گل چینی عشق

  روز بیست و پنجم چله نشینی در محضر سادات شهید: دانشجوى شهید سید مصطفی مختاری ( از شهدای مظلوم هویزه)، وشهید محمد فاضل و سایر شهدای هویزه

بیابان داغ بود. اگر چه میانه دی ماه
اما بیابان ، بیابان است. دی و غیر دی سرش نمی شود.
دلهایی تفتیده از عشق حسین ابن علی (ع)
وعشق.......
آمده بود انگار برای گل چینی و خوشه چینی
و عشق خوشه چین شده بود....
تانک ها که می رفتند با شنی شان بی رحمانه
از روی سینه زخمی ِ زخمی ها
عشق تازه می فهمید
بوی سیب یعنی چه؟
و دیر زمانی بود که عشق
عاشق شده بود در بیابان هویزه

ادامه نوشته

بهانه

مثل کودک خرد سالی دلم بهانه گیر شده امشب
کاش می شد دلخوشی هایم را ببرم زیر شنی تانکی تو هویزه
تا .............
گریه دارم.....مثل ابر بهاری...........

اردوی جهادی به سبک شهیدان

دیروز سخن از اردو های جهادی بود و بحث لذت های حلال یاد شهید محمد فاضل و شهید سپاسه افتادم.
شهید محمد فاضل از شهدای سبزواری هویزه یا به عبارت بهتر از شهدای هویزه سبزوار است. محمد همراه پسر خاله اش شهید کریمی و دوستان دیگرش شهید مختاری و که همه از دانشجویان ساعی و درسخوان آن دوران (ورودی های سال 56 و 55 ) بودند. محمد دانشجوی ریاضی دانشگاه مشهد. کریمی دانشجوی دانشگاه شیراز و.. بودند. آنها روستایی را در اطراف سبزوار شناسایی کرده بودند به نام دو چاهی... در این روستا مردمانی زحمت کش و بسیار محروم زندگی میکردند که محمد و دوستانش بسیاری از اوقات فراغت خود را برای کمک رسانی به مردم این روستا صرف می کردند.
شهید سید علیرضا سپاسه نیز که دانشجوی دانشکده فنی شهید محمد منتظری مشهد بود. به همراه عده ای از دوستانش به کمک های مردم را جمع آوری و آن ها را شبانه در محله های فقیر نشین مشهد توزیع می کردند
امروزه وقتی صحبت از اردوهای جهادی می شود کاش یادمان باشد هر چه داریم از شهیدان است و بذر اولیه این اردوها توسط شهیدانی مثل علم الهدا(در روستا های هویزه) می گویند مردم فقیر هویزه و نوجوانان و کودکان آن زمان هویزه کسی نبود که حسین را نشناسد) شهید فاضل و دوستانش و شهید سپاسه و یارانش ریخته شد. و جا دارد که این اسوه ها در اردوهای جهادی به نوجوانان معرفی شوند

برای مظلومیت علی علیه السلام

کلاس نهج البلاغه گذاشته بود.
قرار بود بعد از مطالعه فیش هایشان را بیاورند  و بررسی شود.
نفر اول: ببخشید سرما خورده بودو...
نفر دوم: مادرم...
نفر سوم:....

رفت بیرون و شروع کرد های های گریه کردن
پرسیدند : برای چی گریه می کنی؟ برای کم کاری بچه ها؟؟؟؟؟؟؟
گفت : نه برای مظلومیت علی (ع)

پ.ن: این اشک ها از چشم های فرزند علی(ع) شهید سید حسین علم الهدا بود که جاری شد.

طبیب جان

دومین روز چله نشینی: شهید ســــــــــیــــــــد محمد علم حکیم

روز آخر ، لحظه آخر تو مانده بودی و سید حسین و.......
و رازی که ..... بگذار نگویم
فقط دعا کن مرا
دعای تو خوب است
دعای تو چون سبزینه ی فصل بهار است
تمنای رویش را
دعا کن مرا
دعای تو خوب است

پ.ن: اینجا را بخوانید در طلب شهید دکترسید محمد علی حکیم از شهدای بزرگوار و مظلوم هویزه
http://ssmohamadalihakim.blogfa.com

همیشه عشق با حسین آغاز می شود

به نام خدای حسین(ع)

می خواهم تا عید چله نشین شهیدان باشم تو هم بیا اگر همدرس مایی

اولین روز چله نشینی: شهید ســـــــــیـــــــــــــــــــدمحمدحسین علم الهدا

سلام حسین جان
این روز ها خیلی خیلی بیشتر از همیشه به صدای نفس هایت را نیاز دارم.خیلی خیلی بیشتر از همیشه نیاز دارم به اینکه نگرانی چشم های پاکت را حس کنم
راستش را بخواهی چند وقتی هست یک نفر خیلی دارد تلاش می کند که خودش را جای تو جا بزند. دارد تلاش می کند کاری کند که دوستش داشته باشم. گاهی البته....
البته این حرف ها همچین حرف تازه ای هم نیست ها...و شاید باید می گفتم از سالهای سال پیش.....از وقتی به سن تکلیف رسیدم... سعی می کرد کاری کند که دوستش داشته باشم....
خدا را شکر و دست نصرت الله محمود زاده درد نکند که در "حماسه هویزه" خیلی زود تر از آنکه فکرش را بکنم با توآشنایم کرد و انس گرفتم. با تو و تمام پرندگان پرواز شانزدهم دی ماه هزارو سیصدو پنجاه و نه
با تو و حکیم و فاضل و خوشنویسان و قدرتی و فروزش و اسماعیل اعتضادی و مختاری و کریمی و......
از همان روز ها آن نامحرم قسم خورده هی سعی می کرد که کاری کند که دوستش داشته باشم و خاکم به دهن، حتی از تو و بچه های پرواز 16 دی بیشتر دوستش داشته باشم
سعی می کرد ولی موفق نمی شد چون رشته اتصال دل من به هویزه آن قدر محکم بود که نگو
ولی بین خودمان بماند ها این روز ها انگار یک جورایی .....
برای همین و از ترس همان دشمن قسم خورده، تصمیم گرفته ام چله نشینی کنم
چله نشینی با 40 شهید که از سلاله سادات و از فرزندان حضرت زهرا(س) باشند.
می خواهم دست دلم را بگیرم و با این چله نشینی بیمه کنم. تا چهل روز دیگر .....
راستی دلم عجیب هوای بیابان های هویزه را کرده

دی ماه آسمانی

کاش یکی از بچه های فقیر هویزه بودم
وقتی که بوی غذا از وانتی می آمد که راکبش گرسنه بود ولب به غذا ها نزده بود.
کاش دختر بچه ی یتیم اقوامت بودم که سوار دوچرخه ام کنی
و آنقدر دور حیاط بگردانی و تا نخندیدم دنبال کارت نروی
کاش تقدیرم این همه دیر و این همه دور از تو مرا نزاده بود
تا شاید می توانستم در کلاس نهج البلاغه ات جرعه ای از چشمه سار حکمت مولا علی(ع) نوش می کردم
کاش وقتی که بهاری بود دلم را در هویزه کاشته بودم
اصلا کاش...........
کاش یکی اختیار زمان را دراین ثانیه های بی سر انجام  به من می داد  تا میتوانستم به آن دی ماه بارانی سفر کنمو گونه های خیس تو را و استخوان های شکسته ات را و چفیه ای خاکی و خونی ات را برای نسل امروز ترجمه کنم
 دلم برای وسعت بی انتهای مهربانی ات تنگ شده حسین
پ.ن: این روز ها سالروز عملیات آزاد سازی هویزه است. یعنی سالروز آسمانی شدن حسین و......

غفلتکده ای پر از زیان

گوشه چشمی به خواب هایم کرده بودی
غفلت زده خوابم برد
بیدار که شدم کار از کار دل گذشته بود
این از این

تلفن که زنگ خورد
اصلا دلم نلرزید و حتی احتمال هم ندادم که
ممکن است ربطی به خواب های روشن آبی ام داشته باشد
غفلت کردم
تا اینکه امروز دیدم که
گذاری از این طرف ها داشته ای
بی آنکه من بفهمم
بدانم
وای بر من
و بر غفلت های مدامم
این هم از این

والعصر . ان الانسان لفی خسر
این آیه ها را که
بر دیوار مدیریت فرهنگی دیدم

داشتم اشکهایم را پاک می کردم
کاش گریستن سودی داشت


آیات جهاد

حسین (شهید علم الهدا) با صدایى زیبا قرآن مى‏خواند.تیمسار جعفرى (فرمانده لشکر خوزستان درزمان شاه) براى افتتاح مسجدى که در پادگان ساخته بود، از همه شخصیت‏ها، دعوت کرده بود. یکى از دوستان حسین، از ایشان دعوت نمود که ابتداى این جلسه، قرائت قرآن نماید. وقتى که تیمسار وارد مجلس شد، همه حاضرین به احترام او از جا بلند شدند. اما حسین سر در قرآن برده و به همین بهانه از جا بلند نشد. لحظاتى بعد، حسین پشت تریبون رفته و آیاتى از سوره نساء را خواند که :«مالکم لا تقاتلون فى سبیل الله... » چرا در راه خدا و براى نجات مستضعفان، قیام نمى‏کنید...

قبول شده ها

مادرشهیدحسین علم الهدا به امام(ره):حسین می خواست امسال بره مکه
امام(ره):حسین حالا بالا تراز مکه رفته(دیدار خدای کعبه)

مادرشهیدغلام کبیری:من که رفتم بیت رهبری،عکس حسین‌، کارت دانشجویی‌اش، قبولی‌اش رابردم…آقا گفتند:خوشحال باشید که حسین دانشگاه اصلیش قبول شده است.

پ.ن:مقام معظم رهبری دررابطه با این شهید ودیگرشهدای فتنه:
افضل شهدای انقلاب اسلامی هستند

از میان دلتنگی های روز مره

دلم رو بر میدارم و یواشکی می برم آبدار خانه و از پنجره زل می زنم به دیوار روبه رو
اما از وقتی که بهار شده و درختان جامه نو به تن کردن
عکست پیدا نیست. هی تلاش می کنم و تلاش می کنم ولی فایده ای نداره

نجمه میگه ریس با تو کار داره که...؟ میگم مگه اومده؟ میگه آره

می دوم اتاق رییس تا درباره پرونده علی و... باهاش حرف بزنم
وسط حرف لای کاغذ ماغذهاش چشمم می افته به کلمه اهواز وشهدای اهواز
همین دو تا کلمه کافیه یه هو اشاره کنم به یک اپسیلن از کتاب که از اون زیر پیداست و بخوام که کنجکاوی یا به قول ملت فضولیم رو ارضا کنم
ریسس می خنده و کتاب رو بهم میده

اولین عکس از سمت راست: شهید سید محمد حسین علم الهدا
آخیییییییییی چه قدر دلم برات تنگ شده بود آسید حسین

پیروز شویم تازه اول کار است

یک روز در گیر و دار فرار از دست ساواک در حال دویدن در کوچه پس کوچه های میدان شهدا به حسین ( شهید علم الهدا) گفتمحسین کی می شه پیروز بشیم و راحت شیمحسین گفت: مهدی جان کجای کاری. پیروز که بشیم تازه اول راههو پیروز شدیم و تازه اول راه بود و هنوز همون اول راهه

پ.ن: این خاطره را آقای دکتر مهدی درخشان ، از دوستان نزدیک و هم اتاقی شهید علم الهدا در دوران دانشجویی برایم تعریف کردند

شهید فاضل

به نام خدای حسین(ع)که شاهد خوبیست بر.....
محمد اهل سبزوار ، متولد بهار 1338دانشجوی رشته ریاضی دانشگاه مشهد بود (از این فعل بود اصلا خوشم نمی اید. چون در مورد شهدا نباید بگویی بود. آن ها هستند.)
دکتر شریعتی یک روز دست شهید را وقتی کوچک بود گرفته و به پدرش می گوید :" قدر این بچه را بدانید.محمد مانند جوهر است"
این هم وصیت نامه یک خطی محمد: بسم الله الرحمن الرحیم
با طمنانینه و ان شاءالله یقین قلبی و حاصل شدن قطع در کوچیدنم، جز این که از همهم حلالی می طلبم ، وصیت دیگری در نظرم نیست .
اگر خواستید درباره محمد بیشتر بدانید به کتاب زندگی نامه شهدای جهاد جلد اول شهدای سال 1359 تا 1362 مراجعه کنید. یعنی منبع این مطالب که گفتم آن جاست.



حنجره مقبول

نام خدای حسین(ع)

خدایا کدام عضو اسماعیل را بر می گزینی برای کاشتن گل عشق -         حنجره-         چرا حنجره؟-         چون جایگاه و خواستگاه قران است. از آن عشق باریده است. -         اسماعیل با این حنجره  آیات " ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله راخوانده است و با عند ربهم یرزقون رابطه ای دیرینه داشته است.

ای تیر ها شتاب کنید و حنجره اسماعیل را ببوسید.  تیر می آید و بر حنجره اسماعیل بوسه می زند. بچه ها  اسماعیل را دوره می کنند.
" حس کردیم تشنه باشد ولی زخمش به ما اجازه نمی داد که جرعه ای آب به آو بدهیم، لب هایش خشک شده بود، سرش به پهلو خم شده بود و دست هایش هر کدام به طرفی افتاده بودند. "از کتاب حماسه هویزه نوشته نصرت الله محمود زاده فرشته ها بیاید و اسماعیلم را نگاه  کنید. این اسماعیل از این قربانگاه ......فرشته ها همه می آیند. فرشته ها آمده اند تا اسماعیل را تا اوج آسمان ها بدرقه کنند." گاهی از گلویش محل اصابت گلوله خون تازه بیرون می آمده". اسماعیل شروع می کند به حرف زدن. اما کسی نمی فهمد اسماعیل درآن لحظات آخر و با حنجر بریده به خدا چه می گوید. : منبع بالا-         چه قدر اسماعیل به حسین (ع) شبیه شده است.-         حسین مصدر همه ی عشق ورزیدن های عالم است.قبل از رسیدن ظهر در آن غربت عاشورایی اسماعیل به خدا رسیده بود.

گفتی بیا ولی....

این طور که بویش می آید امسال از اردوی جنوب و غرب و ... خبری نیست
حیف شد
دلم کلی به خودش وعده ی هویزه داده بود

پ.ن : گفتم همه ام هوای تو گفت بیا
گفتم نرسم به پای تو گفت بیا
گفتم نه به جیز آمدنم رای بود
اما نرسم به پای تو گفت : بیا......

دعوا

دیشب ۷۰ دقیقه با یک دانشجو حرف می زدم
بعدش تلافی اش رو سر حسین علم الهدا خالی کردم
گفتم خیلی نامردی
فکر کردی شهید شدی تموم شد؟
حالا من چه کار کنم با این دنیای بلبشوی... خدایی خیلی نامردی حسین

بوی تو در شهر

تقديم به شهيد علم الهدي"
از سحر عطر دل انگيز تو پيچيده به شهر
باز ديشب چه کسي خواب تو را ديده به شهر؟
گفت اخبار که "اهواز هوا طوفانيست"
بار ديگر نکند بال تو ساييده به شهر؟
رود اروند خبر داده به کارون که نترس
دلبر ماست گمانم که خراميده به شهر
مصلحت نيست هوا عطر تو را حفظ کند
شاهدم ابر سياهيست که باريده به شهر
شاهدم اين همه نخل اند که اذعان دارند:
هيچ کس مثل تو "آن روز" نجنگيده به شهر
همچنان هستي و مي جنگي و مي داني که
دشمنت دوخته از روي هوس ديده به شهر
مثل طفلي که بچسبد به پدر وقت خطر
شهر چسبيده به تو، خون تو پاشيده به شهر...

شاعرش نمی دونم کیست. یک دوست خوبم برایم فرستاده. هرکس می دانست اطلاع دهد ممنونم می شوم

آن سوی سفره ی ارتزاق خدا

برایت نوشتم و پاک کردم
نامهربانی بودُ متهم کردن
امام انگار آن سوی سفره ی خدا (عند ربهم یرزقون)
جایی برای نگرانی نیست

می ترسم دیگر نگران شدن برای زمینی ها را
فراموش کرده باشی حسین

حسین علم الهدا در سنگر

بخشى از دست نوشته‏هاى شهید


 »... من در سنگر هستم در این خانه محقر در این خانه فریاد و سکوت، فریاد عشق و سکوت تنهایى در این خانه سرد و گرم، سردى زمستان و گرماى خون، در این خانه ساکن و پرجوش و خروش، سکون در کنار رودخانه و هیجان قلب و شور شهادت، خانه نمناک و شیرین؛ نم آب باران و طعم شیرین و لذت شهادت، خانه بى شکل و زیبا، بى‏شکلىِ ساختمان و زیبایى ایمان، خانه‏اى کوچک و با عظمت، کوچکى قبر و عظمت آسمان.


 تنهایى عمیق‏ترین لحظات زندگى یک انسان است، خدایا این خانه کوچک را بر من مبارک گردان. در این چند روز با خاک انس گرفته‏ام، بوى خاک گرفته‏ام، رنگ خاک گرفته‏ام، حال مى‏فهمم که چرا پیامبر، على )ع( را ابوتراب نامید. حال مى‏فهمم که على‏ابن‏ابى‏طالب )ع( که مى‏فرماید: »سجده‏هاى نماز؛ حرکت اول خم شدن به روى مهر این معنا را مى‏دهد که خاک بوده‏ایم، حرکت دوم این معنى را دارد که از خاک برخاسته‏ایم، متولد شده‏ایم، حرکت سوم، رفتن دوباره به خاک به این معنى است که دوباره به خاک باز مى‏گردیم، )مرگ( حرکت چهارم، برخاستن به این معنى است که دوباره زنده مى‏شویم )حیات - قیامت(.


 درون سنگر با خود سخن مى‏گویم، راستى چه خوب است از این فرصت استفاده کنم و با قرآن آشنا شوم آیات خدا را بخوانم و بعد حفظ کنم و سپس زمزمه کنم و بعد سرود کنم، و بعد شعار زندگى کنم. باشد که به این دل پرهیجان و طپش آرامش دهد و بعد با آن براى خود توشه بسازم و توشه را راهى سفرى گردانم و در انتظار شهادت بمانم و بمانم...


 آیات جهاد را شهادت، تقوا، ایثار، ایمان، اخلاص، عمل صالح همه را پیدا کنم، و سنگرم کلاس درسم باشد و سنگرم میعادگاه ملاقاتم با خدا شود، سنگرم محراب گردد، سنگرم خانه امیدم گردد، سنگرم قبله دومم گردد، از فردا حتماً بیشتر قرآن خواهم خواند...«.

عملیات هویزه 4

بدین ترتیب مرحله جدیدى آغاز گردیده که طى آن نیروهاى مردمى و سپاه با استفاده از روشها و تاکتیهاى مبتنى بر روحیه انقلابى مسؤولیت سنگین‏ترى را در جبهه‏هاى جنگ بر عهده گرفتند. سازمان سپاه گسترش و با وجود امکانات محدود در مقابل مسؤولیتش، تجهیزات و سلاحهاى بیشترى دریافت کرد. در این شیوه که متاثر از حماسه هویزه شکل گرفته و گسترش یافته بود، نیروهاى دانشگاهى به دلیل تحصیلات عالى و تواناییها و استعدادهاى فردى، خلاقیت بیشترى نشان داده و به سرعت مسؤولیت‏هاى فرماندهى را در میان نیروهایى که قبلاً هیچگونه دانشکده نظامى ندیده و تجربه جنگى نداشتند به عهده گرفتند. آنها تجربه نظامى را با همدیگر آغاز کردند ولى دانشگاهیان مراحل آن را با سرعت بیشترى طى نمودند که در این جریان دریافت سریع تجربه‏ها و آموزش‏ها همراه با روحیه آرمانخواهى این قشر تاثیر زیادى داشت. شهید علم الهدى از نخستین افراد این گروه بود که بار مسؤولیت را بر دوش گرفت و شهید شد.


 تاثیر دیگر حماسه هویزه بر رشد، گسترش و تکامل نیروهاى انقلابى، سازمان سپاه و رابطه آنها با ارتش جمهورى اسلامى ایران در طول جنگ بود تجربه ناموفق شرکت نیروهاى انقلابى در عملیات هویزه و آفرینش حماسه هویزه توسط این گروه، نقش آنها را در جنگ آشکار نموده و بستر مناسبى براى رشد آنها فراهم کرد تا جایگاه شایسته خود را پیدا کند. نیروهاى سپاه به سرعت تجارب کم را کسب کرده و عملیات‏هاى بزرگى را طراحى و به اجرا گذاشتند، فتح المبین، والفجر 8 و کربلاى 5 را آفریدند و یکى از محکمترین خطوط دفاعى معروف جهان را که در شرق بصره و توسط کارشناسان نظامى شوروى طراحى و ساخته شده بود فرو ریختند.


 روابط سپاه و ارتش در جبهه‏هاى جنگ از موضوعاتى است که از حماسه هویزه و پیامدهاى آن به شدت متاثر بود، در دوره فرماندهى بنى صدر تجربه تلخ مشارکت نیروهاى سپاه در عملیات هویزه آنها را از همدیگر جدا کرده و نیروهاى سپاهى را به طراحى عملیات‏هاى مستقل سوق داد، آن‏ها دریافتند که ترکیب ساده همانند علمیات هویزه پیامدهاى منفى زیادى دارد و در صدد جمع تجهیزات برآمدند تا بى نیاز از ارتش عمل نمایند. در مراحل بعدى جنگ نیز همکارى آنها نه به صورت ترکیب ساده بلکه بیشتر به صورت تقسیم وظایف عملکرد جداگانه و یا حمایت بخشى از شکست عملیات هویزه به معناى شکست استراتژى نظامى جنگ منظم و زرهى در آن دوره بود که خلع سلاح نسبى جناح لیبرال در قدرت سیاسى را به همراه داشت.


پ.ن: مطالب این پست و 3 پست قبلی از کتاب مسافران عرش یاد نامه شهدای دانشجوی دانشگاه فردوسی اقتباس شده است

عملیات هویزه 3

مسعود انصارى یکى از بازماندگان این حماسه مى‏نویسد:


 »تعدادى از تانک‏هاى چیفتن در صحنه بودند و ما خیال مى‏کردیم که ارتش هنوز دارد مقاومت مى‏کند... یکى از تانک‏هاى عراقى در جاده به بیست سى مترى ما رسید، حسین ]علم الهدى[ با اشاره به من گفت: »برجک تانک را بزن«. من هم زدم و خود حسین هم زد. دو تا تانک دیگر نیز با آر پى جى زده شد و براى چند دقیقه پیشروى آنها متوقف گردید. در این عملیات با وجود اینکه ما بى سیم داشتیم ارتش عقب نشینى اش را به ما خبر نداد. من خودم چندین بار معرف لشکر را صدا زدم که جریان چیست؟ گفت: »به گوش باش« چند بار دیگر صدا زدم گفت: »تیپ 1 دارد تغییرموضع مى‏دهد« بعد از چند دقیقه دیگر ارتباط ما قطع شده بود تا اینکه محاصره شدیم. همه بچه‏ها مقاومت کردند. چنانکه در کانال کوچکى کنار جاده بیش از 50 نفر شهید شدند.«(1)


 برادر عبیات یکى دیگر از بازماندگان این حماسه مى‏گوید:


 »آنجا بیابان بازى بود تنها چیزى که مشاهده مى‏شد بوته‏هاى علف بودند، صداى انفجارهاى پى در پى خمپاره‏ها، توپها و رگبار شدید تیربارهاى تانک، دشت را پر کرده بود. برادران ما در لابلاى بوته‏ها به شکل سینه خیز جلو مى‏رفتند. در حالیکه تیر بارها به شدت مشغول شلیک بودند و تیرها از همه طرف به سوى بچه‏ها روانه مى‏شدند.


 منتهى بر اساس تحلیلى که برادر علم الهدى گفته بود آن نیروى ایمان بود که نقش اساسى در حرکت برادرها داشت. آنها در پشت دو تل خاک سنگر گرفته بودند و در کل حدود 20 الى 30 گلوله آر پى جى در آنجا وجود داشت. تصمیم‏گیرى براى عقب نشینى دیگر دیر شده بود و بچه‏ها آماده مقابله بودند. حسین در تل خاک سمت چپ جاده بود.«


 محمد رضا باستى یکى دیگر از بازماندگان حماسه هویزه در خاطرات خود در مورد حوادث این محاصره و خروج از آن مى‏نویسد:


 »حسین و محسن به من گفتند: شما آر پى جى ندارید، بروید که کشته مى‏شوید، درست یادم نیست حسین خودش آر پى جى داشت یا نه؟ خلاصه او ما را روانه کرد که در آنجا نمانیم که حدود 100 متر بیشتر نرفته بودیم که برگشتیم پشت سر بچه‏ها را ببینیم. دیدیم حسین یک گلوله آر پى جى به طرف تانک عراقى شلیک کرد که حدود یک متر از بالاى تانک رد شد. تانک‏ها همچنان جلو مى‏آمدند که بچه‏ها یکى از آنها را زد و بقیه سر جایشان متوقف شدند ما حدود 300 متر عقب آمده بودیم که یک مرتبه دیدیم تانک‏هاى عراقى از طرف راست جاده )سمت هویزه( به سوى مواضع ما مى‏آیند...


 ما محاصره شده بودیم. رگبار تانک‏ها قطع نمى‏شد. بچه‏ها یکى یکى داشتند تیر مى‏خوردند. خون از بدن آنها سرازیر بود. بچه‏ها سینه خیز جلو مى‏آمدند. در این حال مسعود انصارى هم داشت خودش را جلو مى‏کشید. از او سراغ حسین، محسن و جمال را گرفتم او گفت: آن‏ها را به رگبار بستند و هر سه شهید شدند.«(2)


 در این حماسه حدود 140 نفر از نیروهاى مومن، متعهد، تحصیل کرده و انقلابى از اعضاى سپاه و بسیج که تعدادى از آنها از دانشجویان پیر خط امام بودند به شهادت رسیده و تعدادى نیز با تن مجروح و با استفاده از تاریکى شب خود را به نیروهاى خودى رساندند تا به عنوان پیام آوران حماسه هویزه رسالت سنگین‏ترى را بر دوش بگیرند.


 پیامدها و تاثیرگذارى حماسه هویزه


 عملیات هویزه که بن بست جنگ زرهى را در پى داشت در درون خود حماسه هم آفریده و راه حلى براى این مشکل پرورده بود و آن چیزى جز تداوم راه حماسه سازان هویزه نبود نیروهاى انقلابى به تدریج در قالب سپاه و بسیج سازماندهى شدند. آموزشهاى نظامى لازم را دیده و از تجربه‏هاى تلخ و شیرین جنگ بهره بردارى کردند، استراتژى جنگ مردمى با تکیه بر ایمان و تعهد نیروهاى داوطلب به بن بست کمبود تجهیزات و جنگ منظم زرهى غلبه کرد.


 نیروهاى سپاهى راه خود را یافته و هر روز با کوله بارى از تجربه سازمان خود را گسترش داده و در تکوین آن کوشیدند، نخستین تجربه آنها دو ماه بعد با انجام یک عملیات محدود با نام مبارک حضرت مهدى در منطقه سوسنگرد بدست آمد. نیروهاى سپاهى به صورت جداگانه این عملیات را طراحى و اجرا کردند که بیش از این نتایج عادى آن عواقب روحى و روانى اش مهم بود. این باور بوجود آمد که نیروهاى انقلابى مى‏توانند به بن بست سیاسى نظامى جنگ پایان داده و با خلاقیت و ابتکار، تجهیزات دشمن مقابله نمایند. آنها دریافتند که حل معضلات انقلاب تنها با ابزار انقلابى و خارج از روشهاى مرسوم امکان‏پذیر است.

عملیات هویزه 2

عملیات هویزه: پیروزى اولیه و حماسه بعدى

 عملیات نصر )هویزه( پس از 15 دقیقه اجراى آتش تهیه در ساعت 10 صبح روز 15 دى ماه 1359 با حمله هماهنگ شده تیپ 3 همدان از محور جاده حمیدیه - سوسنگرد و تیپ 1 قزوین از جنوب هویزه آغاز شد. تیپ 3 که حمله خود را از منطقه ابوحمیظه آغاز کرده بود به سرعت به سوى مواضع دشمن پیشروى کرد ولى تیپ 1 قزوین در جنوب هویزه هیچ سرعتى نداشت. تیپ 3 طى دو ساعت به کرخه رسیده و توانست با استفاده از پل‏هاى احداثى دشمن از رودخانه عبور کرده و به کرانه جنوبى کرخه کور برسد، در این محور طى 5 ساعت نیروهاى عمل کننده توانستند مناطق جنوبى کرخه کور را آزاد ساخته و ضربات محکمى بر نیروهاى دشمن وارد آورند. نیروهاى عراقى که شدیداً غافلگیر شده بودند با به جا گذاشتن توپخانه خود به دو کیلومترى جنوب کرخه کور عقب‏نشینى کردند و در حدود 800 نفر از افراد آنها به اسارت درآمدند. لیکن به دلیل تاخیر نیروهاى محور کارون در عبور از این رودخانه و برخورد آنها به میدان مین پادگان حمید و منطقه جفیر که عقبه دشمن محسوب مى‏شدند و از اهداف مرحله اول بودند دست نخورده در اختیار دشمن باقى ماندند.


 

 طبق طرح عملیات مرحله دوم حمله روز بعد، ساعت 8 صبح شروع شد. نیروهاى زرهى و پیاده به سوى پادگان حمید و منطقه جفیر اقدام به پیشروى کردند. در مقابل تعدادى از تانک‏هاى دشمن در حوالى ام الغفار و ام الفصیح متمرکز شده و با آرایش نظامى جناح جنوبى لشکر زرهى 16 را مورد تهدید قرار دادند، ضد حمله آنها در ساعت 9/50 از سمت شرق و جنوب به یگانهاى لشکر 16 آغاز شد. یگانهاى عراقى با وجود ضربات سختى که روز قبل متحمل شده بودند با در دست داشتن پادگان حمید از توان پشتیبانى و تحرک بالاى برخوردار بودند. نیروهاى خودى سرمست از پیروزى اولیه دشمن را دست کم گرفته و از تثبیت مواضع جدید غافل شده و تلاشى در تحکیم موقعیت بدست آمده به عمل نیاوردند. سنگرى ایجاد نکرده و خاکریزى برپا نداشتند از روز قبل تانک‏هاى عراقى در صحنه باقى مانده و برخى افراد به جمع آورى غنایم مشغول شدند. فقدان تجربه در مقابل ضد حمله و کمبود مهمات و ضعف تدارکات دست در دست هم داده و موازنه قدرت را در صحنه نبرد به ضرر نیروهاى خودى دگرگون ساختند. در ساعت 11 کل نیروهاى لشکر 16 زیر آتش شدید توپخانه دشمن قرار گرفت و در غرب سوسنگرد نیروهاى دشمن به حرکت درآمدند حضور هواپیماهاى دشمن در آسمان منطقه و بمباران مواضع نیروهاى خودى اوضاع را برآشفت. تانک‏هاى عراق به هزار مترى محل استقرار تیپ رسیدند. شدیدترین جنگ تانک‏ها در طول جنگ بین لشکر 16 زرهى و لشکر 9 زرهى دشمن درگرفت و تا ساعت 4 بعدازظهر ادامه یافت. در این ساعت فرمانده گردان زرهى جهت تجدید قوا و اقدام مجدد، دستور یک خیز عقب نشینى را صادر کرد که با رسیدن دستور به گردان تمام نیروهاى زرهى مستقر در منطقه به سرعت صحنه را ترک کرده و به جاى یک گام چندین گام عقب نشستند. در این موقع که نظم نیروها به هم ریخته بود هواپیماهاى نیروى هوایى ارتش در آسمان منطقه ظاهر شده و اشتباهاً به جاى مواضع دشمن نیروهاى خودى را بمباران کردند که اوضاع را بدتر کرد.


 

 نیروهاى پیاده سپاه که حدود 1/5 کیلومتر جلوتر تانک‏ها مشغول جنگ بودند از این دستور خبر نداشتند و علاوه بر فاصله فوق دو عامل دیگر هم در عدم آگاهى آنها موثر بود یکى گرد و غبار صحنه نبرد که دید نیروهاى پیاده را بسیار کاهش داده بود و دیگرى عقب نشینى نیروهاى زرهى با به جا گذاشتن تانک‏ها در صحنه نبرد که از دور نشان مى‏داد. آنها هنوز در حال مقاومت هستند. به این ترتیب با این عقب نشینى نیروهاى سپاهى در منطقه جامانده و به محاصره تانک‏هاى دشمن درآمدند.

عملیات هویزه1

جو عمومى جامعه به این امر تمایل داشت که اگر ارتش داراى روحیه تهاجمى باشد مى‏تواند با بهره‏گیرى از امکانات موجود دشمن را شکست داده و آنها را از سرزمینهاى اشغالى اخراج نماید ولى سکون و رکود در این زمینه قابل توجیه نبود. فشار علما و مردم به فرماندهان نظامى براى انجام عملیات آفندى افزایش یافت. رئیس جمهور وقت )بنى صدر( در جلسه‏اى در قرارگاه عملیاتى جنوب در 26 آذرماه بر اجراى یک عملیات آفندى گسترده تاکید نمود و از فرمانده نیروى زمینى ارتش خواست »به هر ترتیبى که امکان داشته باشد چنین طرحى را تهیه و اجرا کنید من دیگر در مقابل نظرات و خواسته‏هاى مردم و رهبران مذهبى قدرت مقاومت ندارم یا باید طرحى را تهیه و اجرا کنید و یا اینکه بروید در رسانه‏هاى گروهى صریحه علت عدم امکان اجراى عملیات آفندى را براى مردم توضیح دهید« .


 با این وجود تدارک عملیات بسیار کند بود و اقدامات دو طرف از اجراى آتش توپخانه تجاوز نمى‏کرد. با اجراى شبیخون توسط نیروهاى انقلابى گلوله باران شهرها افزایش مى‏یافت. تنها در دو مورد گلوله باران ارتش عراق در هر ساعت نزدیک به یکصد گلوله توپ به شهر فرو ریخت و حدود دویست نفر از مردم شهید شدند. به دنبال این اقدام موج اعتراضات مردم و ائمه جمعه و مسؤولین در مورد عدم تحرک اساسى و عقب زدن نیروهاى دشمن از نزدیکى شهرها بالا گرفت. فرماندهان نظامى جنگ کارهاى ستادى طرح عملیات در منطقه هویزه را آغاز کرده و موضوع را به یگان مربوطه ابلاغ نمودند.

اولین باری که دستگیر شد

به نام خدای حسین (ع)

از خانه بیرون زد آدم ها تک تک با لباس سیاه از خانه بیرون میزدند و به سوی مساجد میرفتند.صبح عاشورای آن روز برای حسین پر از شور و التهاب بود .آیا می توانند به اهداف خود برسند؟
کاش بچه ها بیایند.اگر20 نفرهم بشویم کافی است.
بی توجه به دور و بر از عرض خیابان نادری گذشت و به سوی وعدع گاه پیش رفت.
بین راه یک بار دیگر کاغذی را از جیبش بیرون آورد و مطالبی را که در آن نوشته بود مرورکرد.
....
آن ها تصمیم داشتند برنامه شان را غیر از سایر دسته های سینه زنی برگزار کنند
و به همین دلیل سادهترین نوع آن را انتخاب کرده بودند
....
روی روبان هایی که به سینه شان چسبانده بودند نوشته بود
" ان الحسین مصباح الهدا و صفینه النجاه
و ان الحیاه عقیده و الجهاد......از کتاب سفر سرخ نوشته نصرت الله محمود زاده
حسین وبرادرش حسن آیات جهاد را می خواندند و ....
و این سبب اول بار بود که حسین علم الهدا در سن نوجوانی  به خاطر حسین (ع) دستگیر شد


پ.ن: اسامی شهدای هویزه:مرتضی کاوند، امین سلطانی،حسین علم الهدی،  بهروز نوروزی،  محمد شمخانی،  خلیل بهاری، بهروز پور هاشمی،  محمدرضا ملایی زمانی،  علی اشرف ظاهری،  سعید جلالی پور،  جمال دهشور، علیرضا رکاب ساز،  اسماعیل حاج کوهمدانی،  محمد بهاء الدین،  سلیمان تیئی،  قدوسی، عباس افشاری، رضا مستجابی کرمانشاهی،  قدیر قدرتی، محمود صالح زاده،  امیر حسین جعفری،محمد جعفر روز بهانی،  محمود قاسمی،  مهدی پروانه،  سید محمد علی حکیم، سید مهدی جعفری، علی اکبر سیفی ابدی،  محسن غدیریان،  اکبر حاجی مهدی،  صادق بوعذار، فرخ سلحشور، محمد صادق فروشانی،  غفار درویشی، مجید یوسفیان،  محمد دلجو، حسین زراعی، محمد ابراهیم سمند الدولهُ امیر رفیعی، عبدالمحمد چهار محالی،حسین خمیسی،محمد حسن رضا زاده،حسن فلاح زاده، محمد علی عسگری، محمد رضا شیخ الاسلام، حسن امینی، رمضانعلی آقایی،  عباسعلی حبیبی،  مصطفی مختاری،  محمد فاضل،  مجید کریمی ثانی، مجید مهدوی،حسن فتاحی،حسین خوشنویسان،محمود فروزش، شیال بوغنیمه،علی اصغر فرهمندفر،  محمد حسین رحیمی، حمید شاهد،محمد اسماعیل اعتضادی،محمد جواد زاهدیان، امیر احتشام زاده، اصغر پهلوان نژاد، علی حاتمی و  محمد علی رجبی

قدوسی

شهید محمد حسین قدوسى در سال 1336 در قم متولد شد. پدر وى شهید آیت الله قدوسى از مدرسین و استادان حوزه علمیه قم بود. حسن داراى نبوغ و استعداد فراوانى بود.
وى دروس ابتدایى و متوسط را در قم گذراند و از اواسط دوره متوسط بازمینه خانوادگى که داشت و تحولات فکرى که در وى به وجود آمد، در جریان مبارزات اسلامى قرار گرفت. او با اینکه داراى استعداد بسیارى براى درس خواندن بود، بیشتر وقت خود را صرف شرکت در مبارزات، پخش اعلامیه و مطالعات اسلامى مى‏کرد و در این مدت تحولات فکرى مختلفى را گذراند و با اینکه خانواده وى از لحاظ مادى نیازى نداشتند ولى مدتى به کارگرى و کار ساختمانى پرداخت و با همه اینها فعالیتهاى سیاسى خود را نیز ادامه مى‏داد.
بعد از اتمام تحصیل به مشهد عزیمت نمود. در دانشگاه وى شروع به همکارى با گروههاى مسلمان و مبارز دانشگاه نمود و هر چه بیشتر در متن مبارزه قرار مى‏گرفت و درهمین حال مطالعات اسلامى خود را با علاقه‏اى بسیار دنبال مى‏نمود. او علاقه‏اى بسیار به جامعه‏شناسى اسلامى داشت و مطالعات و تفکرات بسیارى در این زمینه نمود. وى در جریان مبارزات خود یک بار بازداشت شد. در 17 شهریور در مشهد در یک درگیرى مسلحانه به شدت مجروح گردید و براى اینکه به دست ساواک نیفتد از یک بیمارستان به بیمارستان دیگر منتقل مى‏شد. بعد از بهبود نسبى با اینکه یک دستش از کار افتاده بود و نیاز به معالجه و استراحت بیشتر داشت، از معالجه خوددارى کرد و همچنان در مبارزات با رژیم شاه، شرکت مى‏کرد.
بعد از پیروزى انقلاب ابتدا در کمیته‏هاى تهران، به کار پرداخت و سپس به مشهد رفت و در آنجا در دانشگاه و بیرون از آن مشغول فعالیت بود. وى با عده‏اى از دوستانش انجمن اسلامى دانشگاه مشهد را بنیان گذاشت و در آن به فعالیتهاى اسلامى مى‏پرداخت و بعد از تشکیل جهاد سازندگى شهید قدوسى وارد آن نهاد شد و مسؤولیت گروه فرهنگى آن را به عهده گرفت. در گروه فرهنگى علاوه بر فعالیت‏هاى مختلف فرهنگى به تشکیل شوراهاى روستایى و آگاهى دادن به روستاییان و رها کردن آنها از ظلم چندین ساله اربابان و مالکین پرداخت و در این کار موفقیت بسیارى کسب نمود و روستاییان بسیارى را به صف انقلاب وارد ساخت.

 بعد از مدتى شهید قدوسى به تهران آمد و در شاخه ایدئولوژیک دفتر تحکیم وحدت به فعالیت پرداخت. مهمترین کار وى در این مدت تشکیل اردوهاى سیاسى ایدئولوژیک با همکارى عده‏اى از دوستانش بود. در این اردوها از مدرسین حوزه و متفکران اسلامى براى تدریس و تحقیق دعوت به عمل آمد.
 شهید قدوسى براى پرمحتوى‏تر شدن این اردوها تلاش بسیارى کرد و خواهران و برادران بسیارى در این اردوها به فراگیرى دروس اسلامى پرداختند. بعد از اتمام اردوها با اینکه کارهاى بسیارى به وى پیشنهاد شد و جاهاى مختلفى به فکر و عمل او نیاز داشت ولى او ترجیح داد که براى جهاد با کفار بعثى به جبهه‏هاى جنگ برود و در ستیز با آنها درس ایمان بیاموزد و نماز عشق را در سنگر جهاد بپا سازد و در جواب کسانى که او را از این کار منع مى‏کردند گفت که کار واقعى در جبهه‏هاى نبرد است نه اینجا. وى به جبهه سوسنگرد رفت و به سپاه هویزه که فرمانده آن شهید حسین علم الهدى از دوستان و همرزمان قدیمى اش بود وارد شد و با حضور در صحنه‏هاى نبرد، ایمان خود را به آزمایش گذاشت. با اینکه از لحاظ جسمى بسیار ضعیف و معلول بود، ولى در عملیات شرکت مى‏کرد و شبها با نفوذ به صف دشمن به مین گذارى مواضع آنها مى‏پرداخت. یک بار که وى براى دیدار با امام به همراه دوستانش به تهران آمده بود به پدرش شهید آیت الله قدوسى گفته بود که: »من در جبهه‏ها احساس کردم که زمانى که دشمن حمله مى‏کند و ما در محاصره خمپاره‏هاى دشمن قرار مى‏گیریم و آنقدر خمپاره به طرف ما شلیک مى‏شود که گویى از آسمان خمپاره مى‏بارد، آنوقت است که معلوم مى‏شود چه کسى خداپرست است و موحد واقعى کیست«. بعد از آن دوباره به جبهه بر مى‏گردد و در روز 28 صفر بعد از یک پیروزى ارتش اسلام وى و یارانش شروع به پیشروى مى‏کنند بعد از ساعتها پیشروى و پیاده روى در محاصره قواى ارتش بعث عراق قرار مى‏گیرند و در یک مقاومت دلیرانه حماسه خون و ایمان را به نمایش مى‏گذارند و تا آخرین نفر به شهادت مى‏رسند.

شهید علم الهدا در یاد رهبر

بخشى از سخنان رهبر معظم انقلاب اسلامى، حضرت آیت اللّه خامنه‏اى پیرامون زندگى و حماسه آفرینى‏هاى شهید سیدحسین علم الهدى برادر عزیز ما حسین علم الهدى در مشهد در جلسات و کلاسهاى ما شرکت فعال مى‏کرد اما هنوز من ایشان را دقیقاً نشناخته بودم که چه نابغه مسلمانى است تا اینکه به اهواز رفتم و از نزدیک چندین برنامه و خاطره با شهید داشتم. از جمله آخرین روز شهادت حسین یعنى روز 28 صفر من کنار کرخه نور ایستاده بودم که نماز بخوانم که یکباره مشاهده کردم که حسین علم‏الهدى و عده‏اى دیگر از برادران از جمله حسن قدوسى )فرزند آیت اللّه قدوسى( خیلى گرم و صمیمى و خیلى پرشور با من برخورد کردند و من هم از دیدارشان بسیار خوشحال شدم و پس از مقدارى صحبت گفتم: »ارتش ما رسیده است به اینجا، شما مى‏توانید برگردید« اما حسین گفت: »نه آقاى خامنه‏اى ما مى‏خواهیم برویم به پیش«. البته آنها در حقیقت به پیش رفتند و به لقاء اللّه پیوستند.

شهید فتاحی

شهید حسین فتاحى در پاییز سال 1333 در شهر سبزوار به دنیا آمد. دوران تحصیلش را در زادگاهش گذراند. در دوره دبیرستان با مسائل سیاسى آشنا گردید و در محافل و مجالس مذهبى به ارزشهاى سازنده اسلامى پى برد. در سال 1354 به دانشکده علوم دانشگاه فردوسى مشهد راه یافت. انگیزه ورود ایشان به دانشگاه دستیابى به یک مرکز علمى و فرهنگى با امکاناتى نامحدود بود که مى‏توانست پیام و رسالت خود را ابلاغ و دنبال نماید در جهت اهداف مقدس حرکت کند.  وى معتقد بود که جدایى دین از علم به همان اندازه خطرناک است که جدایى دین از سیاست. با شروع جنبش دانشجویى در آن شرکت فعال داشت و تمام هم و غم خود را معطوف به فعالیتهاى انقلابى کرد.

 با رشد جریان انقلابى به رهبرى امام در تمامى حرکات و جریانات سهیم بود و با موج توفنده مردم به ساحل نجات انقلاب اسلامى رسید. در روزهاى انقلاب سرازپا نمى‏شناخت، تا توان داشت کار مى‏کرد و مى‏خواست موثر باشد. شکل و نوع عملش مطرح نبود و مى‏خواست رضایت خدا و امام را جلب نماید. به مسأله ولایت و اطاعت از ولى امر اهمیتى عجیب قائل بود. عشق و محبت حضرت امام در خونش عجین بود و دائماً گوش به فرمان بود تا در اطاعت کوتاهى ننماید، چون سهل انگارى و مسامحه در اجراى اوامر امام را گناهى بزرگ و نابخشودنى مى‏دانست و به همه توصیه مى‏کرد: »حال که اسلام حاکم شدو به لطف خدا، سلطه طاغوت و شیطان از بین رفت، نباید غفلت بکنیم باید از جان بکوشیم. وظیفه ماست که با پشتکار بیشترى در ساختن این کشور طاغوت زده وارد عمل شویم. این فرصت را نباید از دست بدهیم. این انقلاب باید در تمامى ابعاد، ارزشهاى خود را نشان دهد و ارزشهاى منحط و خرابیها را زائل نماید.

 با فرمان امام مبنى بر تشکیل جهاد سازندگى با مشارکت فعالانه و دلسوزانه جوانان مؤمن و پرشور و علاقه‏مند به اسلام و انقلاب شهید حسین فتاحى که درد و محرومیت روستاییان را از نزدیک لمس کرده بود، جذب این نهاد مقدس گردید و مشتاقانه به خدمت مظلومین جامعه همت گماشت. او جهاد را نهایت آرزوى خدمتگزارى خود مى‏دید.

 حسین در آن روزها خود را فراموش کرد، با آن معصومان و مهربانان زیستن نو را آغاز نموده خرداد سال 59 که چادر اردوى جهادسازندگى را در »دو چاهى« برافراشتند، دو چاهى )که محرومترین و در جنوبى‏ترین روستاى سبزوار و در وسط کویر بود( با تلاش و از خود گذشتگى بى‏نظیر این شهید و افراد دیگر از جمله شهید محمد فاضل تا حدودى رنگ و روى آبادانى را به خود دید و هنوز هم بعد از سالها مردم روستاى دو چاهى نام و یاد آنان را به نیکى مى‏برند.

 دعاها و زمزمه‏هاى عطرآگین شبانه شهیدان در سنگرها و محرابهاى ویران شده »سوسنگرد« در زیر خمپاره‏هاى مزدوران بعثى همچنان در بهشت خوزستان طنین انداز است و جاویدان، او که همیشه به دنبال معشوق مى‏گشت تنها آرزویش رستن و پرکشیدن با هدف از این جهان خاکى بود و مى‏خواست عملى انجام دهد که رضایت خدا را برآورد روز شانزدهم دیماه 1359 در کربلاى هویزه، نور خدایى »الله ولى الذین آمنوا یخرجونهم من الظلمات الى النور« به قلبش تابید.

شهید فاضل

محمد اهل سبزوار، متولد بهار 1338دانشجوی رشته ریاضی دانشگاه مشهد بود(از این فعل بود اصلا خوشم نمی اید. چون در مورد شهدا نباید بگویی بود. آن ها هستند.)
دکتر شریعتی یک روز دست شهید را وقتی کوچک بود گرفته و به پدرش می گوید :" قدر این بچه را بدانید.محمد مانند جوهر است"
این هم وصیت نامه یک خطی محمد:
 بسم الله الرحمن الرحیم. با طمنانینه و ان شاءالله یقین قلبی و حاصل شدن قطع در کوچیدنم، جز این که از همه حلالی می طلبم، وصیت دیگری در نظرم نیست.
اگر خواستید درباره محمد بیشتر بدانید به کتاب زندگی نامه شهدای جهاد جلد اول شهدای سال 1359 تا 1362 مراجعه کنید. یعنی منبع این مطالب که گفتم آن جاست.


خواب دیدم

خواب هایم را دوست دارم
که گاهی دست خواهش مرا
به امتداد نگاه روشن تو می رساند

پ.ن: به یاد شهید سید محمد علی حکیم

شناسه

مرا
به دنیای تو که نه
حتی به دنیای خودم هم
تنها با شناسه ای به رنگ خون
راه می دهند
البته اگر قدر بدانم آن را
و فراموش نکنم روز
رنگ سرخ را