بازوی خوب

چه می کنی اگر به هر دلیلی
بازویت کبود باشد
و هر صبح و ظهر و عصر وشب
هنگام وضو
چشمت به این کبودی بیافتد؟

کبود نوشت:درد نداردها ..ولی عجیب دلتنگی دارد..... دلم می خواهد این کبودی تا قیام قیامت بماند روی بازوی چپم

حسرت

با مرتضی رفتیم سراغ حاجی کاوه
نبودند در آن خانه که....
همسایه گفت : از عید تا به حال ندیدمشان .... خیلی کم می آیند
گاهی چه قدر زود
و در سایه غلفت ما(با عذر خواهی از قیصر) 
دیر میشود

پ.ن: عطف به پست قبل

خواب

هر وقت خواب شهیدی رو می بینم حال عجیبی دارم
نمی دانم باید به خانواده شهید گفت یا نه
بگویی یک جور بداست  نگویی یک جور دیگر

پ.ن: خواب دیدم شهیدکاوه با  دختر کوچولویی آمده بود خانه ی ما
و پای تابلو فرش "وان یکاد"ی که تازه شروع به بافتنش کرده ایم
ایستاد و گفت : به دختر من هم یاد بدهید بافتن ....

و باز خواب دیدم امام رحمه الله علیه برای دختر شهید خدایی نامه نوشته...
داشتم نامه را برایش می خواندم که بیدارشدم
 خیلی دماغ سوخته شدم:(

وظیفه نوشت:یادم باشد امروز یک سری به پدر و مادر شهید کاوه بزنم

کوتاهترین راه تا خدا

در جایی می خواندم روزی پیامبر که درود و رضوان خدا تا قیامت بر او و خاندان پاکش باد به دو تن از یارانش مبالغی را داد و از آن ها خواست آن را خرج کنند
و قرارشد شب که شد بیایند فلان جا و گزارش بدهند.

شب که شد جایگاهی را درست کرد ازفلز که زیر آن آتش نرمی می سوخت.
آن دو که آمدند فرمود : بر بالای جایگاه بایستند و گزارش بدهند.
اولی رفت بالا و گفت : آن مبلغ را نیم کردم و با نیمی از آن فلان کردم و با نیمه ی نیم دیگرش بهمان کردم و .....
وقتی که آمد پایین پدر کف پایش در آمده بود و تاول زده بود این هوا

دومی که رفت بالا گفت : همه را انفاق کردم. بعد هم جست پایین

و من فکر میکنم شایید پیامبر که درود ورضوان خدا بر او و خاندان پاکش باد می خواست به آن ها بگوید برای رسیدن به خدا راههای میانبر و جود دارد و خلاصه حساب و کتاب آدم فردا همین طور است و ....

و باز من فکر می کنم : کوتاهترین راه و میانبر ترین راه تا خدا شهادت است. و الان به تمام شهدا حسوییم میشود و دارم فکر می کنم که چه کارها می توانم بکنم که لایق شهادت بشوم

شما چه فکر میکنید؟؟؟؟؟؟؟؟؟

جنگ یعنی این

یه روز با یه جانباز شیمیایی که اتفاقا آدم معروفی هم هست در مورد یه موضوع فرهنگی صحبت می کردیم، بحث به جنگ کشید و...
آهسته یقیه لباسش رو کنار زدو تاول ها و زخم ها (البته فقط درصد خیلی خیلی کمش رو نشان داد.... تا به حال زخمی اینچنین ندیده بودم
آهسته گفت: جنگ یعنی این

یه روز دختر همسایه مون رو که اتفاقا شاگردم هم بود تو بغلم داشتم . روز تشیع جنازه باباش بود که مفقود بود و بعد 10 سال استخوانی و پلاکی ازش برگشته بود
جنازه که نزدیک ما رسید چنان شورع به لرزیدن کرد و فریاد زد که : این بابای من نیست
فرداش عکسش چاپ شد تو روزنامه خراسان
عکس رو بردم سازمان.... که یکی از اساتیدم اونجا بهم گفته بود : جنگ تموم شده دیگه بس کن نوشتن از جنگ رو...
رفتم عکس رو نشونش دادم که جنگ تمومی نداره ، جنگ یعنی این

زن داره خاطره تعریف میکنه و از پسرش میگه و از ماموریت شوهرش و اینکه بچه بعد از رفتن باباش به ماموریت مریض شده و تب کرده و هیچ جوری آروم نشده تا اینکه صدای موتور باباش رو که شنیده یه ....
من با خودم فکر می کنم همسران شهدا چه طوری این همه بچه رو تو این همه سالها که هیچ کس صدای شکستن استخوان هاشون رو نشنید بزرگ کردن
جنگ یعنی همه این بی تابی ها و تب کردن ها و مریض شدن ها و بهانه ها که هنوز که هنوزه ادامه داره و کسی نمی بینه

همسر اولش شهید شده و ازش سه تا بچه داره.... همسر دومش برادر همسر اولشه و جانباز شیمیایی و مادر همسرش بیمار و ....و زن خیلی خیلی مسن تر از اونی نشون میده که شناسنامه اش میگه جنگ یعنی این

روز نامه ها نوشتن مادر شهید ......هم تمام شد.... فرصت عاشقی کردن با خاطرات یک مادری که به قول یکی از بچه ها سه هزار بارشهید شده(شهید یک بار شهید میشه ولی مادر شهید هزار بار)
یاد دلتنگی های همه ی این سالهای این سلاله ی سادات که می افتم آهسته با خودم تکرار میکنم : جنگ یعنی این


تقدیر

امشب تقدیر سال بعدم رقم می خورد
دعا کن
تقدیر امسالم
از پارسال بیشتر
تو را داشته باشد

یادت باشد تقدیرم
بی تو چیزی کم دارد

پ.ن: خدایا عاقبت مرا و دوستانم و همه ملتمسین به دعایم وبازدید کنندگان وبلاگهایم راختم به خیر کن
ختم به حسین ابن علی علیه السلام

قطعه ی زنده ها

میگم : میخوام برم بهشت رضا(ع)
میگه برای چی؟ ما که مرده نداریم اونجا
میگم: می خوام برم قطعه زنده ها .. بلکه کمی اکسیژن تازه تنفس کنم تو قطعه 31 و30

یاحلیبی

این روز ها مجتبی کوچولوی ما مدام توی لشگر امام حسین شمشیر میزنه :)
یک روسری به شکل عمامه می پیچه دور سرش
یه روسری هم مثل عبا یا شنب می اندازه روی دوشش
به خاله زینبش هم میگه : تو روی صندلی بشین و امام حسین باش
بعد هم وقتی خودش آماده شد، آرام آرام میره پیش امام حسین تا ازش اجازه بگیره
به نزدیکش که میرسه با یک لحن شیرین و خالصانه ای میگه : یا حلیبی
بعد ما می زنیم زیر خنده و صد بار بهش میگیم : حلیبی نه بگو حبیبی
امام مجتبی کوچولو به خرجش نمیره که نمیره و باز با التماس میگه : یا حلیبی

می دونم که غلط مجتبی از درست ما پیش امام حسین محبوب تره
پس منم با لهجه ی مجتبی میگم: به تو و عشق تو سخت محتاجم یا حلیبی .

سجاده مولا علی

خیلی حرفه ای نبود. اما مداحی اش خیلی به دل می نشست.
به خصوص شبهای قدر
فقط همین یک بیت را مرتب و با سوز دل تکرار میکرد:
امشب، شب انا الیه راجعون است سجاده مولا علی (ع) غرقاب خون است
یه روز پرسیدم این شعر ادامه نداره.... آخه مداحی فقط بایک بیت؟
گفت ماجرا داره این یک بیت
گفت: شب قدری خواب دیدم آقایی به من گفت :زهرا پاشو بخوان
گفتم چی بخوانم؟
گفت: نوحه
گفتم: بلد نیستم
گفت: من میگم تو تکرار کن
گفتم: باشه
گفت:منم تکرار کردم
امشب شب انا الیه راجعون است سجاده مولا علی (ع) غرقاب خون است

پ.ن : ده سال هست از اون محل رفتیم.اما امسال شبهای قدرخیلی دلم هوای این بیت رو کرده بود با صدای زهرا خانم

روضه ی مکشوف

این روزها
دل داغدار من
با نوشیدن آب
از هر روضه ی مکشوفی
بیشتر
بی تاب کربلای تو می شود
یا حسین علیه السلام

پ.ن: بنت الحسین علیه السلام: یا جَوادُهَل سُقیَت اَبی اَم قُتِلَ عَطشانا