قطار ری
برای قطاری که ایستگاه آخرش ری نیست
سوغات گندم ری
اگر تقوا نداشته باشی
جز سر بریده حسین (ع) نیست
دلم تنگ شده برای متروی تهران
برای ایستگاه آخرش
برای قطاری که دل را می برد
تا حرم
تا نگاه روشن روح الله
آنقدر در آن ایستگاه آخر شهید گمنام نشسته است
که هر چه قدر هم که قطار شلوغ باشد
به هر کدام یک شهید گمنام می رسد
از شهدای گمنام که بگذریم
دلم لک زده برای شوخی با باهنر
برای رجایی ، بهشتی، هفتاد و دو تن...برای مرتضی.. برای شهدای غریب سال 57
برای آشی که پنج شنبه ها مادران شهید بر مزار پسرانشان می پزند
آشی که البته یک وجب روغن رویش نیست
یک وجب خون ، زیرش است
با اجاق خون شهیدان روشن می شود زیرش
خونی که باید
روشن بماند تا بیاید
منتقم تمام خونه های به ناحق ریخته شده
دلم برای متروی تهران تنگ شده
برای قطاری که
بعد از توقف در ری
اهل تقوا را می برد
تا بهشت
تا بهشت گم شده زهرا(س)
شاید گوشه ای از قطعه شهدای گمنام
مزار مادر سادات باشد
کسی چه می داند
اینجا شهید آباد کوچکی است که دلتنگی های مرا کریمانه در خود جای می دهد روزگاری نامش عشقستان اسماعیل بود.