فقیر
احساس می کنم
فقیر شده دلم
فقیر نیاز ......
شعبان حکایت غریبی
است
با حسین علیه السلام آغاز می شود.
و با
منتقم خون حسین علیهما السلام اوج می گیرد.
و در آستانه خدا تمام می شود.
تا در هوای شعبان نفس می کشی ،
بوی سیب مشامت را نوازش می دهد.
هنوز بوی
سیب را مزمزه می کنی
که خنکای وفای ابوفاضل علیه
السلام درشط اشتیاق، عطش دلدادگی ات را بیدار می کند.
ادب می کنی به آستان
خدای ادب عباس علیه السلام
با این دو میلاد
حتی اگر اسیر هم نشده باشی ، مستِ مست می شوی
از جام ولایت
اما سومین تولد شعبان ، اسیرت می کند...
اسیر جادوی عشقی که سجاد را
خیمه نشین کرده تا این کاروان بی سپهسالار نماند
بیمار چنین عاشق دلدار که دیده/
در تاب و تب از عشق رخ یار که دیده....
حالا دیگر بی تاب شده ای
"پیش چشمم تو را سر بریدند/دستهایم ولی بی رمق بود
بر
زبان من گان لحظه جاری/ قل اعوذ به رب الفلق بود
پرسیدی آیا کسی یار من نیست/
قفل بر دست و دندان من بود
لحظه ای تب امانم نمی داد/ بی تو آن خیمه زندان من
بود
کاش می شد که من هم بیایم /در سپاهت علمدار باشم
کاش تقدیرم از من نمی
خواست/تا در آن خیمه بیمار باشم....(افشین
علاء)
سر به سجده می گذاری و های های انتظار از دیدگانت می چکد.
هنوز سر بر سجده داری
که که نوایی دل انگیز جانت را می نوازت: این الطالب
بدم المقتول به کربلا
این بقیه
الله؟؟؟؟؟؟؟؟؟
این بقیه معز الاولیاء و مذل
الاعداء؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تمام
حجم دلم را
شعله های عطش می گدازد
کاش یک جرعه عباس
بر این دشت می
چکید
و حالا یوسف به استقبال یعقوب آمده
و یوسف بعد از ۳۱ سال هنوز هم ۱۶ ساله است