شهید علم الهدا در یاد رهبر

بخشى از سخنان رهبر معظم انقلاب اسلامى، حضرت آیت اللّه خامنه‏اى پیرامون زندگى و حماسه آفرینى‏هاى شهید سیدحسین علم الهدى برادر عزیز ما حسین علم الهدى در مشهد در جلسات و کلاسهاى ما شرکت فعال مى‏کرد اما هنوز من ایشان را دقیقاً نشناخته بودم که چه نابغه مسلمانى است تا اینکه به اهواز رفتم و از نزدیک چندین برنامه و خاطره با شهید داشتم. از جمله آخرین روز شهادت حسین یعنى روز 28 صفر من کنار کرخه نور ایستاده بودم که نماز بخوانم که یکباره مشاهده کردم که حسین علم‏الهدى و عده‏اى دیگر از برادران از جمله حسن قدوسى )فرزند آیت اللّه قدوسى( خیلى گرم و صمیمى و خیلى پرشور با من برخورد کردند و من هم از دیدارشان بسیار خوشحال شدم و پس از مقدارى صحبت گفتم: »ارتش ما رسیده است به اینجا، شما مى‏توانید برگردید« اما حسین گفت: »نه آقاى خامنه‏اى ما مى‏خواهیم برویم به پیش«. البته آنها در حقیقت به پیش رفتند و به لقاء اللّه پیوستند.

پیام رسان خون من باشید

یکى از دوستان شهید عبد المطلب ملکی مى‏گوید: »آخرین شبى که با ایشان گذراندیم به بچه‏ها گفت با تک تک شما به طور خصوصى کار دارم. من از اتاق خارج مى‏شوم شما یکى یکى نزد من بیایید. چهار، پنج نفر از بچه‏ها که رفتند نمى‏دانم بینشان چه گذشت، نوبت به من که رسید شهید ملکى گفت: »اولاً اگر در این مدت از من بدى دیدى راضى باش، و من هم زرنگى کردم و گفتم به شرطى که تو هم از من راضى باشى و سپس توصیه‏هایى کرد. در درجه اول پایبند به مسایل دینى باشید، کم توجه نباشید. در همه صحنه‏ها حاضر باشید و چنانچه برنگشتم پیام رسان خون من باشید«.

انتخاب سرخ

دانشجوى شهید طهماسب مظفرى هشتجین
... پدر و مادر عزیزم! آنچه راکه انتخاب کرده‏ام برایتان بازگو مى‏کنم: من از میان خدایان، اللَّه، از میان پیامبران، محمد)ص(، از میان خلفا، على )ع( و فرزندان پاک او، از بین همه کتب، کتاب قرآن و از میان رنگها، رنگ سرخ، از میان مرگها، شهادت، از میان استادان، حسین)ع(، از میان دانشگاهها، دانشگاه جهاد، از میان رشته‏ها، بسیج، از میان رهبران، خمینى، از میان امّتها، امت مسلمان ایران و از میان بهترین هدیه‏ها، جانم را انتخاب کرده و در راه رسیدن به اللَّه فدا نمودم. حال بنگرید، اگر انتخاب من اشتباه بوده براى من گریه کنید، ولى اگر صحیح بوده )که مطمئناً صحیح است( براى من دعا کنید که خداوند رحمان قبولم کند و شاد باشید که دشمنان خدا و دینمان گریان شوند.

آهای مسولین شهدا با شمایند

دانشجوى شهید محمد قاسمیان شیروان رشته: فیزیک کاربردى
مطلبى با مسؤولین محترم دارم: مدتى پیش که به مشهد آمده بودم، چشمم به صحنه هایى افتاد که گریه‏ام گرفت و آن شب تا صبح خوابم نمى‏برد، با خود فکر مى‏کردم ما چه جوابى براى شهدا داریم، در حالى که روزانه دهها نفر از بهترین و پاکترین و مخلص‏ترین جوانهاى این مملکت فقط براى اجراى احکام اسلام و اوامر امام در خون خود مى‏غلتند و قطعه قطعه مى‏شوند و مفقود الاثر و اسیر مى‏گردند اما عده‏اى در پشت جبهه زیر سایه جانفشانى‏هاى آنان راحت و آرام زندگى مى‏کنند و به جاى قدردانى و سپاس و اعمالشان دهن کجى به آرمان این شهیدان مى‏کنند، آنان که به خاطر یک حرکت کوچک مردم، براى جلوگیرى از بى حجابى و بدحجابى از ترس، حجاب ظاهرى را حفظ مى‏کنند.

 امروز مى‏بینیم که روسرى‏ها عقب مى‏روند و لباسها تنگ مى‏شود و موسیقى از داخل مغازه و ماشینها به گوش مى‏رسد و هزاران بى‏بند وبارى دیگر. به والله قسم ناراحتى و درد ترکشهایى که به بدنم خورد به مراتب کمتر از درد مشاهده این صحنه‏ها بود، مگر نه این است که ما براى ریشه کن کردن فساد انقلاب کرده‏ایم، مگر جنگ را به خاطر رواج فساد و بى بندوبارى بر ما تحمیل نکردند؟ پس مسؤولین چه مى‏کنند؟ مگر بیانات امام را نمى‏شنوند؟ چرا اجازه مى‏دهید جوانهاى ما را به فساد بکشند؟ چرا اجازه مى‏دهید عده‏اى هرزه و بى انصاف با سرنوشت انقلاب بازى کنند. مگر نمى‏دانید که اینها یک جریان است، آمریکا که از حمله نظامى مأیوس شده با این حربه به جنگ با انقلاب ما آمده و قصد محو اسلام را دارد. و شما اى امت اسلامى مبادا با دیدن خطایى از مسؤولین آن را به حساب انقلاب گذاشته و پشت به انقلاب کنید و ولایت را تنها بگذارید. در برابر مصائب صبور و مقاوم باشید هر مشکلى که براى ما پیش بیاید باید صبر کنیم که اینها آزمایشات خداوند است«.

شهدا و قران

دانشجوى شهید على محمد اصغرى
از قرآن فاصله نگیرید که هر بندبند و آیه آن درسى بزرگ است. با توجه تلاوت کنید.

کاش می دانستید او که بود

نقل مى‏شود که »دانشجوی شهید هاشم شیشه‏چى، همیشه در ماه رمضان شخص نابینایى را که در کوچه آنها سکونت داشت به حرم امام رضا(ع)مى‏برد تا اینکه پس از شهادت او، فرد نابینا، در رمضان سراغ هاشم را از کسبه محله مى‏گیرد و مى‏گوید: »همیشه یک پسر جوان در ماه رمضان مرا به حرم مى‏برد و اکنون خیلى وقت است که او به من سرنزده«. کاسب متوجه مى‏شود فرد مورد نظر او هاشم است. پس به شخص نابینا مى‏گوید که آن شخص هاشم شیشه‏چى بوده که اکنون شهید شده است. شخص نابینا از شدت ناراحتى سرش رابه دیوار مى‏کوبد و بسیار گریه مى‏کند و در نهایت تأسف و تأثر مى‏گوید: »اى کاش مى‏دانستید که چگونه پسرى بود«.

ارزوی ناتمام یک شهید

از دست نوشته های شهید حسین علی محمدی
مى‏خواهم تا مرز دکترا پیش بروم و دروازه‏هاى مسدود درس را بگشایم تا به مقام استاد دانشگاه برسم. مى‏خواهم دانشجو تعلیم بدهم. کتابهایم را تمام دنیا مطالعه کنند پشت ستمگران را بلرزانم. دست ضعیفان را بگیرم به ضعیفان قدرت بدهم



شهید فتاحی

شهید حسین فتاحى در پاییز سال 1333 در شهر سبزوار به دنیا آمد. دوران تحصیلش را در زادگاهش گذراند. در دوره دبیرستان با مسائل سیاسى آشنا گردید و در محافل و مجالس مذهبى به ارزشهاى سازنده اسلامى پى برد. در سال 1354 به دانشکده علوم دانشگاه فردوسى مشهد راه یافت. انگیزه ورود ایشان به دانشگاه دستیابى به یک مرکز علمى و فرهنگى با امکاناتى نامحدود بود که مى‏توانست پیام و رسالت خود را ابلاغ و دنبال نماید در جهت اهداف مقدس حرکت کند.  وى معتقد بود که جدایى دین از علم به همان اندازه خطرناک است که جدایى دین از سیاست. با شروع جنبش دانشجویى در آن شرکت فعال داشت و تمام هم و غم خود را معطوف به فعالیتهاى انقلابى کرد.

 با رشد جریان انقلابى به رهبرى امام در تمامى حرکات و جریانات سهیم بود و با موج توفنده مردم به ساحل نجات انقلاب اسلامى رسید. در روزهاى انقلاب سرازپا نمى‏شناخت، تا توان داشت کار مى‏کرد و مى‏خواست موثر باشد. شکل و نوع عملش مطرح نبود و مى‏خواست رضایت خدا و امام را جلب نماید. به مسأله ولایت و اطاعت از ولى امر اهمیتى عجیب قائل بود. عشق و محبت حضرت امام در خونش عجین بود و دائماً گوش به فرمان بود تا در اطاعت کوتاهى ننماید، چون سهل انگارى و مسامحه در اجراى اوامر امام را گناهى بزرگ و نابخشودنى مى‏دانست و به همه توصیه مى‏کرد: »حال که اسلام حاکم شدو به لطف خدا، سلطه طاغوت و شیطان از بین رفت، نباید غفلت بکنیم باید از جان بکوشیم. وظیفه ماست که با پشتکار بیشترى در ساختن این کشور طاغوت زده وارد عمل شویم. این فرصت را نباید از دست بدهیم. این انقلاب باید در تمامى ابعاد، ارزشهاى خود را نشان دهد و ارزشهاى منحط و خرابیها را زائل نماید.

 با فرمان امام مبنى بر تشکیل جهاد سازندگى با مشارکت فعالانه و دلسوزانه جوانان مؤمن و پرشور و علاقه‏مند به اسلام و انقلاب شهید حسین فتاحى که درد و محرومیت روستاییان را از نزدیک لمس کرده بود، جذب این نهاد مقدس گردید و مشتاقانه به خدمت مظلومین جامعه همت گماشت. او جهاد را نهایت آرزوى خدمتگزارى خود مى‏دید.

 حسین در آن روزها خود را فراموش کرد، با آن معصومان و مهربانان زیستن نو را آغاز نموده خرداد سال 59 که چادر اردوى جهادسازندگى را در »دو چاهى« برافراشتند، دو چاهى )که محرومترین و در جنوبى‏ترین روستاى سبزوار و در وسط کویر بود( با تلاش و از خود گذشتگى بى‏نظیر این شهید و افراد دیگر از جمله شهید محمد فاضل تا حدودى رنگ و روى آبادانى را به خود دید و هنوز هم بعد از سالها مردم روستاى دو چاهى نام و یاد آنان را به نیکى مى‏برند.

 دعاها و زمزمه‏هاى عطرآگین شبانه شهیدان در سنگرها و محرابهاى ویران شده »سوسنگرد« در زیر خمپاره‏هاى مزدوران بعثى همچنان در بهشت خوزستان طنین انداز است و جاویدان، او که همیشه به دنبال معشوق مى‏گشت تنها آرزویش رستن و پرکشیدن با هدف از این جهان خاکى بود و مى‏خواست عملى انجام دهد که رضایت خدا را برآورد روز شانزدهم دیماه 1359 در کربلاى هویزه، نور خدایى »الله ولى الذین آمنوا یخرجونهم من الظلمات الى النور« به قلبش تابید.

پیامی از آسمان

دانشجوى شهید محمد قاسمیان شیروان
ى عزیزان دانشجو آیا با خود فکر کرده‏اید که براى اسلام چه کار مثبتى انجام داده‏ایم
؟ براى انقلابى که با این همه فشار از طرف استکبار جهانى، محاصره اقتصادى، قطع صدور نفت و هزاران هزار مشکل اقتصادى دیگر، هزینه تحصیلمان را نیز پرداخت مى‏کند. من و تو چه کارى براى این انقلاب کرده‏ایم؟

گناه

سال های سال
من بدون تو
از طول جاده زندگی عبوره کردهام
و تو
تو از درون قاب شیشه ای
فقط نگاه کرده ای
دل مرا شکسته ای
خیلی گناه کرده ای


کفشدوزک

یک بود و یکی بود. اون یکی هم خدا بود
خدای خوب و مهربون ، توی یک باغ بزرگ یک کفشدوزک آفریده بود
کفشدوزک یک روز از اون باغ بزرگ اومد روی زمین
ولی قبل از اینکه بیاد یک چیزی از باغ بهشت با خودش آورد و گذاشت زیر بالش
از اون روز به بعد
هر وقت کسی کفشدوزک رو میدید
زیر بالهای رنگارنگ قشنگش دنبال ردی از بهشت می گشت
من این چیز ها رو از کجا فهمیدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خوب یک روز که توی عالم خودم بودم
یک فرشته بهشتی
کفشدوزک به دست اومد سراغم و کفشدوزک رو گذاشت توی دست
کفشدوزک اون روز قصه مردی رو زیر بال های خال خالی قشنگش داشت به اسم بابا حسن
بابا حسن 34 ساله بود. اینو کفشدوزک نگفت، بعدا فهمیدم
یک روز تو جبهه غرب بابا حسن رفت و قصه بازی دراز رو گذاشت برای ما
که ببینه تو این بازیِ دراز دنیا چند مرده حلاجیم و حواسمون آیا به ثقلین هست یا نه
بعد از اون روز من یاد گرفتم که کفشدوزک ها زیر بالهای قشنگشون قصه دارن
هر کدوم یه قصه
به خاطر همین بود که دوستشان داشتم و دوستشان دارم
و دلم می خواست امشب قصه دلتنگی ام را
زیر بال یک کفشدوزک قایم کنم تا ببره به بهشت
ولی خب نشد....
تقصیر خودم هم بود که نشد....

جاذبه عشق

این جاذبه ی عشق است  که عاشق را به حرکت وا میدارد و به او جهت و هدف وعزم و اراده می دهد تا به وصال معشوق برسد


شهید علی نجفی


این وز ها حس می کنم دلم کوچک و بهانه گیر شده است. این روز ها کوچک شده ام . و تمام دلتنگی هایم به خاطر کوچک بودنم است.دلم برای دیروز ها تنگ شده است


شهید فاضل

محمد اهل سبزوار، متولد بهار 1338دانشجوی رشته ریاضی دانشگاه مشهد بود(از این فعل بود اصلا خوشم نمی اید. چون در مورد شهدا نباید بگویی بود. آن ها هستند.)
دکتر شریعتی یک روز دست شهید را وقتی کوچک بود گرفته و به پدرش می گوید :" قدر این بچه را بدانید.محمد مانند جوهر است"
این هم وصیت نامه یک خطی محمد:
 بسم الله الرحمن الرحیم. با طمنانینه و ان شاءالله یقین قلبی و حاصل شدن قطع در کوچیدنم، جز این که از همه حلالی می طلبم، وصیت دیگری در نظرم نیست.
اگر خواستید درباره محمد بیشتر بدانید به کتاب زندگی نامه شهدای جهاد جلد اول شهدای سال 1359 تا 1362 مراجعه کنید. یعنی منبع این مطالب که گفتم آن جاست.


این مسیر هر روزه

 شهید یوسف ص.ر

سلام
خیلی وقته می خوام اینو بگم بهت: که هر وقت روی خاک باران خورده قدم میزنم..یا از مسیر درختان عبور میکنم ...یا از کنار یاسی رد میشم...به یادت می افتم
به خصوص این مسیر کوتاه دانشکده علوم تربیتی و یاس هایی که قد می شکند و گل می دهند هر روز
راستش از تو چه پنهان
امروز هم باران باریده بود.
یک ایستگاه قبل از محل کار ار سرویس پیاده شدم و این مسیر هر روزه یادت هر روزه ات را مضاعف کرد در دلم
راستی تو هم گاهی یادی از ما کنی اونجا
مادر می گفت : این روز ها عمه هم آمده اون طرف ها
پس جمعتون جمعه دیگه.........
خوش به حال عمه.. خوش به حال زهرا... خوش به حال فاطمه و.... و طفلکی من ....


تکلیف

خدایا می دانی چه می کشم.پنداری چون شمع ذوب می شوم.
ما از مردن نمی هراسیم اما می ترسیم بعد از ما ایمان را سر ببرند
و اگر بسوزیم روشنایی می رود و جای خود را دوباره به شب می سپارد.
پس چه باید کرد؟
ا
ز یک سو باید بمانیم تا شهید آینده شویم و از دیگر سو باید شهید شویم تا آینده  بماند.
هم باید امروز شهید شویم تا فردا بماند و هم باید بمانیم تا فردا شهید شویم.
عجب دردی! چه می شد امروز شهید می شدیم و فردا زنده می شدیم تا دوباره شهید شویم؟!
 "شهید کاظم لطیفی زاده"

هر چی سوره بلدی بخوان

دانشجوى شهید ایرج(حسن) مسعودى
یکى از دوستان شهید نقل مى‏کند: "عصر شبى که در ماشین آماده حرکت براى انجام عملیات شدیم، شهید مسعودى رو به من کرد و گفت: "فلانى با شهادت چگونه‏اى؟" من پاسخ او رادادم.
شهید مسعودى گفت، هرگاه با شهادت رو به رو شدى و دیدى دلت آرام نمى‏گیرد، هر چه سوره قرآن که در حفظ دارى بخوان تا بدین وسیله دلت آرام گیرد و پذیراى شهادت گردى

نظر عشق

در سینه ی دشت چون شقایق بودم      در بند گشودن حقایق بودم
دیشب که دوباره از خطر صحبت شد     من با نظر عشق موافق بودم
زنده یاد قیصر  

جاذبه ی عشق

این جاذبه ی عشق است که عاشق را به حرکت وا میدارد
و به او جهت و هدف وعزم و اراده می دهد تا به وصال معشوق برسد
شهید علی نجفی


دعای باران

آی تو که دستت می رسد به آسمان
لطفا کاری کن
باران ببارد
دعا کن..شاید به احترام دعای تو
باران
باران
باران ببارد


پ.ن به شهید علم الهدا...حرفم از دلم به زبان نیامد....خودت از دلم بخوان بی زحمت



بگو بیا

حسین عزیز !                                                            
خیلی دلم می خواست کاش می توانستم با تو درد دل کنم.اما افسوس که فاصله
 من با تو زیاد است یا بهتر بگویم مدتی است که زیاد شده است.                           
 اما ترا به جان مولا علی (ع) اگر" ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل لله امواتا" آنقدر راست است که تو الان هر جا که باشی از دلتنگی من خبر داری و اشکم را می بینی، جوابم را بده .اگر چه ....                          
حسین عزیز! اگر واقعیت شهادت این است که " بل احیاء عند ربهم یرزقون، فرحین بما آتهم الله من فضله" با من حرف بزن، خودت میدانی که من به یک کلمه هم قانعم. به همان یک کلمه که قبلا گفتی: بیا  .............بهار 80


حسین

امشب هوا ابری بود. به آسمان نگاه کردم هیچ ستاره ای در آسمان نبود. یادم آمد خیلی وقت است از ستاره ها فاصله گرفته ام. با خودم گفتم : اگر ستاره حسین امشب در آسمان بود ، برایش میگفتم.......پاییز 79
چند بار در تکرار مداوم شبهای بی ستاره ترا عاجزانه از خدا بخواهم حسین؟!! من اشکهایم را برای تو می خواهم و تو چه می دانی که این روزها بر من چه میگذرد؟ چه میدانی که دنیابا همه وسعتش برای دلتنگی هایم چه تنگ است؟ چه می دانی که تمام تار و پود وجودم را شعله های عطشی سوزان در بر گرفته است؟ عطش دانستن؟ دانستن از تو ؟ بی رحمی است اگر بگویم تشنه جان به لب رسیده ای را بر لب گواراترین چشمه های زندگی ، نگاه داشته ای." یارب روا نباشد مخدوم بی عنایت" اماخدا می داند که حال این روزهای من چیزی غیر از این است.
هر شب چشمهای روشن تورا تلاوت می کنم ، از حفظ برای دیدن بهتر. هر شب .شبی بیش از چهل بار.
حسین! شبهای که آیه های خستگی ام را مرور
 و زمزمه میکنم، چه کسی تفسیر گریه هایم را خواهد دانست جز تو. هر شب چله نشین چشمه های جوشان محبت توئی هستم که چشمهایت ، راز کشف ادمهاست. راز کشف " یهدی من یشاء". شبهایی که 349 با فریاد میزنم و تورا میخوانم . بدان که انتظار اجابت از مرگ هم کشنده تر است.
حسین! قصه دلتنگی ام را برای هر کس که می گویم ، می گوید شاید که "ناز می فروشد حسین"

"نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم                دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا"

 حسین!چه خوشبخت است کسی که تو برایش ناز کنی." ای که ناز تو خریدن دارد     بار عشق تو کشیدن دارد"
اما مثل تویی نیاز به ناز فروختن ندارد. وانگهی" هر ناز که بفروشی من مشتری نقدم
     اینک دل من بستان از بابت بیعانه"
و تو سالهاست که بیعانه و بها را باهم ستانده ای ، پس هر بار که ناز می کنی یادت باشد:
" با ما به از آن باش که با خلق جهانی" بهار 80

جرعه ای از کلام حسین

باید از این فرصت استفاده کنم و با قرآن بیشتر آشنا شوم . باید آیات قرآن را بخوانم و بعد حفظ کنم و بعد زمزمه کنم و بعد سرود کنم و بعد شعار زندگی کنم تا این دل پر هیجان و طپش را آرامش دهد . و با این شعار در انتظار شهادت بمانم و بمانم .از فردا حتماً بیشتر قرآن خواهم خواند. اخرین یاد داشت های غرق خون حسین درسنگر قبل از شهادت

آستین خالی

دیروز دوباره باد
پیچیده بود
توی آستین خالی یک مرد

و من با خودم فکر میکردم
کجای لیست دل دادن هستم
که هیچ نشانی از دلدادگی
در هیچ کجای جسم و جانم نیست
کاش وقتی باد غرور می زود
آستین نفسم خالی باشد
و او فقط با آستین خالی بازی کند
و دستش به دست نفس سرکشم نرسد
و دلم خوش باشد که مهار است



قصه

درعصرگاه شانزده دی ماه سال پنجاه و نه  قصه حسین ،برای عراقی ها تمام شد."با تانک از روی پیکر حسین گذشتند. در حالی که هنوز جان داشت. هر چند که چفیه صورتش را پوشانده بود......ولی صدای شکستن استخوان هایش ....... درست همین جا که قصه حسین برای عراقی ها تمام شد، برای من تازه شروع شد.
پ.ن: از کتاب منتشر نشده شهاب (زندگی شهید علم الهدا نوشته خودم)

عطشی که به یغما رفت

از ازدحام جمعیت داخل حرم که بعضی هاشان با سوز و گداز نوحه میخواندند و بعضی در غفلت شکم بستنی میخوردند فرار کردم.   بستنی؟ بله بستنی.  نوشابه ، ساندیس ؛ آنهم از نوع تگری ......ازاین همه اسباب غفلت که تشنگی زائران را به یغما میبرد و نمیگذاشت تا حسین را بفمهمند، ببیند و تشنگی اش را درک کنند، دلم گرفت.   2/2/79 بیابان هویزه دور از ازدحام جمعیت

هوا بس نا جوان مردانه سرد است

هوا سرد است ، هیچ برگی بر شاخه درختان نیست و درعین حال آسمان صاف صاف است. ماه شب چهارده از فراز آسمان حیاط خلوت دانشکده را به نظاره نشسته است. خدایا مثل امشبی در سال پنجاه وشش چه خبر بوده است؟ دلم می خواهد امشب به درازی هزار سال باشد و این ماه که اینچنین آرام و خاموش فقط نگاه می کند، سخن بگوید از روز گاری که حسین نفس می شکیده است در این جا...و من سراپا گوش باشم.19/10/78دانشکده ادبیات ، دانشگاه فردوسی مشهد..جایی که حسین روزگاری در ان تاریخ می خوانده اسj.


یتیم نوازی به سبک حسین علم الهدا

وسط اون همه کار و ... یاد مادر می افتی .. راه میافتی خونه تا فقط چند لحظه مادر رو ببینی... مادر بغلت میکنه و.... زود راه میافتی بری
مادر میگه بیا برات غازی نون و پنیر درست کردم ... میگی ببخش مادر وقت ندارم دیر شده.... راه می افتی بری
یه هو جلوت سبز میشه... یتیم... بغلش میکنی.. اونقدر دور حیاط با دو چرخه می چرخونی و باهاش بازی میکنی تا بخنده................
منم دوچرخه سواری میخوام

من-بغض-کلید- تو

بغضی سنگین راه نفس کشیدنم را بسته است
کلید رویاهای عاشقانه سرخم در دستان توست که هستی ولی من از تو دورم
من از تو دورم یا از خودم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
از این تقدیر نامیمون تا هویزه چقدر راه است؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کجای تقدیر من ایستاده ای
حسین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کجای تقدیر من بغض کرده ای
بغضی از جنس نهج البلاغه
کلید اشک های زلالم کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


بز در غم جان است

یادش به خیر مادر بزرگ همیشه می گفت : بز در غم جان است و قصاب طالب پی و دنبه
من حسین جان این روز ها در غم جانم... در غم جانی که دارد از کفم می رود بی تو
این قصاب بی مروت.............
کاش من هم یکی از بچه های فقیر حاشیه هویزه بودم تو سال پنجاه و شش
من هم گرسنه ام حسین
لقمه ای نان و کباب
لقمه ای نگاه ناب
من هم تشنه ام حسین
دلم دنبال یک نگاه آشناست



مرور یک حس قدیمی

امشب همه ی خواب هایم را مرور کردم
دنبالت می گشتم
اثری نبود .
انگار تو از خواب ها بیرون آمدی
و این بیرون مرا نمی شناسی
و من بی تو چه قدر تنهایم
امشب همه ی خواب هایم را مرور کردم
ولا تحسبن الذین .....وما رمیت اذ رمیت.....حتی خواب آخر
تو بودی سوار بر دوش مردی که از سمت باران آمد
تو رفتی و از همان روز در خواب هایم اثری از تو نیست
به تو دل خوش بودم
و به خواب های همواره ام
که دست کوتاهم را بر نخیل تو می رساند
اما
امشب
چه قدر دورم
از همه ی خواب های دیروزم
اگر چه تلاش می کنم
کسی نفهمد
منظورم از کسی ، خودم هستم
کاش از خواب هایم بیرون نیامده بودی
مبیینی امشب حتی گریه هم نمی کنم
امشب حتی در فاصله ی چشم هایم تنهایم
امشب حتی چشم هایم با من غریبه اند
چون این من
همان من دیروز ها نیست
دلم برایت تنگ شده
کاش هنوز هم توی خواب ها بودی و در کتاب قصه ها
شاید اینطوری می توانستم ببینمت
کاش ...................