بهار و تو

بهار بود و تو بودی و عشق و امید به تو
بهار رفت و تو رفتی و....

راستی؟؟؟؟؟؟ مگه شهادت رفتنه؟؟؟؟؟؟؟ این دلتنگیه دلیلش رفتن منه نه رفتن تو
تو هستی
منم که خیلی وقته از تو رفتم
بهم سر بزن جان مادرت زهرا علیه السلام

نظر عشق

در سینه ی دشت چون شقایق بودم      در بند گشودن حقایق بودم
دیشب که دوباره از خطر صحبت شد     من با نظر عشق موافق بودم
زنده یاد قیصر  

می گذرد کاروان

می گذرد کاروان/ بوی گل ارغوان/قافله سالار آن/ سرو شهید جوان
خورشیدی/تابیدی/ای شهید/ در دلها /جاویدی / ای شهید

یاد

یاد یاران یار را میمون بود
خاصه کان لیلی و آن مجنون بود

پ.ن: ما یاد تو کردیم ای شوخ به یاد باشد   که توهیچ یاد از مانکنی

تمرین

هزار بار تمرین کردم
عاشق بشم
نشد که نشد

براي كسي كه چشم‌هايش درياست   

از نام‌ها خبري نيست/ پيِ هر نام كه مي‌گردم/ خاكستري را پرنده مي‌بينمو چقدر نام پشتِ قباله‌ي «سامان» است/

و چقدر ننگ در خيابان‌هايِ نزديك روشن /ولي‌عصر، هنوز پشت چراغ قرمز است / و آدم‌نما‌هاي زيادي /

در خيابان‌هاي‌‌ يك طرفه /پوست مي‌اندازند/مردي ظهور نكرده است/ كه انقلاب را جهاني كند/ و در ولي عصر / انتظار‌هاي كشنده را زير بگيرددر «بقيةُ الله » هر روز/ چشم‌هاي بزرگي/ زير تيغ‌ها، استحاله مي‌شوند/

و خاكسترِ هزار پرند/ در آزمايشگاه/ اندازه‌گيري مي‌شود/ نا‌‌اميد كه باشي/ مي‌فهمي‌ ‌چه مي‌گويم

□ويروس‌ها / ستون‌ها را جويده‌اند/ و در سر مقاله‌ها/ چيزي كه مهّم نيست/ زندگي است/ و گر نه

اين‌قدر سرگذشتِ جانداران غير اهلي را/ نشخوار نمي‌كنند/ زمين نم پس نمي‌دهد/ و روي تخت‌ها/ هر لحظه

پرنده‌اي زنده‌به‌‌گور مي‌شود/ خار در چشمِ من اگر دروغ بگويم!

□مادرم از‌ترس/ صبح‌هايش را/ ذرّه ذرّه بيدار مي‌شود/ و شب‌هايش را/ آرام‌بخش مي‌خورد/مبادا فردا حجله‌اي

پشت درِ خانه‌امان/ سبز شود/ و چقدر خوشبختيِ مادرم ناچيز است! / مرگ رفتاري عادي شده است

براي كسي كه پسرش شيميايي نيست/ و براي كسي كه همراهش/ تجارتِ هزار شمش طلاست

□شما هم جاي من باشيد چه مي‌كنيد/ سال 1369/ برادرم چشم‌هايش اسيدي است/ و خون بر لبه‌ي ناخن‌هايش

دلمه بسته است/ سال 1372/ برادرم زخم‌هايش فوّاره مي‌زند/ و گلويش/ كپك زده است/ سال 1378/ مستند سازان/ از رگ‌هاي چروكيده‌اش/ فيلم ساخته‌اند/ سال 1382/تيتر‌هاي روزنامه دروغ مي‌گويند/ برادرم/در نزديك‌ترين فاصله با بهشتِ زهراست/ رازِ زخم‌هاي برادرم را/ سيب‌هايي مي‌دانند كه فقط از آتش و اسيد وزيده‌اند

□چشم‌هايم را كبريت مي‌زنم/چيزي شبيهِ آوارِ هزار حلقه چاهِ نفت/ در من فرو مي‌ريزد/ و از‌‌ امروز/كسي در «ساسان» منتظر من است/ روزنامه‌ها خوش به حالشان مي‌شود/ فردا تيتر روزنامه‌هاست/ يك نفر، تنها‌‌يك نفر/از‌‌ آمارِ چند ميليوني، كم شده است!

مريم سقلاطوني