علی و باباش

یازدهیمن روز چله نشینی در آستان شهدای سادات: شهید سید حسین حسینی فر

میگه: شهدا هم هر از گاهی دور هم جمع میشن دیگه درسته؟
میگم: والا چه عرض کنم. لابد دیگه
میگه : یه کاری کردم که هر وقت شهدا دور هم جمع میشن ، بابای من با افتخار سرشو بالا میگیره و میگه این علی منِ ها

پ.ن: امروز ساعت ۱۰ سیدعلی از پایان نامه فوق لیسانسش در رشته مهندسی کشاورزی شاخه دام دفاع میکنه
امید وارم بابا حسینش در کنار سیدعلی برای ما هم دعا کنه

یکی یه دونه

دهمین روز چله نشینی در آستان شهدای سادات: شهید سید محمد عرفانیان

پدرش سکته کرده بود.
باخنده به اوگفت: بابا جان خوب شد که قبل از شهادت من سکته کردیدتبسم
وگر نه مردم می گفتند: این یه دونه پسر داشت ، پدرش از غصه سکته
بعد پدر و پسر با هم کلی خندیدندخیلی خنده‌دارخیلی خنده‌دار
موقع شهادتش برای پدرش آمبولانس خبر کردند ولی روحیه پدرش از همه بهتر بود.
از خاطرات شهید سید محمد عرفانیان شریف : دانشجوی مهندسی برق. 20 ساله اعزامی از مشهد

بلمی به سوی ساحل

نهمین روز چله نشینی در آستان شهدای سادات : به یاد شهید سید جعفر موسوی

روزها مانند باد می گذرند وعمر کِش رها شده کوتاه وکوتاه تر میشود.
لحظه ی رفتن نزدیک است وانسان مانند بلمی به سوی ساحل در حرکت است.
اگر با تلاش خود این بلم را سریعتر براند زودتر به سر منزل مقصود میرسد
.

از یاد داشت های شهید سید جعفر موسوی

میراث زهرایی

هشتمین روز چله نشینی در آستان شهدای سادات : با توکل به خدا و استعانت از امام هشتم علیه السلام و به یاد شهید سید هادی خوشنویس
پسر حضرت مادر باشی و تیر عدل اصابت کنه به پهلوی راستت
آقا سید هادی
درد پهلو چه طور بود؟
حالا تو اون بالا
توی بهشت
کنار مادر
دست میکشه به پهلوت و میگه: پهلوی منم درد میکنه پسرم
صبر داشته باش
مهدی (علیه السلام) میاد درست میشه
ان شا ءالله

دست های کودک را می گیرم
مشتقانه نگاهم می کند
نامت را بر زبان می آروم
نیت می کنم
و به یاد مادرت زهرا(س)
کامش را شیرین می کنم
چه قدر شیرین است این یاد و یاد ها
کلام شهید:
خدایا به تو شکایت می کنم از آنان که خود را مسلمان میدانند ولی امام زمان خود را نمی شناسند

زندگی نامه شهید در ادامه مطلب

ادامه نوشته

من هستم بابا غصه نخور

هفتمین روز چله نشینی در آستان شهدای سادات: شهید سید خلیل رضوی

به نقل از خدیجه سادات رضوی

نامزدم 25 هزار تومان داده بود تا از طرف او برای خودم هدیه بخرم. داشتم می رفتم حرم داخل اتوبوس از کیفم دزدیدنش
خیلی ناراحت بودم.

رفتم خانه ولی به کسی چیزی نگفتم
فردا صبح دیدم مادرم 25 هزار تومان دستش بود.
آن را به من داد و گفت:تو پول می خواستی چرا به من نگفتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گفتم : من پول نمی خواهم.
گفت چرا می خواهی. ولی هر کاری کرد پول را قبول نکردم.
آخرش با دلخوری گفت: وقتی بابات گفته می خواهی ، حتما می خواهی
بابام؟؟؟؟؟؟؟؟؟دلم به اندازه یک دنیا تنگ شد.
مادر نمی خواست زیر بار برود که بابا چه طوری به او گفته که من پول لازم دارم. آن هم 25 هزار تومان
پیله شدم که گفت دیشب خواب بابات رو دیدم. 25 هزار تومان دستش بود.
گفت : این پول رو بده به خدیجه سادات و بگو این قدرغصه نخوره. من خودم هستم

پ.ن: ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا. بل احیاء عند ربهم یرزقون.... همین

آرزویی شهیدانه

ششمین روز چله نشینی در آستان شهدای سادات: دانشجوى شهیده سیده طیبه زمانى موسوى دانشجوی رشته شیمی دانشگاه فردوسی
شهیده طیبه سادات زمانى در سال 1334 در خانواده‏اى مذهبى و روحانى در روستاى گودین از توابع شهرستان کنگاور چشم به جهان گشود.از ابتداى کودکى علاقه شدیدى نسبت به یادگیرى و خواندن قرآن داشت چون در آن روستا مدرسه دخترانه نبود، به مکتب خانه‏هاى قدیم که توسط افراد مذهبى اداره مى‏شد روى آورد و قرآن را فرا گرفت.
از سال 1353 مستقیماً وارد دبیرستان شد و در سال 1356 دیپلم گرفت و از شاگردان ممتاز و باهوش دبیرستان بود. در سال 1356 در کنکور سراسرى شرکت و در رشته شیمى دانشگاه مشهد قبول شد. او در تشکیل انجمنهاى اسلامى و برنامه‏هاى مذهبى نقش مؤثرى داشت.
او از دانشجویان پیروخط امام بود که در سال 1357 در طبس همگام با دیگر خواهران به مداواى زلزله زدگان شتافت. در تظاهرات نقش عمده‏اى داشت و در تظاهرات روز 17 دیماه 1357 کنگاور شرکت کرد و به دست دژخیمان شاه جلاد شهید شد و به آرزوى خود رسید. او همیشه آرزوى دیدن امام را داشت.

پ.ن: ارزوی دیدن امام .....چه قدر آرزو های شهیدانه قشنگ است و چه قدر با ارزوی های زمینی فرق دارد

باید حسین باشی تا بدانی

پنجمین روز چله نشینی در آستان شهدای سادات: شهید سید حسین سید الحسینی پدر شهید سید جواد سید الحسینی وبابا حسین زینب

باید حسین باشی
باید حسین باشی که سخاوتمندانه جان بر کف بر گیری و دار وندارت را به معرکه بیاوری
باید حسین باشی که تنها به پدرشهید بودن قناعت نکنی
اصلا از عشق عهدی ازلی ستاده اند که حسین را
از هرچه در عالم دوست تر بدارد
و حسین بودن با سر دادن معنا می شود و با پسر دادن و با...
و نه با هیچ چیز دیگری

اشک مادر

چهارمین روز چله نشینی در آستان شهدای سادات : شهید سید عبد الرضا موسوی

گریه های مادرت که در فاصله کوتاهی داغ سه جوانش را به سه شکل متفاوت تجربه می کرد
و نامت را که بزرگ روی دیوار خانه تان نوشته بود: شهید سید عبد الرضا موسوی
تمام آن چیزی است که کودکی هایم را به نام شهیدانه تو پیوند می زند
سید جان
گفته اند هیچ مردی را به جان مادرش قسم نده
ولی من می خواهم تو را به ناله های مادر داغدارت که هنوز صدایش بعد از سی سال در گوشم است
و به گریه های شبانه روزی مادر 18 ساله ات حضرت زهرا(ع)
قسم بدم که دعایمان کنی

طعم شیرین نگاهی مشتاق

سومین روز چله نشینی در آستان شهدای سادات:
شهید سید مرتضی(فرزاد)شیرنگی دانشجوی مهندسی دانشگاه فردوسی

در را که می زنیم منتظر می مانیم
یک روز گرم تابستان است
در را زنی با چشمانی به رنگ آسمان و به غایت مهربان مثل امام رئوفباز می کند
تا می فهمد از مشهد آمده ایم و از دیار امام رئوف
بر چشمانمان بوسه می زند و دعوتمان می کند به همه ی مهربانی اش
و بعد می فرستد دنبال دختر خاله ات
زنی که مادرت است با چشمانی به رنگ آسمان که حالا خیس گریه ی دلتنگی است، همه ی عطشمان را برای دانستن از سید مرتضی پاسخ می دهد.....

پ.ن: برایم مقدرو نشد تا مصاحبه ام با مادر شهید شیرنگی را در اینجا بگذارم ولی چه قدر موقع نوشتن این خطوط دلم برای طعم نگاه مهربانش تنگ شد

طبیب جان

دومین روز چله نشینی: شهید ســــــــــیــــــــد محمد علم حکیم

روز آخر ، لحظه آخر تو مانده بودی و سید حسین و.......
و رازی که ..... بگذار نگویم
فقط دعا کن مرا
دعای تو خوب است
دعای تو چون سبزینه ی فصل بهار است
تمنای رویش را
دعا کن مرا
دعای تو خوب است

پ.ن: اینجا را بخوانید در طلب شهید دکترسید محمد علی حکیم از شهدای بزرگوار و مظلوم هویزه
http://ssmohamadalihakim.blogfa.com

همیشه عشق با حسین آغاز می شود

به نام خدای حسین(ع)

می خواهم تا عید چله نشین شهیدان باشم تو هم بیا اگر همدرس مایی

اولین روز چله نشینی: شهید ســـــــــیـــــــــــــــــــدمحمدحسین علم الهدا

سلام حسین جان
این روز ها خیلی خیلی بیشتر از همیشه به صدای نفس هایت را نیاز دارم.خیلی خیلی بیشتر از همیشه نیاز دارم به اینکه نگرانی چشم های پاکت را حس کنم
راستش را بخواهی چند وقتی هست یک نفر خیلی دارد تلاش می کند که خودش را جای تو جا بزند. دارد تلاش می کند کاری کند که دوستش داشته باشم. گاهی البته....
البته این حرف ها همچین حرف تازه ای هم نیست ها...و شاید باید می گفتم از سالهای سال پیش.....از وقتی به سن تکلیف رسیدم... سعی می کرد کاری کند که دوستش داشته باشم....
خدا را شکر و دست نصرت الله محمود زاده درد نکند که در "حماسه هویزه" خیلی زود تر از آنکه فکرش را بکنم با توآشنایم کرد و انس گرفتم. با تو و تمام پرندگان پرواز شانزدهم دی ماه هزارو سیصدو پنجاه و نه
با تو و حکیم و فاضل و خوشنویسان و قدرتی و فروزش و اسماعیل اعتضادی و مختاری و کریمی و......
از همان روز ها آن نامحرم قسم خورده هی سعی می کرد که کاری کند که دوستش داشته باشم و خاکم به دهن، حتی از تو و بچه های پرواز 16 دی بیشتر دوستش داشته باشم
سعی می کرد ولی موفق نمی شد چون رشته اتصال دل من به هویزه آن قدر محکم بود که نگو
ولی بین خودمان بماند ها این روز ها انگار یک جورایی .....
برای همین و از ترس همان دشمن قسم خورده، تصمیم گرفته ام چله نشینی کنم
چله نشینی با 40 شهید که از سلاله سادات و از فرزندان حضرت زهرا(س) باشند.
می خواهم دست دلم را بگیرم و با این چله نشینی بیمه کنم. تا چهل روز دیگر .....
راستی دلم عجیب هوای بیابان های هویزه را کرده

مظلومیت مضاعف

این روزها
بوی همه چیز می دهد
جز امام چهارم
بلوار سجاد(ع)

نرو

خودش که چیزی یادش نمیاد
از قول مامانش میگه: روز های آخر حال بابا با همیشه فرق می کرده
من کوچولو بودم(شاید یک ساله)
مادر بهش می گفته: نرو.. این بار یه طور دیگه ای هستی ... نرو به خاطر من ... به خاطر.....
و بابا همین طور که داشته آماده می شده دلداریش میداده
شاید با یک لبخند قشنگ
شاید با چند قطره اشک
حتی در آخرین لحظه که بابا داشته دکمه های پیراهنش رو می بسته
مامان دستش رو میگیره ... می بوسه و میگه : نروووووووووووووووو  من با این بچه ی کوچیک و....

مامانش اون موقع... همون روز که به باباش می گفته نرو شاید 16-17 سال بیشتر نداشته

دارم تاریخ رو مرور میکنم. این کلمه چه قدر در تاریخ تکرار شده
بعضی وقت ها نه برای اینکه طرف راه کسی رو که داره میره قبول نداشته باشه
بلکه به خاطر اینکه نمی خواد از دستش بده

شنیدم به امام حسین علیه السلام هم وقتی راهی کربلا بود خیلی ها گفتن : نرووووو
اما تاریخ امام حسین علیه السلام رو از دست نداده

شاید اگه اون روز ابو جعفر نرفته بود . امروز خیلی ها مسئولیتی نداشتن در برابر خیلی چیز ها
اول از همه اون پسر کوچولوی یک ساله(جعفر)


شهدا کجا و بعضی ها کجا

روی قبرم فقط و فقط بنویسید
( امام دوستت دارم و التماس دعا دارم )
که میدانم بر سر قبرم می آید.
شهید احمدپلارک
گفتند خانه ات در تهران مورد اصابت موشک قرار گرفته
گفت : فدای سر امام
(شهید اکبر شیرودی)
در مدرسه یکی از دانش آموزان به امام توهین کرد .
نصیحتش کرد و لی بی تاثیر بود. شکایتش را به مدیر برد.
مدیر گفت : دیوانه است . ولش کن
گفت: این دیوانه 4 تا آدم عاقل را هم منحرف میکند.
شهید محمد حسین مرادیان املشی دانشجوی زبان و ادبیات انگلیسی دانشگاه فردوسی
به ولایت فقیه ارج بنهیم و بدانیم که اذن امام خمینی برما ولایت داد
از وصیت نامه شهیده مریم فرهانیان

کاش خجالت می کشیدند آقایانی که یادشان رفته مجلس و دولتی که ثمره خون شهیدان است از حضور شهیدان  خالی نیست
کاش بدانند چه دلی شکسته اند از شهیدان

به امید اجابت

من بغض می کنم و لب بر میچینم
تو دعا می کنی
خدا اجابت می کند
من خجالت می کشم
و قول می دهم...
یا ابا جعفر باز هم دعا کن...
دعای شهید غریب حتما مستجاب است

کودکی هایم کو؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کاش می شد گاهی زندگی را دودر کرد و یواشکی سرک کشید به کودکی
شاید زیر درختان یا کنار جوی آب یا....
آن تکه ای که از آدم جا مانده امروز بیشتر از هر زمانی به کار بیاید
انگار این روز ها واژه هایم دِمُده شدند
نه انگار دلخوشی هایم .................
بگذریم
عجیب دلم برای خودم تنگ شده
کاش بزرگسالی هم باغ آلبالو داشت. با چوب هایی که بشود تفنگ درست کرد و جبهه را بازی کرد
با آن هایی که ........

نیا

خواب تو را که می بینم
دلم برای خودم تنگ می شود
لطفا به خواب من نیا
بگذار با اسباب بازی هایم
سرگرم باشم

بابای زهرا

صدای اذان بلند است
شهادت می دهد که بابای زهرا (س) فرستاده خداست
و شوهرش حجت خدا

و من دلم کودک خردسالی است که
دلخوشی هایش را گم کرده است
و شاید در کوچه ای بن بست
مادرش را

مادری که بابایش فرستاده خداست

پ.ن: چه خوبست که هنوز که هنوز است مناره ها فریاد می کنند. حق با علی(ع) بوده و هست. با همان اولین مظلوم عالم

زیارتگاهی دور از هیاهوی شهر

چه حکایت غریبی است
هزار هزار حرف نگفته داری
هزار نقشه میشکی
اما وقت وقتش که می رسه.....

بابا عباس این دعوت قبول نبودها یادت باشهشهید کربلایی عباس غلامی

اما امام ما گفت

دشمن خیال کرده ما نو گل بهاریم    اما امام ما گفت : ما مرد کار زاریم
ما نو گل بهار بودیم. دست در دست پدران و مارانما می رفتیم تظاهرات و شعار میدادیم : مرگ بر شاه.
پیروز که شدیم . هنوز نوگل بهار بودیم. جنگ که شد ، امام ما گفت: ما مرد کار زاریم. پس عروسک هایمان را به کنار افکندیم و حماسه سهام خیام ها را آفریدیم. دو چرخه هاو سه چرخه هایمان را به کناری افکندیم و حماسه حسین فهمیده ها و بهنام محمدی ها را آفریدیم. ما مرد کار زار شدیم . چون امام ما گفته بود. مرد کار زار شدیم با آن که کوچک بودیم.

یاد شهدای خردسال تمام تاریخ به خصوص شهدای خرد سال جنگ تحمیلی (بمباران ها، فهمیده ها و خیام ها و محمدی ها و...) و شهدای خرد سال انقلاب به خیر
و مقدم تمام مردان کار زار امروز که به گفته امام خود در هوای سرد بهمن ماه گل عشق بر پیکره درخت انقلاب رویاندند گرامی

توکل و طلب

میگه به خدا توکل کردم. از پدرم هم کمک خواستم. از کسی هم توقع ندارم
پ.ن :می خواستم ادامه بدم ولی همین بسه



انتظار

یک کهکشان ستاره چیده ام
یک کهکشان ستاره ی مشتاق
شاید گذار تو بیافتد
دوباره بر این دلتنگی مکررم

شاید دوباره بیایی
به رسم مهربانی
با کودک خردسالی در بغل
و نگاه من.......

دلم شهید آباد مشتاقیست
که انتظار می کشد
قدم های مهربان تو را

روضه

دلم این روز ها
بی آنکه خودم متوجه بشوم
برای خودش
یواشکی
روضه ی کوچه و در ومیخ و....
می خواند

امید

ازش می پرسم : تا حالا گم شدی؟
میگه: بچه که بودم آره
میگم : چه حسی داشتی؟
میگه: پیدام میکنن.
مطمئن بودم پیدام میکنن. برای همین از جام تکان نخوردم تا پیدام کنن

پ.ن: خیلی وقته که گم شدم. از جام هم تکان نخوردم. پس چرا پیدام نمی کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دروازه بان

تقدیم به شهید سید جواد امین یزدی 

گل نخورده بود تا به حال
دروازه بان بود.
گل نخورده بود اگر چه همیشه خیز برداشتن روی زمین های خاکی یک گل کاشته بود روی زانوش
گل نخورده بود تا به حال، دروازه بان همیشه پیروز
عاقبت یک روز....
زمین بازی پر شد از نا محرمان
و......
روی زمین خوابیده بود
دروازه بان همیشه پیروز
و توپ ها یک پس از دیگری
از راست، از چپ، از جلو .....
گل کاشته بودند
روی سینه دروازه بان 
و دورازه بان خوابیده بود
آرام وسبک
وسط زمین
زمین ؟ نه
وسط میدان
و سینه ی دروازه بان همیشه پیروز
گل کاری شده بود
نه با شوت توپ های پلاستیکی

که با شلیک گلوله های سربی

ناز ونیاز

ای حرامم بود آن خواب سحر گاهی نوشین
که تو رفتی و من غمزده بیدار نکردی
صبح بر خواستم از خواب و نشان از تو ندیدم
دل پر از غم که مرا از چه خبر دار نکردی(نیما)

حکایت این شب های من حکایت غریبی همان صبح بهار است که بی هوا از میان خواب ها سر و کله ات پیدا شد.
بی وفا شدی یا نا محرم شدم؟
دلخورم... خیلی دلخورم... خیلی... خیلی زیاد... تازه گریه هم کردم.. از اون گریه ها که.......
ای که ناز تو خریدن دارد/بار غم عشق تو کشیدن دارد
ولی من خسته ام... همین
امشب به جای علی .. دست خودم را بگیر.. تا لایه های نازک باورم دوباره ترک بر نداشته

قرآن پهلو شکسته

فرمود: از میان شما می روم اما
دو امانت و میراث گرانبها برای شما باقی می گذارم
کتاب خدا و عترتم (اهل بیتم)
کتاب خدا را که به نیزه کردند
عترتش را هم
با ریسمان جهالت دست بستنددر کوچه سیلی زدند
به زهر نادانی مسموم کردند وسر بریدند و سرش را به نیزه کردندمثل قران

می فرمود: از میان شما میروم
و در میان شما دو میراث گرانبها باقی میگذارم
کتاب خدا و عترتم
و این دو از هم جدایی نا پذیرند
عترت را سر بریدند و سرش را به نیزه کردند مثل قران
چه قدر این دو میراث شبیه همند

پ.ن: بگذار یک بار دیگر علی (ع) تو را تلاوت کند برای تسکین دل یتیمان خردسالت.... ای قرآن پهلو شکسته

کم کم به عزای تو نزدیک می ویم یا زهرا

دست خالی

آسمان تعطیل است
دگیر حتی شهیدان هم ارزان از این کوچه ها عبور نمی کنند
باید تکانی به واژ هایم بدهم
نه باید تکانی به خودم بدهم
شاید تقدیرم به عاشورا رسیده باشد
شاید انتخاب فصل بعدی کتاب زندگی باشد
اما........
چه دست خالی ام این روز ها
و چه قدر تنها.........
و چه قدر دلتنگ