطار منزل پدر سید جواد بودیم. از هفته قبل همه ی بچه ها قرار گذاشته بودند راجع به ازدواج
حدیث بیاورند. سید مجرد بود . سید بی خبر بود. آن روز حدیث هم نداشت ، نیاورده بود.
بچه ها یکی یکی حدیث هایشان را خواندند. مهمانی تمام شد.
موقع خدا حافظی پدر سید جواد خندید و گفت : " فهمیدم منظورتان چیه ، چشم چشم "
نگاه سوم خوش حال بود و سر کیف، شیرینی آورده بود .بهش گفتم " چیه سید جواد با دمت گردو میشکنی "
گفت : برای خواهرم خواستگار آمده ، موافقت کردند .
گفتم : خوب حالا تو چرا اینقدر خوشحالی ؟ ! گفت : آخه داماد مداحه
نگاه چهارم منضبط بود و در چار چوب کار می کرد. خسته نمی شد. شوخ طبع هم بود . گاهی موقع صحبت کردن ،
یکی از رفقا از کنارمان رد می شد . با صدای بلند و با لهجه مشهدی می گفت : "با شمایُم"
طرف بر می گشت . اما سید جواد سرش پایین بود . انگار نه انگار . یعنی من نبودم . بچه ها می خندیدند .
شناخته بودنش . خوش داشت بچه ها خوشحال باشند. بخندند.
نگاه پنجم ما 63 نفر بودیم که قرار بود اعزام شویم . بچه ها با خانوادها شان خدا حافظی می کردند.
سید جواد
دست خانمش را گرفت و رفتند یک گوشه
با خانمش حرف می زد . خانمم گفت : اونارو ببین یه جوری حرف می زنند. اونجا یه خبری هست.
نگاه ششم قرار بود برویم اهواز برای عملیات . بچه ها وصیت نامه می نوشتند . دو تا دو تا که با هم صمیمی بودند کنار هم نشسته بودند . سید جواد تنها نشسته بود ، هیچ کس فکرش را نمی کرد که یک خبری هست.
نگاه هفتم قرار بود برویم برای نصب پل ، پل های خیبیری . ساعت 4 قرار بود بیایند دنبالمان .
دور هم نشسته بودیم و خاطره می گفتیم تا زمان بگذرد . ساعت 5/1 بود. من بودم و محمد حسین و سید
سید جواد پمادش را در آورد و به دستش مالید . هر روز بعد از ظهر باید آن پماد را به دستهایش می مالید .
بعد پماد را رو به محمد حسین گرفت و گفت : این دیگه به درد من نمی خوره، مال تو
قوطی پماد هنوز پر بود .
من بازم شستم خبر دار نشد. که یک خبری هست .
فردا بعد از ظهر موقع استفاده از پماد چند ساعت از شهادتش گذشته بود.
من باز هم شستم خبر دار نشد که یک خبر هایی بوده

پ.ن: راوی خاطرات: آقای موحدی دوست و همرزم شهیدهستند که به تارگی با خبر شدم به دوستان شهیدشان پیوسته اند ممنون می شوم ایشان را به فاتحه ای مهمان کنید. ان طور که فهمیدم بین ایشان و شهید الفتی محکم بوده. باشد که به برکت فاتحه و صلوات ما هم بهره مند شویم ان شاءالله

....خاطرات ادامه داشت ولی امکان ثبت تمامشان نبود.شاید در فرصتی دیگر

جاودانه ای سردار

مرد زخمی ناله کنان به فرمانده جوان نگاه کرد
فرمانده پرسید: مرا می شناسی؟
پیرمرد زخمی کُرد به زحمت لب باز کرد و گفت: ها که می شناسم : تو کافه ای
فرمانده جوان خندید و گفت: بیا آخر عمری کافه هم شدیم

محمود کاوه ، فرمانده لشکر 155 ویژه شهدا، به سال 1340 در شهر مشهد به دنیا آمد. پدر محمود از کسبه مشهدی و اصلیتش از دهستان بیهود توابع قاین بود. روزی که جنگ شروع شد، کاوه یک پاسدار 19 ساله بود اما 3سال بعد فرماندهی یکی از کلیدی ترین یگان های سپاه پاسداران در جبهه های غرب ، موسوم به تیپ ویژه شهدا به او واگذار شد. نگرش نظامی خارق العاده محمود کاوه ، چنان او را شاخص نمود که در مدت کوتاهی ، تیپ تحت امر وی به لشگر ارتقا پیدا کرد.

خستگی ناپذیر

یاد شهید کاوه

 يكبار نشنيدم كه او بگويد خسته شدم ، بابت آن همه زحمتي كه مي كشيد هيچ چشم داشتي نداشت حتي نديدم وقتي را براي مرخصي در نظر بگيرد وقتي هم كه فرصت بيشتري داشت مطالعه مي كرد.

همسر فرمانده لشكر عاشورا شهيد محمود كاوه:

بگذار تو را بیاورند

تقدیم به شهید عبد الحسین  برونسی

می دانم که می خواستی گمنام بمانی
اما بگذار تو را بیاورند
بگذار دیدگان شهر نگاه زهرایی ات را دوباره حس کند عبد الحسین
بگذار تو را بر شانه های شهر
تشییع کنند
این شهر به تزریق نگاه تو نیاز دارد

خوش آمدی سردار

خوش آمدی سردار
خوش آمدی و چه قدر شهر با آمدنت نیاز داشت
خوش آمدی سردار
بدن بی سرت به هوای دم کرده شهر افتخار داد
باید به تشییع بدن بی سرت بیایم
چرا که به اکسیژن تازه نیاز دارم

این کوچولو رو می شناسی سردار؟؟؟؟

این کوچولو حالا دیگه بزرگ شده. برای خودش مامان شده
راستی سردار شوخی شوخی بابا بزرگ شدی ها
خوش به حال فاطمه

بابای آسمانی

برادر کوچکم تا کتاب و دفتر می آمد توی دستش پاره می کرد.

 یک روز بابا که آمد سراغش را گرفت. گشتیم و گشتیم تا بالاخره جایی که نباید پیدایش کردیم.

هنوز یکی از دفتر ها توی دستش بود.بابا چشمهایش گشاد شده بود.آخر روی دفتر و کتاب هایش حساس بود.

گفتم بیچاره شد جعفر (داداشم)

بابا رفت جلو ، بغلش کرد وباهاش بازی کرد ، بعد خیلی آرام دفتر را از دستش در آورد و داد مامان تا قایم کند.

بعد هم رفت سراغ قوطی چسب و پاره پوره های کتاب ها