باز هم سی و یکمین روز چله نشینی آستان شهدای سادات: شهید سید رسول علایی
رسول جان
می گویند تو مثل عمه ی خردسالت در اسارت بوی یاس شنیده ای و پر کشیده ای
می گویند تنومند بودی و هیکلی و ورزیده
می گویند وقتی عکس جنازه ات را برای مادرت فرستادند گفت: این پسر من نیست
می گویند: کیلومترها دور از زادگاهت در قبرستان نینوا جایی است که بدن مطهرت را به خاک سپرده اند
نه به امانت گذاشته اند تا روزی که او با لشگری از شهیدان خواهد آمد
می گویند : خوابت را دیده اند
خواب دیده اند در بالای قله ای رفیع زیارت گاهی داری
می گویند از داخل مشبک های ضریح گمشده ات که به داخلش نگاه کرده اند:
مادرت زهرای اطهر را دیده اند که خم شده و بر خاک تربتت بوسه می زده و اشک می ریخته
رسول جان
تو اگر چه مظلوم شهید شده ای .
در اسارت و به دست گرگ ها لشگر صدام.. به بهانه یک یرقان ساده
آخر مگر یرقان هم می تواند انسانی را از پا در بیاورد
آن هم تو را که ورزشکار بوده ای و ورزیده بدن
رسول جان
تو اگر چه مظلوم شهید شده ای چون عمه ی خردسالت حضرت رقیه بانو
و اگر چه تربت پنهانی داری چون جده ات زهرا سلام الله علیها
و اگر چه دور از وطن و در غربت به خاک سپرده شده ای چون جدت امام غریبان
با این همه رسول بارانی رسول جان
تشنه گی جان مرا دریاب
تو را به جان مادرت زهرا (س)
با تشکر از برادر آزاده آقای حسین جعفری که سهمی از دلتنگی های قشنگشان به ما دادند