یادم تو را فراموش

اینکه بعد از مدتها
درست روز تولد تو
یادت....
بگذریم
دلتنگی آدم را خیالاتی و دیوانه و .... میکند

عطرتودر شهر

تقديم به شهيد علم الهدي"
از سحر عطر دل انگيز تو پيچيده به شهر
باز ديشب چه کسي خواب تو را ديده به شهر؟
گفت اخبار که "اهواز هوا طوفانيست"
بار ديگر نکند بال تو ساييده به شهر؟
رود اروند خبر داده به کارون که نترس
دلبر ماست گمانم که خراميده به شهر
مصلحت نيست هوا عطر تو را حفظ کند
شاهدم ابر سياهيست که باريده به شهر
شاهدم اين همه نخل اند که اذعان دارند:
هيچ کس مثل تو "آن روز" نجنگيده به شهر
همچنان هستي و مي جنگي و مي داني که
دشمنت دوخته از روي هوس ديده به شهر
مثل طفلي که بچسبد به پدر وقت خطر
شهر چسبيده به تو، خون تو پاشيده به شهر...
شاعرش متاسفانه نمی دانم کیست. خداکند راضی باشد و حلال کند

یک اتفاق ساده

من رشته ی محبت خود با تو می گسلم
شاید گره خورد به تو نزدیک تر شود

دیروز زیاد این شعر رو با خودم زمزمه کردم.
غافل از اینکه ممکنه تو هم این شعر رو بلد باشی
همین اتفاق ساده بایدمی افتادتا بفهمم قیمت نگاهت ارزان هم نیست
به قول حافظ: گفتم گره نگشوده ام زان طره تا من بوده ام
گفتا منش فرموده ام تا با تو طراری کند

حالا دیگه بی حساب شدیم. ما خیال بریدن داشتیم و زمزمه کردیم. تو بریدی....من از تو خیال بریدن کردم. نامهربانانه... تو اما بریدی... رشته های غیر از خودت را..... مهربانانه..... حالا این ریسمان گره خورده کوتاه تر شده.....و من به تو نزدیک تر....
پس بی واسطه و بی تمنای دیگری.... دلتنگی ام را برای هویزه، به خودت ... خود خود خودت می گویم
یک شب مرا تا انتهای جنون ببر حسین
یک شب از آن شب های پر ستاره... که ستاره ات از همه پر رنگ تر چشمک می زد
یادت هست؟؟؟؟؟؟ توی حیاط زیر نور مهتاب....

پ.ن: گاهی یک اتفاق ساده(خواندن یک کتاب، یا....) سر نوشت آدم رو عوض می کنه

سیراب عشق

 

روزسی و یکم چله نشینی در محضر سادات شهید: شهید سیدعلی اندرزگو و شهیدسیدعبدالحسین دستغیب

*تابستان است. روزه ای، گلویت از عطش می سوزد. 
ناگهان از آسمان جامی از شور و مستی میبینی به دست حسین ابن علی(ع)
سیدعلی ،پسرم دوران آوارگی تمام شد به آغوش جدت باز گرد
شمرهای قرن بیستم شلیک می کنند و تو را با دهان روزه به شهادت می رسانند.

* دیده ها بارد.سینه ها نالد.. دستغیب صد پاره شد .. دیگر نمی آید. خطبه های جمعه را دیگر نمی خواند....(چه قدر این نو حه را وقتی نوجوان بودم دوست داشتم)

پ.ن: دو خط هم تقدیم به شهید سید حسین علم الهدا برای دلتنگی ....
من هزار سال در شهر گم شده بودم، در آپارتمانهای لوکس، در کنار پارکها، در فروشگاههایی که در آن اسباب دنیا به قیمت غفلت از آخرت به فروش میرفت.علم الهدا مرا پیدا کرد . و به من تحویل داد.... حالا اگر مرا به شهر نبرید .... اگر دوباره در شهر گم شوم، برای پیدا شدنم ، خون هزار علم الهدا باید بریزد.
مرا به شهر نبرید و حال که می برید و از این بردن گریزی نیست، آدرس هویزه را برایم یاد داشت کنید.تا هر وقت در شهر گم شدم به هویزه برگردم.

آرزوی زمستانی

به شهید حسین علم الهدا
کاش یکی اختیار زمان را دراین ثانیه های بی سر انجام به من می داد
تا میتوانستم به آن دی ماه بارانی سفر کنم
و گونه های خیس تو را
و استخوان های شکسته ات را
و چفیه ای خاکی و خونی ات را
برای نسل امروز
ترجمه کنم

پ.ن: دلم برای وسعت بی انتهای مهربانی ات تنگ شده حسین

فاصله

دلم گرفته از این روزگارها دلم تنگ است
میان ما و رسیدن هزار فرسنگ است

امشب چه قدر حتی در خیال هویزه دور است

پ.ن: باید امشب بروم/ بالش من پر آواز پر چلچله هاست/ باید امشب بروم/ باید امشب بروم..........

بهانه

مثل کودک خرد سالی دلم بهانه گیر شده امشب
کاش می شد دلخوشی هایم را ببرم زیر شنی تانکی تو هویزه
تا .............
گریه دارم.....مثل ابر بهاری...........

اردوی جهادی به سبک شهیدان

دیروز سخن از اردو های جهادی بود و بحث لذت های حلال یاد شهید محمد فاضل و شهید سپاسه افتادم.
شهید محمد فاضل از شهدای سبزواری هویزه یا به عبارت بهتر از شهدای هویزه سبزوار است. محمد همراه پسر خاله اش شهید کریمی و دوستان دیگرش شهید مختاری و که همه از دانشجویان ساعی و درسخوان آن دوران (ورودی های سال 56 و 55 ) بودند. محمد دانشجوی ریاضی دانشگاه مشهد. کریمی دانشجوی دانشگاه شیراز و.. بودند. آنها روستایی را در اطراف سبزوار شناسایی کرده بودند به نام دو چاهی... در این روستا مردمانی زحمت کش و بسیار محروم زندگی میکردند که محمد و دوستانش بسیاری از اوقات فراغت خود را برای کمک رسانی به مردم این روستا صرف می کردند.
شهید سید علیرضا سپاسه نیز که دانشجوی دانشکده فنی شهید محمد منتظری مشهد بود. به همراه عده ای از دوستانش به کمک های مردم را جمع آوری و آن ها را شبانه در محله های فقیر نشین مشهد توزیع می کردند
امروزه وقتی صحبت از اردوهای جهادی می شود کاش یادمان باشد هر چه داریم از شهیدان است و بذر اولیه این اردوها توسط شهیدانی مثل علم الهدا(در روستا های هویزه) می گویند مردم فقیر هویزه و نوجوانان و کودکان آن زمان هویزه کسی نبود که حسین را نشناسد) شهید فاضل و دوستانش و شهید سپاسه و یارانش ریخته شد. و جا دارد که این اسوه ها در اردوهای جهادی به نوجوانان معرفی شوند

دلتنگی مضاعف

 

تقدیم به شهید سید محمد حسین علم الهدا به امید عنایتی مضاعف

حسین بود و بلا بود و کربلایی که…هویزه بود و خطر بود و بچه هایی که…
اراده های جوان بود و عشق و تنهایی ....خطوط روشن قرآن و ربنایی که…
چهارسو همه تانک و غبار و آتش و خون.....خروش خسته ی بیسیم در صدایی که…
گلوله نیست، مهمات نیست! مفهوم است؟...به موقعیت خط من آشنایی که…
اگر محاصره ها تنگ و تنگ تر بشود...اگر سقوط کند شهر، آن بلایی که…
در اوج آن همه فریاد سرخ بی پاسخ...رسید دست خیانت به ماجرایی که…
درنگ آمدن نیرو و مهمات، آه....رساند فرصت فرمانده را به جایی که…
گلوله ها بدنش را طواف می کردند....و خون عاشق او ریخت در منایی که…
شاعر : خانم پروانه تجاتی  ان شاءالله بهره ای اگر برای دوستان هست ثوابی برای خانم نجاتی باشد انتشار این شعر:)

پ.ن: آقا سید حسین بسیار منتظر است این دل که امضایش کنی

برای مظلومیت علی علیه السلام

کلاس نهج البلاغه گذاشته بود.
قرار بود بعد از مطالعه فیش هایشان را بیاورند  و بررسی شود.
نفر اول: ببخشید سرما خورده بودو...
نفر دوم: مادرم...
نفر سوم:....

رفت بیرون و شروع کرد های های گریه کردن
پرسیدند : برای چی گریه می کنی؟ برای کم کاری بچه ها؟؟؟؟؟؟؟
گفت : نه برای مظلومیت علی (ع)

پ.ن: این اشک ها از چشم های فرزند علی(ع) شهید سید حسین علم الهدا بود که جاری شد.

بازی تمام دیگه باشه؟

من چشم گذاشتم تو رفتی

و من سالهاست دارم می شمارمرسیده ام به روز نه هزار و هشتصد و پنجاه و نهم....

پ.ن: بیااااااااااااااااااااام؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

طبیب جان

دومین روز چله نشینی: شهید ســــــــــیــــــــد محمد علم حکیم

روز آخر ، لحظه آخر تو مانده بودی و سید حسین و.......
و رازی که ..... بگذار نگویم
فقط دعا کن مرا
دعای تو خوب است
دعای تو چون سبزینه ی فصل بهار است
تمنای رویش را
دعا کن مرا
دعای تو خوب است

پ.ن: اینجا را بخوانید در طلب شهید دکترسید محمد علی حکیم از شهدای بزرگوار و مظلوم هویزه
http://ssmohamadalihakim.blogfa.com

همیشه عشق با حسین آغاز می شود

به نام خدای حسین(ع)

می خواهم تا عید چله نشین شهیدان باشم تو هم بیا اگر همدرس مایی

اولین روز چله نشینی: شهید ســـــــــیـــــــــــــــــــدمحمدحسین علم الهدا

سلام حسین جان
این روز ها خیلی خیلی بیشتر از همیشه به صدای نفس هایت را نیاز دارم.خیلی خیلی بیشتر از همیشه نیاز دارم به اینکه نگرانی چشم های پاکت را حس کنم
راستش را بخواهی چند وقتی هست یک نفر خیلی دارد تلاش می کند که خودش را جای تو جا بزند. دارد تلاش می کند کاری کند که دوستش داشته باشم. گاهی البته....
البته این حرف ها همچین حرف تازه ای هم نیست ها...و شاید باید می گفتم از سالهای سال پیش.....از وقتی به سن تکلیف رسیدم... سعی می کرد کاری کند که دوستش داشته باشم....
خدا را شکر و دست نصرت الله محمود زاده درد نکند که در "حماسه هویزه" خیلی زود تر از آنکه فکرش را بکنم با توآشنایم کرد و انس گرفتم. با تو و تمام پرندگان پرواز شانزدهم دی ماه هزارو سیصدو پنجاه و نه
با تو و حکیم و فاضل و خوشنویسان و قدرتی و فروزش و اسماعیل اعتضادی و مختاری و کریمی و......
از همان روز ها آن نامحرم قسم خورده هی سعی می کرد که کاری کند که دوستش داشته باشم و خاکم به دهن، حتی از تو و بچه های پرواز 16 دی بیشتر دوستش داشته باشم
سعی می کرد ولی موفق نمی شد چون رشته اتصال دل من به هویزه آن قدر محکم بود که نگو
ولی بین خودمان بماند ها این روز ها انگار یک جورایی .....
برای همین و از ترس همان دشمن قسم خورده، تصمیم گرفته ام چله نشینی کنم
چله نشینی با 40 شهید که از سلاله سادات و از فرزندان حضرت زهرا(س) باشند.
می خواهم دست دلم را بگیرم و با این چله نشینی بیمه کنم. تا چهل روز دیگر .....
راستی دلم عجیب هوای بیابان های هویزه را کرده

نیا

خواب تو را که می بینم
دلم برای خودم تنگ می شود
لطفا به خواب من نیا
بگذار با اسباب بازی هایم
سرگرم باشم

امید

ازش می پرسم : تا حالا گم شدی؟
میگه: بچه که بودم آره
میگم : چه حسی داشتی؟
میگه: پیدام میکنن.
مطمئن بودم پیدام میکنن. برای همین از جام تکان نخوردم تا پیدام کنن

پ.ن: خیلی وقته که گم شدم. از جام هم تکان نخوردم. پس چرا پیدام نمی کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ناز ونیاز

ای حرامم بود آن خواب سحر گاهی نوشین
که تو رفتی و من غمزده بیدار نکردی
صبح بر خواستم از خواب و نشان از تو ندیدم
دل پر از غم که مرا از چه خبر دار نکردی(نیما)

حکایت این شب های من حکایت غریبی همان صبح بهار است که بی هوا از میان خواب ها سر و کله ات پیدا شد.
بی وفا شدی یا نا محرم شدم؟
دلخورم... خیلی دلخورم... خیلی... خیلی زیاد... تازه گریه هم کردم.. از اون گریه ها که.......
ای که ناز تو خریدن دارد/بار غم عشق تو کشیدن دارد
ولی من خسته ام... همین
امشب به جای علی .. دست خودم را بگیر.. تا لایه های نازک باورم دوباره ترک بر نداشته

گمشده

سلام حسین جان ، آسیدحسین به قول داداشات
دلم گرفته بد جور
از خودم اونقدر دورم که حد نداره
دلم برای خودم تنگ شده
یه جایی آگهی دادم: کسی منو تازگی ها جایی ندیده؟؟؟؟؟؟؟
کسی ندیده بود
پیدا نشدم . اصلا پیدا نشدم
صبحها بعد از نماز صبح از خونه تا حرم حضرت رئوف می دویدم
بعد از ورود از باب الجواد(ع)
درست دم در امور پیدا شدگان حرم که می رسیدم
پیدا می کردم خودم را
در دامان پر مهر رضوی
اما الان چند روزه حرم نرفتم

دوباره گم شدم
درباه م.ش خبر بدی شنیدم. خیلی بد. خیلی خیلی بد
و توی این چند روز که درگیر این خبر بودم خیلی دلم می خواست باهات حرف بزنم
تمام هزار توی ذهنم درد می کنه
کاش....

پ.ن: دلم برای خودم تنگ شده....کسی تازگی ها خودمو جایی ندیده؟؟؟؟؟؟؟؟؟

غباری بر آیینه

دیروز ها مادرت، استادت آقای دکتر نبئی، برادرانت آقای سید کاظم و آقا سید علی و....
یک یک تمام آنانکه بر چشم خانه هاشان ردی از برق نگاه تو بود پر میکشند
" وناگهان چه قدر زود دیر می شود "
و کم کَمک چه قدر سراغ گرفتن از تو دشوار

پ.ن: با خبر شدم آقای دکتر ذوالفقار رهنمای خرمی هم اتاقی شهید علم الهدا در دوره کار شناسی و دوست صمیمی دوران دانشجویی شهید به رحمت خدا رفتند.......
خدا رحمتشان کند..... چه قدر سوال نپرسیده داشتم از ایشان ........
فردا سالگرد برادر شهید علم الهدا هم هست
فاتحه ای
نه برای خسته ای
که برای خودمان
و لدتنگی هایمان
و فرصت های از دست رفته

دی ماه آسمانی

کاش یکی از بچه های فقیر هویزه بودم
وقتی که بوی غذا از وانتی می آمد که راکبش گرسنه بود ولب به غذا ها نزده بود.
کاش دختر بچه ی یتیم اقوامت بودم که سوار دوچرخه ام کنی
و آنقدر دور حیاط بگردانی و تا نخندیدم دنبال کارت نروی
کاش تقدیرم این همه دیر و این همه دور از تو مرا نزاده بود
تا شاید می توانستم در کلاس نهج البلاغه ات جرعه ای از چشمه سار حکمت مولا علی(ع) نوش می کردم
کاش وقتی که بهاری بود دلم را در هویزه کاشته بودم
اصلا کاش...........
کاش یکی اختیار زمان را دراین ثانیه های بی سر انجام  به من می داد  تا میتوانستم به آن دی ماه بارانی سفر کنمو گونه های خیس تو را و استخوان های شکسته ات را و چفیه ای خاکی و خونی ات را برای نسل امروز ترجمه کنم
 دلم برای وسعت بی انتهای مهربانی ات تنگ شده حسین
پ.ن: این روز ها سالروز عملیات آزاد سازی هویزه است. یعنی سالروز آسمانی شدن حسین و......

دلتنگی

همه ی دلتنگی ام را بر میدارم و می روم آبدار خانه
اصلا ابایی ندارم از اینکه همه اشک هایم را ببینند
اصلا دی ماه برای همین است دیگر
برای دلتنگی
برای بی تابی
برای دی ماه بارانی سال 59
تو می دانی که روزی چند بار برای وارد شدن به دنیای خودم حتی
باید نام تو را تکرار کنم
هویزه
هویزه
هویزه

چه قدر این روز ها دلتنگ هویزه ام
دست دلم را میگیرم و می رویم آبدار خانه
برف می بارد
از زیر تلی از برف
چشم هایت پیدا نیست
اشک هایم را پاک نمی کنم
شاید مزه این دلتنگی ها زیر زبان کسی دیگر هم رفت

بهانه

دل آدم که بگیره هر چیزی رو بهانه میکنه برای بی تابی
ماه سال رو... روز ماه رو.....

دی ماه ...

دی ماه برای من
به خودی خود
قابلیت هوایی کردن دارد
یادت باشد
 خاکستر در حال خاموش شدن
این قدر دمیدن ندارد

آیات جهاد

حسین (شهید علم الهدا) با صدایى زیبا قرآن مى‏خواند.تیمسار جعفرى (فرمانده لشکر خوزستان درزمان شاه) براى افتتاح مسجدى که در پادگان ساخته بود، از همه شخصیت‏ها، دعوت کرده بود. یکى از دوستان حسین، از ایشان دعوت نمود که ابتداى این جلسه، قرائت قرآن نماید. وقتى که تیمسار وارد مجلس شد، همه حاضرین به احترام او از جا بلند شدند. اما حسین سر در قرآن برده و به همین بهانه از جا بلند نشد. لحظاتى بعد، حسین پشت تریبون رفته و آیاتى از سوره نساء را خواند که :«مالکم لا تقاتلون فى سبیل الله... » چرا در راه خدا و براى نجات مستضعفان، قیام نمى‏کنید...

قول و قرار


بی تا بم و بی قرار/ گریه می کنم مدام/ و اختیار اشک هایم دست خودم نیست/همین طور بر و بر نگاهم می کند و با تعجب می پرسد؟ راستی اگر حسین هم بود همین قدر بیقراری می کرد؟ یا نه ، اگرحسین هم بود تو در مقابلش این همه بیقراری می کردی؟
نام تو آرامم می کند/ می دانم که بین تو و مادر پهلو شکسته رشته اتصالی هست/ پس اشک هایم را پاک می کنم و تکرارمی کنم: حسین
نه ، حسین محکم تر از این حرف هاست. پس دست توسلم را به همان رشته بین تو و مادر پلهو شکسته می رسانم.
آن شب تمام می شود/مریض شفا پیدا می کند/ دوباره لبخند به خانه بر می گردد/همه چیز عادی است و برگشته سر جای اولش اما دل من و......ومن به تو قول هایی می دهم/و تو مسافری را می فرستی که راحت تر بتوانم به قولم عمل کنم. اما......
دیروز فکر می کردم اگر من هم سال 59 در کلاس نهج البلاغه ات بودم چه سهمی می توانستم در اشک هایت داشته باشم. ناگهان دلم می لرزد. شاید تا همین الان هم سهمی دربارانی تر شدن چشم هایت داشته ام. مگر نه اینکه تو زنده ای و صبح تا شب ناظر و مراقب کسانی که دوستت دارند و دوستشان داری......
*****
سر گردانم. نمی دانم چه باید بکنم. دست که به طرفش دراز می کنم ، می گوید : چرا این دست را به طرف حسین دراز نمی کنی؟سوال به جایی است .
دستم را به طلب یاری به طرفت دراز می کنم . و تو دستم را می گیری.و من باز به تو قول هایی می دهم......
***********
امشب هم آمده ام با هم قراری بگذاریم. امده ام قول هایی بدهم. قول هایی از نوع همان قول های اسفند 76، هویزه، یادت هست؟البته که هست.
اما من ضعیف و ناتوانم. می خواهم اما نمی شود و تو بهتر از هر کسی می دانی که چرا نمی شود.پس دو باره دستم را به طرفت دراز کرده ام به یاری
....دستم را بگیر حسین

مرادریاب

سوار بر پیچک خاطره به دنیای تو می آیم با خوشه هایی از گندم سبز وسبدی از سیب و در این دل شبمرا به خاطر داری؟آمده ام تا دوباره با تو بر سر سفره احساس بنشینم و در گلدان دلم شقایق بکارممرا به خاطر داری؟همان که با دستمالی از خورشید در دل سیاه شب یاد تو را در سینه گداخته ام روشن کردممرا به خاطر داری؟همان سینه ی خسته اش هنوزکه هنوز است از بوی صداقت سرشار است.مرا به خاطر داری ؟ همان که شب های جمعه شمع های عاشقی بر مزار شهیدان روشن می کرد؟مرا به خاطر داری؟همان که تو را برگزیده بود، دیروز، همان دیروزی که همه شماتتش می کردند به این برگزیدن.همان که شماتتش می کردند که یار مرده برگزیده و او گفت که تو زنده تر از آنی که ......دوباره آمده ام و امید دارم که مرا بپذیری و مثل دیروزها با من مهربان باشیاگر مرا به خاطر آوردی ، یک امن یجیب و یک سوره کوثر به نیت مادرت زهرا(ع)  برایم بخوان بفرست که سفره ام بد جور از گندم عشق خالی است

پ.ن:سیدجان، حال مادر نیاز به دعا دارد.......

قبول شده ها

مادرشهیدحسین علم الهدا به امام(ره):حسین می خواست امسال بره مکه
امام(ره):حسین حالا بالا تراز مکه رفته(دیدار خدای کعبه)

مادرشهیدغلام کبیری:من که رفتم بیت رهبری،عکس حسین‌، کارت دانشجویی‌اش، قبولی‌اش رابردم…آقا گفتند:خوشحال باشید که حسین دانشگاه اصلیش قبول شده است.

پ.ن:مقام معظم رهبری دررابطه با این شهید ودیگرشهدای فتنه:
افضل شهدای انقلاب اسلامی هستند

از میان دلتنگی های روز مره

دلم رو بر میدارم و یواشکی می برم آبدار خانه و از پنجره زل می زنم به دیوار روبه رو
اما از وقتی که بهار شده و درختان جامه نو به تن کردن
عکست پیدا نیست. هی تلاش می کنم و تلاش می کنم ولی فایده ای نداره

نجمه میگه ریس با تو کار داره که...؟ میگم مگه اومده؟ میگه آره

می دوم اتاق رییس تا درباره پرونده علی و... باهاش حرف بزنم
وسط حرف لای کاغذ ماغذهاش چشمم می افته به کلمه اهواز وشهدای اهواز
همین دو تا کلمه کافیه یه هو اشاره کنم به یک اپسیلن از کتاب که از اون زیر پیداست و بخوام که کنجکاوی یا به قول ملت فضولیم رو ارضا کنم
ریسس می خنده و کتاب رو بهم میده

اولین عکس از سمت راست: شهید سید محمد حسین علم الهدا
آخیییییییییی چه قدر دلم برات تنگ شده بود آسید حسین

پیروز شویم تازه اول کار است

یک روز در گیر و دار فرار از دست ساواک در حال دویدن در کوچه پس کوچه های میدان شهدا به حسین ( شهید علم الهدا) گفتمحسین کی می شه پیروز بشیم و راحت شیمحسین گفت: مهدی جان کجای کاری. پیروز که بشیم تازه اول راههو پیروز شدیم و تازه اول راه بود و هنوز همون اول راهه

پ.ن: این خاطره را آقای دکتر مهدی درخشان ، از دوستان نزدیک و هم اتاقی شهید علم الهدا در دوران دانشجویی برایم تعریف کردند

شهید فاضل

به نام خدای حسین(ع)که شاهد خوبیست بر.....
محمد اهل سبزوار ، متولد بهار 1338دانشجوی رشته ریاضی دانشگاه مشهد بود (از این فعل بود اصلا خوشم نمی اید. چون در مورد شهدا نباید بگویی بود. آن ها هستند.)
دکتر شریعتی یک روز دست شهید را وقتی کوچک بود گرفته و به پدرش می گوید :" قدر این بچه را بدانید.محمد مانند جوهر است"
این هم وصیت نامه یک خطی محمد: بسم الله الرحمن الرحیم
با طمنانینه و ان شاءالله یقین قلبی و حاصل شدن قطع در کوچیدنم، جز این که از همهم حلالی می طلبم ، وصیت دیگری در نظرم نیست .
اگر خواستید درباره محمد بیشتر بدانید به کتاب زندگی نامه شهدای جهاد جلد اول شهدای سال 1359 تا 1362 مراجعه کنید. یعنی منبع این مطالب که گفتم آن جاست.



انس با قرآن

در اوج پيروزى انقلاب، يكى از دانشجويان انقلابى توسط رژيم شاه دستگير شد. برادر خلقانى نقل مى‏كنند، به سيد حسين گفتم: فلانى را دستگير كرده‏اند، آيا فكر مى‏كنى مى‏تواند در برابر شكنجه‏ها، مقاومت كند؟ حسين گفت: آيا قرآن مى‏خواند؟

گفتم منظورت چيست؟ گفت: اگر با قرآن انس داشته است، مى‏تواند مقاومت كند !