دعوا

خیلی نامردی
همین

پ.ن: خیلی وقت است از سمت آسمان ستاره ای چشمک نزده است

خدایا می خواهم قشنگ بمیرم

با خواهرم از خیابانی عبور می کردیم . کسی گربه ای را زیر گرفته بود.
خواهرم گفت : آخی بیچاره چه قدر درد کشیده...
ببین در گربه ها هم مرگ قشنگ و زشت داره
بعدش گفت: خدایا دوست دارم قشنگ بمیرم . تمییزبمیرم

پ.ن: رانندگان محترم لطفا مواظب گربه ها باشید

عاشق شو

دلم یک نشانه می خواست
دلم در گیر بودن هایی شده بود که گم کرده بودم
از راه که رسید
زدم به در درد دل
و او گفت: شاید تنهایی .. شاید...
ولی من
نه تنهابودم و نه ....
فقط منتظر بودم
منتظر یک نشانه
از جنس نشانه های سالهای عاشقی

گفتند باید عاشق بشوی

آهای شیمیایی

سهمی از سرفه هایت به من بده
در این شبهای بی قراری
بد جور گلویم می سوزد از عطش

نظر آقای قربانی برای این پست در وبلاگ قبلی

تصور کنيد يک شبي به هر دليلي نشه بخوابيدفرداي آن شب چه حالي داريد يک موردش اين که سردرد وبي حوصله هستي حالا تصور کن که هيچ شب عمرت را نخوابي خوب دراين صورت روزهاي زندگيت چطور خواهد بود.اين مطلب گفتم که بگم من دوستي دارم که بعلت شيميايي شدن نمي تواند بخوابد فقط چند دقيقه اي درحالت نشسته حالا تصور کنيد اين آقا چه حالي خواهد داشت باورکنبد هر موقع اين بزرگوار را ملاقات مي کنم کلي شوخي ميکندوهميشه خنده بر لب دارد
پاسخ
سلام حاج آقا. كشتيد ما رو با اين نظر....شب اول محرم نتونستم بخوابم تا نزديكاي صبح اشكم قطع نمي شد.... صبح تو زيارت عاشورا از يكي از همكارا دو تا قرص گرفتم بازم تا شب سرم درد مي كرد.فقط يه شب بود. كاش ميشد اين دردها و سرفه ها را قسمت كرد. بي تعارف ميگم ها از وقتي اين پست رو نوشتم خيلي به اين موضوع فكر كردم......

عطرتودر شهر

تقديم به شهيد علم الهدي"
از سحر عطر دل انگيز تو پيچيده به شهر
باز ديشب چه کسي خواب تو را ديده به شهر؟
گفت اخبار که "اهواز هوا طوفانيست"
بار ديگر نکند بال تو ساييده به شهر؟
رود اروند خبر داده به کارون که نترس
دلبر ماست گمانم که خراميده به شهر
مصلحت نيست هوا عطر تو را حفظ کند
شاهدم ابر سياهيست که باريده به شهر
شاهدم اين همه نخل اند که اذعان دارند:
هيچ کس مثل تو "آن روز" نجنگيده به شهر
همچنان هستي و مي جنگي و مي داني که
دشمنت دوخته از روي هوس ديده به شهر
مثل طفلي که بچسبد به پدر وقت خطر
شهر چسبيده به تو، خون تو پاشيده به شهر...
شاعرش متاسفانه نمی دانم کیست. خداکند راضی باشد و حلال کند

دستامو چرا بستید؟

دست و پایش را محکم به تخت بسته بودند.
پرستار به پرونده نگاه کرد.نوشته بود جانباز اعصاب و روان.
پرستار دوباره پرونده را مرور کرد.بیمار جوان تر از آن بود که زمان جنگ را درک کرده باشد.
دوباره و سه باره پرونده را مرور کرد. جانباز اعصاب و روان.
سنش را حساب کرد. هنوز 40 سالش نشده بود. دوباره حساب کرد. سالهای آخر جنگ 13 یا 14 ساله بوده.
پرستار حسابی به هم ریخت.
بیمار اعصاب و روان چشم هایش را باز کرد.
وضعیتش کاملا عادی بود.نگاهی به دستهایش کردو باصدای بغض آلودی گفت:دستهامو چرا بستید؟
پرستار سعی کرد توجیه کند.ترسیدیم موقع شوک از تخت بیافتید.
جانباز اعصاب و روان نگاه مظلومانه ای کردو هیچ نگفت.
هم او و هم پرستار می دانستند که این توجیهی بیش نیست.

پرستار، بهیار بیمارستان را صدا کرد. دستهای این مرد را باز کنید.
تنظیف زیر بار نمی رفت. مسئولیت داره.
پرستار داد زد:مسئولیتش با من.گفتم باز کن دستهاشو.
این مرد که می بینی زمان جنگ 13 ساله بوده. این آدم از 13 سالگی مَمممممممممممرد بوده.

پ.ن:این نوشته بازنویسی خاطره خواهرم(پرستار یکی از بیمارستانهای مشهد)است که حسابی به همش ریخته بود.

پ.ن2:خاطرات خودم را ولی جرات ندارم که بنویسم که مشاور فرزندان جانبازان در دانشگاهم

مثل رهبر

ادم وقتی نوجوان هست خیلی به خودش نگاه میکند و مدام خودش را ورانداز میکند وووو
حالا من به بحث روانشناسی موضوع کار ندارم که چه اهمیت دارد ظاهر آدم در این دوره
حالا فکرش را بکنید .آدم نوجوان باشد و برود جبهه و عدل یه ترکش بیاید و بخورد و دست آدم را قطع کند.
واویلا... هی می روی و جلوی ایینه و به خودت نگاه می کنی و.....

خلاصه نوجوان بود . دستش که قطع شد خیلی قصه می خورد.
تا اینکه یک روز رهبر نازنین ما که آقاترین رهبر و پدر دنیاست در دیدار های استانی خود به منزلشان می رود(آن زمان حضرت آقا رئیس جمهور بودن)

از اینجا به بعد از قول آقای قربانی: آقا بغلم کرد و در گوشم گفت : نا راحتی که دستت قطع شده؟
گفتم، یواش گفتم: آره
با همان یک دست سالمشان بغلم کردن و محکم فشارم دادن و در گوشم گفتن: تازه شدی مثل من

باور

هرگز باورم را خط نمی زنم
هر چه قدر هم که دلم تنگ شود و بگیرد، قدم زدن در کوچه های کودکی پر شهیدم را فراموش نمی کنم
باورم را خط نمی زنم. همان باور کودکی هایم را که چادر گل گلی سرم می کرد و نرم نرمک صبح های جمعه از رختخواب ناز می کشیدم به مهدیه
باورم را خط نمی زنم.

باور مردی که در راه است.آن مرداسب دارد و در باران ، دستهای مهربانش را دور تمام دلتنگی های کودکیم حلقه خواهد زد.
آن مرد نخواهد گذاشت مادرم بیشتر از این درد بکشد.آن مرد با اینکه خیلی خیلی خیلی مهربان است ولی انتقام میگیرد از آن هایی که سیلی زدند ....
باورم را خط نمی زنم. هر چه قدر هم که زندگی با همه ی توانش ، شانه های زنجورم را بیازارد
باور اینکه هر چه می خوریم از برکت شهیدان است.
باوری که پشت قاب عکس آن هایی که دوستشان داشتم در گلزار شهدا شکل گرفت و بارور شد.
پشت پنجره فولاد، زیر گلدسته ها کنار ایوان طلاجوانه زد
ما بین کف الیمین و کف الیسار عمو عباس تو کربلا شکوفه داد.
نرسیده به ضریح شش گوشه ناگهان در ناگهانی سبز شکوفا شد.
باورم را خط نمی زنم حتی اگر کنار ضریح چشمهایت حاجت روا نشوم

عطش

تشنه ام
دلم یک جرعه بوی سیب می خواهد

نجوایی با صاحب یک عکس روی دیوار

از اداره که میزنم بیرون انگار تمام مسیر پر شده باشه از بوی سیب، یه حالی می شم
یه جورایی هوایی می شم انگار
نسیم که میپیچه توی مقنعه خیسم که از زور گرما خیسش کردم و زیر چادر پوشیدم
خنکای شیرینی رو تزریق میکنه به جانم
اما خوب که دقت می کنم می بینم این خنکار خیلی هم به خیسی مقنعه ام مربوط نیست
دوباره میرم پی رد همون بوی سیب
وای خدای من
مسیر هر روزه ام پرشده از عکس های مختلف تو
شهید سید محمد حسین علم الهدا.....
روی هر درخت یک چفیه و پیشانی بند قرمز که وسط چند تایی اش عکست ور زدن
مات و مبهوتم
جلوی هر درخت می ایستم
دلم می خواد این دو ردیف درخت تا خونه ادامه داشته باشه......

از وقتی به برکت حذف سرویس اداره مسیرم ور عوض کردم و هر روز بعد از حرم پیاده از در اصلی دانشگاه میام تا اداره
دلخوشم به اینکه چند قدم مونده به اداره
عکست از پشت درخت ها سرک می کشه
سلام می کنم و.... و روزم قشنگ تر می شه زیر سایه تو که خیلی مهربونی مثل جدت امام هشتم علیه السلام

منتظر و مشتاق

انتقال از وبلاگ قبلی

تو محله ی ما نزدیک میدان امام خمینی (تعمدا نام میدان را گفتم) پیر زنی زندگی می کنه
این پیرزن که حتما مادر هم هست هر روز صبح قبل از طلوع خورشید از خواب بیدار می شه
و تا خورشید به قول مشهدی ها به هم بگرده، بعد نماز صبحش (لابد) جلوی خونه و حیاطشو تا شعاع دور آب و جارو میکنه
بعضی وقتها موقع جارو کردن کمرش رو راست میکنه و نگاهی به دور دست می اندازه و دوباره با اشتیاق ادامه میده
کارش که تموم شد یه گوشه جلوی در حیاط میشینه به انتظار
درست همین موقع، خورشید خواب آلوده از انتهای افق سرک می کشه تا طلوع کنه
خیلی دلم می خواد یه صبح که موقع رد شدن از کنارش جارو به دست می بینمش برم جلوو ازش بپرسم

شما پسر مفقود الاثر دارید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

شاکی ام ازت حسین

شاکی پیدا کردم. اونم شاکی خصوصی.
شاکی خصوصی میگه : 6 خط در میان هم به ما سر نمی زنی. گرفتار شدی حسابی ظاهرا
گرفتار که شدم. اما نه از اون گرفتاری ها که شاکی فکر میکنه
اما خوشحالم که تو شاکی نیستی.. چون روزی نیست که با دیدن عکست روی دیوار خوابگاه به یادت نیافتم.... یا نه اصال نیازی هم به عکس نیست.. یادت همیشه نصب العین نگاه مشتاقم هست. هم یاد خودت هم یاد همه ی بچه هایی که اون روز 16 دی با تو بودن تو هویزه
با تو بودن و قیچی شدن
با تو بودن و زیر شنی تانک .....

پ.ن: شاکی ام این روز ها هم ازتو حسین علم الهدا ... هم از ....آخه " پیش از اینت بیش از این اندیشه عشاق بود"
......انگار عادی شده اشک هایم برایت

تذکر

به شهید سید محمد حسین علم الهدا

دیشب خواب دیدم
شیطان
دستش را به طرفم دراز کرد
برای مصافحه
سراسیمه بیدار شدم
وحساب کردم و حساب کردم و حساب.....
که چند روز است
دستم را به طرف هویزه دراز نکرده ام

پ.ن: قال الرسول الله (ص):اِذا اَرادَالله به عبدٍ خیراًعتابهُ مَنامَه...هر گاه خدا برای بنده ای خیری اراده کند در خواب به او تذکر می دهد
از نظرات این پست در وبلاگ قبلی ام

دستش را دراز ميکند
دستي که بوي تعفن دارد
و رنگ آتش
و دستت را که پس مي کشي
تازه اول امتحان است ........

گمان نکنند آنان که ايمان آوردند آزمايش نمي شوند...

حراج

من می خواهم دلتنگی هایم را حراج کنم
مثل همان پسری که توی میدان شهدا یک روز غروب همه ی مجله های کودکی اش را آورده بود و حراج کرده بود
من همه ی دلتنگی های امروزم را می دهم
همه ی دلتنگی امروزم چیز خیلی خیلی با ارزشی است ها
قبول که همه ی دلتنگی امروزم میراث همان آشنایی نوجوانی ام با آن دی ماه بارانی است
حالا می خواهم
همه ی دلتنگی های امروزم را بدهم
تو فقط دستت را دراز کنی
و این چند قطره اشک را از گوشه ی چشمم پاک کنی
قبول؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

راستی کی بود همه ی دلتنگی هایم را تب کرده بودم؟ یادت نیست؟

پ.ن: خواهرانش می گفتند : شهید علم الهدا به هیچ عنوان طاقت گریه کسی را نداشت به خصوص.....

درگوشی با بچه های بالا

نو جوان بودم که با خواندن کتاب حماسه هویزه نصرت الله محمود زاده با شهید سید حسین علم الهدا آشنا شدم.
این ابتدای گشتن به دنبال ستاره ای بود از آسمان عشق
اولین بار که از میدان تقی آباد مشهد رد شدم نگاهم روی چهره ی شهید حسین فهمیده زوم کرد و مدت ها به واژه حسین فکر کردم
معنای لغوی واژه ی حسین یعنی زیبای کوچک (اسم مصغر از حسن به معنای زیبا)و این شد ابتدای عاشقی
اولین بار که عکس شهید علم الهدا را روی دیوار دانشگاه مشهد دیدم خشکم زد چرا... بماند.....
از همان موقع راه افتادم دنبال حسین...خانواده و دوستان دوران دانشجویی و هم اتاقی های خوابگاه و اساتیداو....را پیدا کردم و کلی مصاحبه و سفر و نامه نگاری و...(خیلی از این افراد از جمله آقاسیدکاظم علم الهدا...آقاسیدعلی علم الهدا...آقای دکتررهنما هم اتاقی دوران دانشجویی حسین درمشهد و آقای دکترنبئی استادراهنمای حسین در دوران دانشجویی دیگر دربین ما نیستند).

این ها را گفتم که بگویم سید حسین علم الهدا برای من یاوری زنده و جاوید است. دیشب خواب بدی دیدم.برخلاف کودکی ام که در چنین مواقعی می پریدم بغل مامانم و...به محض بیدار شدن یاد حسین افتادم و...یواشکی در گوشش گفتم:حسین جان شما که اوضاع ما رو می دونی یه جوری جمع و جورش کن این خواب رو.....

پ.ن :نو جوانان به دلیل تغییرات خاص بدنی و رسیدن به مرحله تفکر انتزاعی و اندیشه مصلح بودن علاقه زیادی به مطالعه سر گذشت نام آوران دارند. دوستان زیادی در وبلاگ هایشان کتاب معرفی کرده اند .با این مقدمه خواستم من هم چند کتاب معرفی کنم مناسب الگو پذیری نوجوان برای مخاطبانی که فرزند نوجوان دارند یا به دنبال همراهی از جنس حسین هستند در زندگی ...
1- حکایت زمستان : نوشته سعید عاکف
2- سفر به گرای 270 نویسنده احمد دهقان
3- حماسه هویزه نوشته نصرت الله محمود زاده
4-هویزه سر خط : نوشته شهرام شفیعی

دزد

نامحرمی این حوالی
دلتنگی های مرا دزدیده است
یا شاید هم.....

آرزوی محال

کاش دلخوشی های آسمانی هم
مثل دلخوشی های زمینی
خریدنی بود
آنوقت شاید راحتتر به بازار می رفتم
به خصوص این روز ها
خدایا یک جرعه عطش لطفا

عطش

چه سریست
هر بار نامت را تکرار میکنم
تشنه تر می شوم
یا حسین(ع)

سرزمین عشقت
سقا مگر ندارد؟؟

بابا گناه کرده ای

سال های سال/ من به یاد تو، به عشق تو
ازعرض جاده زمان عبور کرده ام
در مسیر سخت زندگی/ بزرگ شدم
در کنار مادر خمیده ام/ من قد کشیدم /و مادرم پیر و شکسته شد
و تو
تو از درون قاب شیشه ای / فقط نگاه کرده ای
دل مرا شکسته ای/ بابا گناه کرده ای
خیلی گناه کرده ای

پ.ن: تقدیم به اونای که دلشون برای باباشون تنگ شده


مهندسی عشق

نوزاد کم وزن و کوچکی بود. مادر نذر کرد به زیارت امام هشتم علیه السلام بیاوردش
5 ساله بود که پدر بیمار شد و تنهایشان گذاشت
مادر او برا به پایبوسی امام غریب آورد
و دست مهربان ضامن آهو , سایه بان دلتنگی هایش شد و دل داد به عاشقی

بزرگ که شد آنقدر خوب درس خواند که در جوار امام هشتم قبول شد.
رشته ی مهندسی دانشگاه فردوسی مشهد
اما او مهندسی عشق را بیش از مهندسی آموخت
و دیری نپایید که شد یکی از فرستادگان رضا علیه السلام در لیست شهادت

به یاد دانشجوی شهید جمشید ملا محمدی

آیا باران مرا خواهد بارید؟

می دانم
برای رد شدن از این حوالی
منتظری باران ببارد
چشم های من ولی
با هربار کلیک نام تو
باران را قورت می دهد

شاید برای اینکه.....

جای عکس تو
کسی گرفته است
که مرا دوست داشت
اما نمی دانم چرا
دلم برایش تنگ نمی شود

جای تو خالی مانده
همه جاااااااااااااااااااا

سی ساله کجایی بچه؟

دوست بابا پیغام گذاشته بود که  بابا برود سراغش
بابا رفت و دیر کرد
مادر بزرگ سرزنش گرانه از مادر پرسید: تو این حسین آقا رو می شناختی که گفتی این بچه بره سراغش
منظورش از بچه بابای من بود
که دقیقا بابای ۱۰ بچه و بابا بزرگ ۸ نوه و بابای بابابزرگ ۱ نتیجه و بابای مامان بزرگ  ۲ نتیجه دیگر است

بچه به هر سنی که برسد برای مادر باز بچه است. حتی اگر خودش بابا باشد و بابا بزرگ باشد و .....

طفلک مادرانی که ۳۰ سال است
بچه هایشان رفته اند عملیات و هنوز بر نگشته اند

پ.ن: شادی روح تمام مادرانی که انتظارشان سر نیامد از جمله والدین شهیدان عبد المطلب ملکی. محمد یزدانی. حمدلله مسرور خواه
و به امید شادی دل تتمه مادران چشم انتظار صلوات

نجوا با شهید

خرابه های باغ آلبالو
 باغ فاطی یتیم
کنار خاطرات کودکی
همان جا یی که ایستاده بودی
با زیر پیراهنی که
خشم مرا برانگیخت
هنوز هم
دلم منتظر توست

راستی
می دانستی
نه پدرت و نه حتی مادرت
دیگر از کنار آن خرابه رد نمی شوند(شاید این روزها در کنار تو خرسند تر از همیشه اند)
دیوارها را ساخته اند
بی آنکه بدانند
در دل من خرابه ای
به وسعت دلتنگی تمام این سالها
بازگشت تو را انتظار میکشد

راستی
پیرمرد شده ای ؟
اگر تنها کمی از من بزرگتر باشی
یادم می آید که بیشتر از کمی بزرگتر بودی:)
باید این روزها تمام موهای سرت
سفید شده باشد

راستی تر
برمیگردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پ.ن : به یاد شهید مفقود الاثر محمد یزدانی

برای فردا

خدایا
آنان را با  دوستانشان محشور کن

http://www.rahyabnews.com/Pages/News-22883.aspx

و ما را هم با دوستانمان
همان ها که این روز ها
بغضمان را از دلتنگی برایشان
آهسته قورت می دهیم

پ.ن: به شهید علم الهدا.....تنها دلم به عکس هایت خوش بود.
و....... این روزها گاهی به گلویم سری بزن