یادم تو را فراموش
درست روز تولد تو
یادت....
بگذریم
دلتنگی آدم را خیالاتی و دیوانه و .... میکند
من رشته ی محبت خود با تو می گسلم
شاید گره خورد به تو نزدیک تر شود
دیروز زیاد این شعر رو با خودم زمزمه کردم.
غافل از اینکه ممکنه تو هم این شعر رو بلد باشی
همین اتفاق ساده بایدمی افتادتا بفهمم قیمت نگاهت ارزان هم نیست
به قول حافظ: گفتم گره نگشوده ام زان طره تا من بوده ام
گفتا منش فرموده ام تا با تو طراری کند
حالا دیگه بی حساب شدیم. ما خیال بریدن داشتیم و زمزمه کردیم. تو بریدی....من از تو خیال بریدن کردم. نامهربانانه... تو اما بریدی... رشته های غیر از خودت را..... مهربانانه..... حالا این ریسمان گره خورده کوتاه تر شده.....و من به تو نزدیک تر....
پس بی واسطه و بی تمنای دیگری.... دلتنگی ام را برای هویزه، به خودت ... خود خود خودت می گویم
یک شب مرا تا انتهای جنون ببر حسین
یک شب از آن شب های پر ستاره... که ستاره ات از همه پر رنگ تر چشمک می زد
یادت هست؟؟؟؟؟؟ توی حیاط زیر نور مهتاب....
پ.ن: گاهی یک اتفاق ساده(خواندن یک کتاب، یا....) سر نوشت آدم رو عوض می کنه
روزسی و یکم چله نشینی در محضر سادات شهید: شهید سیدعلی اندرزگو و شهیدسیدعبدالحسین دستغیب
*تابستان است. روزه ای، گلویت از عطش می سوزد.
ناگهان از آسمان جامی از شور و مستی میبینی به دست حسین ابن علی(ع)
سیدعلی ،پسرم دوران آوارگی تمام شد به آغوش جدت باز گرد
شمرهای قرن بیستم شلیک می کنند و تو را با دهان روزه به شهادت می رسانند.
* دیده ها بارد.سینه ها نالد.. دستغیب صد پاره شد .. دیگر نمی آید. خطبه های جمعه را دیگر نمی خواند....(چه قدر این نو حه را وقتی نوجوان بودم دوست داشتم)
پ.ن: دو خط هم تقدیم به شهید سید حسین علم الهدا برای دلتنگی ....
من هزار سال در شهر گم شده بودم، در آپارتمانهای لوکس، در کنار پارکها، در فروشگاههایی که در آن اسباب دنیا به قیمت غفلت از آخرت به فروش میرفت.علم الهدا مرا پیدا کرد . و به من تحویل داد.... حالا اگر مرا به شهر نبرید .... اگر دوباره در شهر گم شوم، برای پیدا شدنم ، خون هزار علم الهدا باید بریزد.
مرا به شهر نبرید و حال که می برید و از این بردن گریزی نیست، آدرس هویزه را برایم یاد داشت کنید.تا هر وقت در شهر گم شدم به هویزه برگردم.
به شهید حسین علم الهدا
کاش یکی اختیار زمان را دراین ثانیه های بی سر انجام به من می داد
تا میتوانستم به آن دی ماه بارانی سفر کنم
و گونه های خیس تو را
و استخوان های شکسته ات را
و چفیه ای خاکی و خونی ات را
برای نسل امروز
ترجمه کنم
پ.ن: دلم برای وسعت بی انتهای مهربانی ات تنگ شده حسین
امشب چه قدر حتی در خیال هویزه دور است
پ.ن: باید امشب بروم/ بالش من پر آواز پر چلچله هاست/ باید امشب بروم/ باید امشب بروم..........
تقدیم به شهید سید محمد حسین علم الهدا به امید عنایتی مضاعف
حسین بود و بلا بود و کربلایی که…هویزه بود و خطر بود و بچه هایی که…
اراده های جوان بود و عشق و تنهایی ....خطوط روشن قرآن و ربنایی که…
چهارسو همه تانک و غبار و آتش و خون.....خروش خسته ی بیسیم در صدایی که…
گلوله نیست، مهمات نیست! مفهوم است؟...به موقعیت خط من آشنایی که…
اگر محاصره ها تنگ و تنگ تر بشود...اگر سقوط کند شهر، آن بلایی که…
در اوج آن همه فریاد سرخ بی پاسخ...رسید دست خیانت به ماجرایی که…
درنگ آمدن نیرو و مهمات، آه....رساند فرصت فرمانده را به جایی که…
گلوله ها بدنش را طواف می کردند....و خون عاشق او ریخت در منایی که…
شاعر : خانم پروانه تجاتی ان شاءالله بهره ای اگر برای دوستان هست ثوابی برای خانم نجاتی باشد انتشار این شعر:)
پ.ن: آقا سید حسین بسیار منتظر است این دل که امضایش کنی
رفت بیرون و شروع کرد های های گریه کردن
پرسیدند : برای چی گریه می کنی؟ برای کم کاری بچه ها؟؟؟؟؟؟؟
گفت : نه برای مظلومیت علی (ع)
پ.ن: این اشک ها از چشم های فرزند علی(ع) شهید سید حسین علم الهدا بود که جاری شد.
و من سالهاست دارم می شمارمرسیده ام به روز نه هزار و هشتصد و پنجاه و نهم....
پ.ن: بیااااااااااااااااااااام؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دومین روز چله نشینی: شهید ســــــــــیــــــــد محمد علم حکیم

روز آخر ، لحظه آخر تو مانده بودی و سید حسین و.......
و رازی که ..... بگذار نگویم
فقط دعا کن مرا
دعای تو خوب است
دعای تو چون سبزینه ی فصل بهار است
تمنای رویش را
دعا کن مرا
دعای تو خوب است
پ.ن: اینجا را بخوانید در طلب شهید دکترسید محمد علی حکیم از شهدای بزرگوار و مظلوم هویزه
http://ssmohamadalihakim.blogfa.com
به نام خدای حسین(ع)
می خواهم تا عید چله نشین شهیدان باشم تو هم بیا اگر همدرس مایی
اولین روز چله نشینی: شهید ســـــــــیـــــــــــــــــــدمحمدحسین علم الهدا
سلام حسین جان
این روز ها خیلی خیلی بیشتر از همیشه به صدای نفس هایت را نیاز دارم.خیلی خیلی بیشتر از همیشه نیاز دارم به اینکه نگرانی چشم های پاکت را حس کنم
راستش را بخواهی چند وقتی هست یک نفر خیلی دارد تلاش می کند که خودش را جای تو جا بزند. دارد تلاش می کند کاری کند که دوستش داشته باشم. گاهی البته....
البته این حرف ها همچین حرف تازه ای هم نیست ها...و شاید باید می گفتم از سالهای سال پیش.....از وقتی به سن تکلیف رسیدم... سعی می کرد کاری کند که دوستش داشته باشم....
خدا را شکر و دست نصرت الله محمود زاده درد نکند که در "حماسه هویزه" خیلی زود تر از آنکه فکرش را بکنم با توآشنایم کرد و انس گرفتم. با تو و تمام پرندگان پرواز شانزدهم دی ماه هزارو سیصدو پنجاه و نه
با تو و حکیم و فاضل و خوشنویسان و قدرتی و فروزش و اسماعیل اعتضادی و مختاری و کریمی و......
از همان روز ها آن نامحرم قسم خورده هی سعی می کرد که کاری کند که دوستش داشته باشم و خاکم به دهن، حتی از تو و بچه های پرواز 16 دی بیشتر دوستش داشته باشم
سعی می کرد ولی موفق نمی شد چون رشته اتصال دل من به هویزه آن قدر محکم بود که نگو
ولی بین خودمان بماند ها این روز ها انگار یک جورایی .....
برای همین و از ترس همان دشمن قسم خورده، تصمیم گرفته ام چله نشینی کنم
چله نشینی با 40 شهید که از سلاله سادات و از فرزندان حضرت زهرا(س) باشند.
می خواهم دست دلم را بگیرم و با این چله نشینی بیمه کنم. تا چهل روز دیگر .....
راستی دلم عجیب هوای بیابان های هویزه را کرده
پ.ن: خیلی وقته که گم شدم. از جام هم تکان نخوردم. پس چرا پیدام نمی کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
حکایت این شب های من حکایت غریبی همان صبح بهار است که بی هوا از میان خواب ها سر و کله ات پیدا شد.
بی وفا شدی یا نا محرم شدم؟
دلخورم... خیلی دلخورم... خیلی... خیلی زیاد... تازه گریه هم کردم.. از اون گریه ها که.......
ای که ناز تو خریدن دارد/بار غم عشق تو کشیدن دارد
ولی من خسته ام... همین
امشب به جای علی .. دست خودم را بگیر.. تا لایه های نازک باورم دوباره ترک بر نداشته
دوباره گم شدم
درباه م.ش خبر بدی شنیدم. خیلی بد. خیلی خیلی بد
و توی این چند روز که درگیر این خبر بودم خیلی دلم می خواست باهات حرف بزنم
تمام هزار توی ذهنم درد می کنه
کاش....
پ.ن: دلم برای خودم تنگ شده....کسی تازگی ها خودمو جایی ندیده؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پ.ن: با خبر شدم آقای دکتر ذوالفقار رهنمای خرمی هم اتاقی شهید علم
الهدا در دوره کار شناسی و دوست صمیمی دوران دانشجویی شهید به رحمت خدا
رفتند.......
خدا رحمتشان کند..... چه قدر سوال نپرسیده داشتم از ایشان ........
فردا سالگرد برادر شهید علم الهدا هم هست
فاتحه ای
نه برای خسته ای
که برای خودمان
و لدتنگی هایمان
و فرصت های از دست رفته
چه قدر این روز ها دلتنگ هویزه ام
دست دلم را میگیرم و می رویم آبدار خانه
برف می بارد
از زیر تلی از برف
چشم هایت پیدا نیست
اشک هایم را پاک نمی کنم
شاید مزه این دلتنگی ها زیر زبان کسی دیگر هم رفت
حسین (شهید علم الهدا) با صدایى زیبا قرآن مىخواند.تیمسار جعفرى (فرمانده لشکر خوزستان درزمان شاه) براى افتتاح مسجدى که در پادگان ساخته بود، از همه شخصیتها، دعوت کرده بود. یکى از دوستان حسین، از ایشان دعوت نمود که ابتداى این جلسه، قرائت قرآن نماید. وقتى که تیمسار وارد مجلس شد، همه حاضرین به احترام او از جا بلند شدند. اما حسین سر در قرآن برده و به همین بهانه از جا بلند نشد. لحظاتى بعد، حسین پشت تریبون رفته و آیاتى از سوره نساء را خواند که :«مالکم لا تقاتلون فى سبیل الله... » چرا در راه خدا و براى نجات مستضعفان، قیام نمىکنید...
سوار بر پیچک خاطره به دنیای تو می آیم با خوشه هایی از گندم سبز وسبدی از سیب و در این دل شبمرا به خاطر داری؟آمده ام تا دوباره با تو بر سر سفره احساس بنشینم و در گلدان دلم شقایق بکارممرا به خاطر داری؟همان که با دستمالی از خورشید در دل سیاه شب یاد تو را در سینه گداخته ام روشن کردممرا به خاطر داری؟همان سینه ی خسته اش هنوزکه هنوز است از بوی صداقت سرشار است.مرا به خاطر داری ؟ همان که شب های جمعه شمع های عاشقی بر مزار شهیدان روشن می کرد؟مرا به خاطر داری؟همان که تو را برگزیده بود، دیروز، همان دیروزی که همه شماتتش می کردند به این برگزیدن.همان که شماتتش می کردند که یار مرده برگزیده و او گفت که تو زنده تر از آنی که ......دوباره آمده ام و امید دارم که مرا بپذیری و مثل دیروزها با من مهربان باشیاگر مرا به خاطر آوردی ، یک امن یجیب و یک سوره کوثر به نیت مادرت زهرا(ع) برایم بخوان بفرست که سفره ام بد جور از گندم عشق خالی است
پ.ن:سیدجان، حال مادر نیاز به دعا دارد.......
مادرشهیدحسین علم الهدا به امام(ره):حسین می خواست امسال بره مکه
امام(ره):حسین حالا بالا تراز مکه رفته(دیدار خدای کعبه)
مادرشهیدغلام کبیری:من که رفتم بیت رهبری،عکس حسین، کارت دانشجوییاش، قبولیاش رابردم…آقا گفتند:خوشحال باشید که حسین دانشگاه اصلیش قبول شده است.
پ.ن:مقام معظم رهبری دررابطه با این شهید ودیگرشهدای فتنه:دلم رو بر میدارم و یواشکی می برم آبدار خانه و از پنجره زل می زنم به دیوار روبه رو
اما از وقتی که بهار شده و درختان جامه نو به تن کردن
عکست پیدا نیست. هی تلاش می کنم و تلاش می کنم ولی فایده ای نداره
نجمه میگه ریس با تو کار داره که...؟ میگم مگه اومده؟ میگه آره
می دوم اتاق رییس تا درباره پرونده علی و... باهاش حرف بزنم
وسط حرف لای کاغذ ماغذهاش چشمم می افته به کلمه اهواز وشهدای اهواز
همین
دو تا کلمه کافیه یه هو اشاره کنم به یک اپسیلن از کتاب که از اون زیر
پیداست و بخوام که کنجکاوی یا به قول ملت فضولیم رو ارضا کنم
ریسس می خنده و کتاب رو بهم میده
اولین عکس از سمت راست: شهید سید محمد حسین علم الهدا
آخیییییییییی چه قدر دلم برات تنگ شده بود آسید حسین
یک روز در گیر و دار فرار از دست ساواک در حال دویدن در کوچه پس کوچه های میدان شهدا به حسین ( شهید علم الهدا) گفتمحسین کی می شه پیروز بشیم و راحت شیمحسین گفت: مهدی جان کجای کاری. پیروز که بشیم تازه اول راههو پیروز شدیم و تازه اول راه بود و هنوز همون اول راهه
پ.ن: این خاطره را آقای دکتر مهدی درخشان ، از دوستان نزدیک و هم اتاقی شهید علم الهدا در دوران دانشجویی برایم تعریف کردند
به نام خدای حسین(ع)که شاهد خوبیست بر.....
محمد اهل سبزوار ، متولد بهار 1338دانشجوی رشته ریاضی دانشگاه مشهد بود (از این فعل بود اصلا خوشم نمی اید. چون در مورد شهدا نباید بگویی بود. آن ها هستند.) دکتر شریعتی یک روز دست شهید را وقتی کوچک بود گرفته و به پدرش می گوید :" قدر این بچه را بدانید.محمد مانند جوهر است"
این هم وصیت نامه یک خطی محمد: بسم الله الرحمن الرحیم
با طمنانینه و ان شاءالله یقین قلبی و حاصل شدن قطع در کوچیدنم، جز این که از همهم حلالی می طلبم ، وصیت دیگری در نظرم نیست .
اگر خواستید درباره محمد بیشتر بدانید به کتاب زندگی نامه شهدای جهاد جلد اول شهدای سال 1359 تا 1362 مراجعه کنید. یعنی منبع این مطالب که گفتم آن جاست.
در اوج پيروزى انقلاب، يكى از دانشجويان انقلابى توسط رژيم شاه دستگير شد. برادر خلقانى نقل مىكنند، به سيد حسين گفتم: فلانى را دستگير كردهاند، آيا فكر مىكنى مىتواند در برابر شكنجهها، مقاومت كند؟ حسين گفت: آيا قرآن مىخواند؟
گفتم منظورت چيست؟ گفت: اگر با قرآن انس داشته است، مىتواند مقاومت كند !