با وضو

وضو داری؟
وضوت که کامل شد
بیا از شهدا حرف بزنیم

بی وضو دست بر خاک شهیدان نتوان زد/ چون که میراث شهادت ثمر قرآن است

سایه ای تا ابدیت

آدم اینجا

تنها نیست

سایه ی کسی

تا ابدیست

جاریست

امام زاده سید مصطفی

حالش گرفته بوده. مشکل داشته شدید.
خواب میبینه یکی بهش میگه چرا نمی ری امام زاده سید مصطفی حاجتت رو بگیری؟
میگه کجاست این امام زاده
می گه : تهران نزدیک خودتون
میگه : ولی ما که تو تهران امامزاده سید مصطفی نداریم
صاحب صدا میبردش بهشت زهرا (س)سر قبر شهید سید مصطفی آقا میر

پ.ن: قبر این شهید نزدیک گلزار شهدای هفت تیر ... اگه خواستی برو صداش کن خودش پیدات میکنه:)
روز شهادت امام رضا علیه السلام مشهد نبودم دلم خیلی گرفت. با لیلا جون و زینب جونم رفتیم بهشت زهرا (س)
با لیلا یه سری هم زدیم به امام زاده سید مصطفی :)

روز خوبی بود خیلی خوش گذشت

مقدمه جهنم

شهید غلامرضا کاشی پز قدس:
کم بخورید.
کم بخوابید.و کم حرف بزنید
حرف زیاد مقدمه غیبت است و غیبت مقدمه جهنم

آهای شیمیایی

سهمی از سرفه هایت به من بده
در این شبهای بی قراری
بد جور گلویم می سوزد از عطش

پ.ن: سرما خورده ام آنقدر سرفه کرده ام که دل و ورده ام از دهانم در آمده انگار.
تازه حالا می فهمم البته فقط کمی که سرفه یعنی چی

تو هم اینطوری باش، حتما شهید میشی

قبل از انقلاب چند تا نامرد یه دختری رو می دزدن و می برن تو جنگلهای اطراف....
باهاشون درگیر میشه و دختره رو نجات میده و ....
آش و لاش و زخم و زیلی که میاد خونه برا مامان تعریف میکنه
دارم فکر میکنم همین کار ها رو کردن که شهید شدن دیگه.....
باز فکر میکنم شهدا.. خیلی قبل تر از شهید شدنشون ، بهای شهید شدنشون رو حساب کرده بودن با خدا

پ.ن: مامان این خاطره رو این همه سال تعریف نکرده بود ... تا اینکه چند روز پیش ..ولش خودش یه پست مفصله
پ.ن 2: راستی مامان چند تا دیگه از این خاطره های تعریف نکرده داره؟؟

گمشده

سلام حسین جان ، آسیدحسین به قول داداشات
دلم گرفته بد جور
از خودم اونقدر دورم که حد نداره
دلم برای خودم تنگ شده
یه جایی آگهی دادم: کسی منو تازگی ها جایی ندیده؟؟؟؟؟؟؟
کسی ندیده بود
پیدا نشدم . اصلا پیدا نشدم
صبحها بعد از نماز صبح از خونه تا حرم حضرت رئوف می دویدم
بعد از ورود از باب الجواد(ع)
درست دم در امور پیدا شدگان حرم که می رسیدم
پیدا می کردم خودم را
در دامان پر مهر رضوی
اما الان چند روزه حرم نرفتم

دوباره گم شدم
درباه م.ش خبر بدی شنیدم. خیلی بد. خیلی خیلی بد
و توی این چند روز که درگیر این خبر بودم خیلی دلم می خواست باهات حرف بزنم
تمام هزار توی ذهنم درد می کنه
کاش....

پ.ن: دلم برای خودم تنگ شده....کسی تازگی ها خودمو جایی ندیده؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مسیر صبح

آی با شمایم بنشینیدبنویسید سر سطر

که صبحاز مزار شهدا میآید
با سبد هایی از میخک سرخ

وسپس
می آیند
صبح و خورشید و نسیم
وبه لبخندی

می گشایند در مدرسه را

زنده یاد سلمان هراتی

جوانمردی یک شهید

دانشجوىفیزیک دانشگاه مشهد: شهید سید حمید میرشمسى  یکى از دوستان حمید نقل مى‏کند :" در یکى از مناطق جنگى غرب، تعدادى عراقى را به اسارت گرفتیم که یکى از آنها زخمى بودو آب مى‏خواست. اتفاقاً آوردن آب از آن محل کار بسیار مشکلى بود، به‏طورى‏که باید با قاطر آب را از پاى کوه به بالاى کوه مى‏آوردیم. شهید سید حمید قمقمه خود را به او داد و خودش نه ساعت تمام بدون آب ماند و در آخر خود آن اسیر زخمى را به دوش کشید و پایین آورد.

شاکی

شاکی ام حسین
شاکی از اینکه
عادی شده انگار
اشک هایم برایت

غباری بر آیینه

دیروز ها مادرت، استادت آقای دکتر نبئی، برادرانت آقای سید کاظم و آقا سید علی و....
یک یک تمام آنانکه بر چشم خانه هاشان ردی از برق نگاه تو بود پر میکشند
" وناگهان چه قدر زود دیر می شود "
و کم کَمک چه قدر سراغ گرفتن از تو دشوار

پ.ن: با خبر شدم آقای دکتر ذوالفقار رهنمای خرمی هم اتاقی شهید علم الهدا در دوره کار شناسی و دوست صمیمی دوران دانشجویی شهید به رحمت خدا رفتند.......
خدا رحمتشان کند..... چه قدر سوال نپرسیده داشتم از ایشان ........
فردا سالگرد برادر شهید علم الهدا هم هست
فاتحه ای
نه برای خسته ای
که برای خودمان
و لدتنگی هایمان
و فرصت های از دست رفته

مرد شد خیلی زود

قبل از انقلاب یه شب بابا و داداشم می رن به قول ساواک خرابکاری
بگیر بگیر که میشه، باباهه فرار میکنه
و داداشه میره زیر یه کامیون قایم میشه اما غافل که اینکه نصفش بیرون
ساواکیه میاد از زیرکامیون میشکه بیرون وبا قنداق تفنگ چنان میزنه به نشیمنگاهش که بیچاره تا چندروز نه می تونسته بشینه و نه راه بره....
ساواکیه بعدش میگه : بچه تو که هنوز مرد نشدی اینجا چه غلطی میکنییکی دو سال بعد انقلاب پیروز شده بوده و جنگ شروع
داداشه میره جبهه و یک هفته تو محاصره قرار میگیرن
قبل از عملیات نفری یه بسته شکلات بهشون میدن که همه ی بچه ها شکلات ها رو حیف و میل میکنن جز این یکی
تو اون یه هفته که تو محاصره بودن .. تدبیر میکنه و روزی یه شکلات بهشون میده
زنده موندن و برگشتن و....مرد شده بود دیگه و همون سال هم ازدواج کرد.(زیر 20 سالگی)

پ.ن: یادش به خیر قدیما بچه ها چه زود مرد می شدن.خدایی اش الان کدام جوان زیر 20 سال می تونه مسئولیت خانه و زندگی رو مردانه قبول کنه و....
پ.ن 2: شهید کاوه موقع شهادت 25 ساله بوده. در حالی که فرمانده بوده، کوموله ها از دستش به عذاب بودن و برای سرش جایزه تعیین کرده بودن. مسئولیت زندگی و خانواده داشته با یک دختر کوچولوی دو ساله

دی ماه آسمانی

کاش یکی از بچه های فقیر هویزه بودم
وقتی که بوی غذا از وانتی می آمد که راکبش گرسنه بود ولب به غذا ها نزده بود.
کاش دختر بچه ی یتیم اقوامت بودم که سوار دوچرخه ام کنی
و آنقدر دور حیاط بگردانی و تا نخندیدم دنبال کارت نروی
کاش تقدیرم این همه دیر و این همه دور از تو مرا نزاده بود
تا شاید می توانستم در کلاس نهج البلاغه ات جرعه ای از چشمه سار حکمت مولا علی(ع) نوش می کردم
کاش وقتی که بهاری بود دلم را در هویزه کاشته بودم
اصلا کاش...........
کاش یکی اختیار زمان را دراین ثانیه های بی سر انجام  به من می داد  تا میتوانستم به آن دی ماه بارانی سفر کنمو گونه های خیس تو را و استخوان های شکسته ات را و چفیه ای خاکی و خونی ات را برای نسل امروز ترجمه کنم
 دلم برای وسعت بی انتهای مهربانی ات تنگ شده حسین
پ.ن: این روز ها سالروز عملیات آزاد سازی هویزه است. یعنی سالروز آسمانی شدن حسین و......

در حسرت فرصت های رفته

سکانس اول:
دیروز نگاهی به آرشیو کار هایم انداختم. مصاحبه های مربوط به قصه ی دروازه بان (داستان زندگی شهید سید جواد امین یزدی ) با خودم تصمیم گرفتم دوباره برم سراغ آقای موحدی

سکانس دوم:
امروز نام کسی را از لیست مخاطبان موبایلم حذف کردم
دلیلش این بود که خبر دارشدم مخاطب مورد نظر دیگر در قید حیات نیست.

سکانس سوم:
این مخاطب آقای موحدی از دوستان نزدیک شهید سید جواد امین یزدی بود.برادر شهید می گفت او با شهید مثل یک روح در دو بدن بودند. همدیگر را خیلی دوست داشتند.
این دوست داشتن رامن در خلال جلسه مصاحبه دیدم. اشک در چشم هایش جمع شده بود.

برای آمرزش این رزمنده غیور و دوست و همرزم شهدا فاتحه ای بخوانیم.

پ.ن: کم کم دارد دیر میشود. دارند افرادی که ارتباط مستقیم با شهدا داشتند از دست می روند. کاش در ثبت خاطرات شهدا تعجیل کنیم

ربع قرن پیش همین روز ها

جمعه 12/10/65

راس ساعت 5 بعد از ظهر، من به اتفاق آقای "فلاح چگینی" به تیم 2 رفتیم.
بچه ها در حال ساختم سنگر بودند که ناگهان صدای مهیب انفجار ما را به خود آورد.
"قربان جانی" زخمی روی ناحیه گیجگاهش مشخص بود. تکه ای از مغز او به همراه خون روی زمین ریخت.
"علیرضا گندمی" ترکش نسبتا بزرگی به ناحیه ران پایش اصابت کرد.شریان رانش پاره شدو رنگ صورتش در اثر شوک و خونریزی شدید به زردی گرایید. لبهای گندمی کبود شده بود و فقط صدای یا حسین سر میداد
برادر طاووسی از نحیه صورت زخمی شد.
برادر فلاح چگینی از ناحیه سرو مچ دست چپ آسیب دید.
برادر مداحی از ناحیه کتف و برادر قلعه وند زحمی سطحی برداشت.
برادر کمانکش و گورکانی هم زخم شدیدی از ناحیه مچ پا و غیره داشتند.

شنبه 13/10/65
ساعت 3 بامداد برادر سید احمد موسوی از بچه های سپاه محمد(ص) به وسیله گلوله پلاتین در سنگر کمین به شهادت رسید

برگی بود از دفتر خاطرات شهید سید جعفر موسوی

غفلتکده ای پر از زیان

گوشه چشمی به خواب هایم کرده بودی
غفلت زده خوابم برد
بیدار که شدم کار از کار دل گذشته بود
این از این

تلفن که زنگ خورد
اصلا دلم نلرزید و حتی احتمال هم ندادم که
ممکن است ربطی به خواب های روشن آبی ام داشته باشد
غفلت کردم
تا اینکه امروز دیدم که
گذاری از این طرف ها داشته ای
بی آنکه من بفهمم
بدانم
وای بر من
و بر غفلت های مدامم
این هم از این

والعصر . ان الانسان لفی خسر
این آیه ها را که
بر دیوار مدیریت فرهنگی دیدم

داشتم اشکهایم را پاک می کردم
کاش گریستن سودی داشت


دلتنگی

همه ی دلتنگی ام را بر میدارم و می روم آبدار خانه
اصلا ابایی ندارم از اینکه همه اشک هایم را ببینند
اصلا دی ماه برای همین است دیگر
برای دلتنگی
برای بی تابی
برای دی ماه بارانی سال 59
تو می دانی که روزی چند بار برای وارد شدن به دنیای خودم حتی
باید نام تو را تکرار کنم
هویزه
هویزه
هویزه

چه قدر این روز ها دلتنگ هویزه ام
دست دلم را میگیرم و می رویم آبدار خانه
برف می بارد
از زیر تلی از برف
چشم هایت پیدا نیست
اشک هایم را پاک نمی کنم
شاید مزه این دلتنگی ها زیر زبان کسی دیگر هم رفت

بهانه

دل آدم که بگیره هر چیزی رو بهانه میکنه برای بی تابی
ماه سال رو... روز ماه رو.....

دی ماه ...

دی ماه برای من
به خودی خود
قابلیت هوایی کردن دارد
یادت باشد
 خاکستر در حال خاموش شدن
این قدر دمیدن ندارد