پیام رسان خون من باشید
انتخاب سرخ
... پدر و مادر عزیزم! آنچه راکه انتخاب کردهام برایتان بازگو مىکنم: من از میان خدایان، اللَّه، از میان پیامبران، محمد)ص(، از میان خلفا، على )ع( و فرزندان پاک او، از بین همه کتب، کتاب قرآن و از میان رنگها، رنگ سرخ، از میان مرگها، شهادت، از میان استادان، حسین)ع(، از میان دانشگاهها، دانشگاه جهاد، از میان رشتهها، بسیج، از میان رهبران، خمینى، از میان امّتها، امت مسلمان ایران و از میان بهترین هدیهها، جانم را انتخاب کرده و در راه رسیدن به اللَّه فدا نمودم. حال بنگرید، اگر انتخاب من اشتباه بوده براى من گریه کنید، ولى اگر صحیح بوده )که مطمئناً صحیح است( براى من دعا کنید که خداوند رحمان قبولم کند و شاد باشید که دشمنان خدا و دینمان گریان شوند.
آهای مسولین شهدا با شمایند
مطلبى با مسؤولین محترم دارم: مدتى پیش که به مشهد آمده بودم، چشمم به صحنه هایى افتاد که گریهام گرفت و آن شب تا صبح خوابم نمىبرد، با خود فکر مىکردم ما چه جوابى براى شهدا داریم، در حالى که روزانه دهها نفر از بهترین و پاکترین و مخلصترین جوانهاى این مملکت فقط براى اجراى احکام اسلام و اوامر امام در خون خود مىغلتند و قطعه قطعه مىشوند و مفقود الاثر و اسیر مىگردند اما عدهاى در پشت جبهه زیر سایه جانفشانىهاى آنان راحت و آرام زندگى مىکنند و به جاى قدردانى و سپاس و اعمالشان دهن کجى به آرمان این شهیدان مىکنند، آنان که به خاطر یک حرکت کوچک مردم، براى جلوگیرى از بى حجابى و بدحجابى از ترس، حجاب ظاهرى را حفظ مىکنند.
امروز مىبینیم که روسرىها عقب مىروند و لباسها تنگ مىشود و موسیقى از داخل مغازه و ماشینها به گوش مىرسد و هزاران بىبند وبارى دیگر. به والله قسم ناراحتى و درد ترکشهایى که به بدنم خورد به مراتب کمتر از درد مشاهده این صحنهها بود، مگر نه این است که ما براى ریشه کن کردن فساد انقلاب کردهایم، مگر جنگ را به خاطر رواج فساد و بى بندوبارى بر ما تحمیل نکردند؟ پس مسؤولین چه مىکنند؟ مگر بیانات امام را نمىشنوند؟ چرا اجازه مىدهید جوانهاى ما را به فساد بکشند؟ چرا اجازه مىدهید عدهاى هرزه و بى انصاف با سرنوشت انقلاب بازى کنند. مگر نمىدانید که اینها یک جریان است، آمریکا که از حمله نظامى مأیوس شده با این حربه به جنگ با انقلاب ما آمده و قصد محو اسلام را دارد. و شما اى امت اسلامى مبادا با دیدن خطایى از مسؤولین آن را به حساب انقلاب گذاشته و پشت به انقلاب کنید و ولایت را تنها بگذارید. در برابر مصائب صبور و مقاوم باشید هر مشکلى که براى ما پیش بیاید باید صبر کنیم که اینها آزمایشات خداوند است«.
شهدا و قران
از قرآن فاصله نگیرید که هر بندبند و آیه آن درسى بزرگ است. با توجه تلاوت کنید.
کاش می دانستید او که بود
نقل مىشود که »دانشجوی شهید هاشم شیشهچى، همیشه در ماه رمضان شخص نابینایى را که در کوچه آنها سکونت داشت به حرم امام رضا(ع)مىبرد تا اینکه پس از شهادت او، فرد نابینا، در رمضان سراغ هاشم را از کسبه محله مىگیرد و مىگوید: »همیشه یک پسر جوان در ماه رمضان مرا به حرم مىبرد و اکنون خیلى وقت است که او به من سرنزده«. کاسب متوجه مىشود فرد مورد نظر او هاشم است. پس به شخص نابینا مىگوید که آن شخص هاشم شیشهچى بوده که اکنون شهید شده است. شخص نابینا از شدت ناراحتى سرش رابه دیوار مىکوبد و بسیار گریه مىکند و در نهایت تأسف و تأثر مىگوید: »اى کاش مىدانستید که چگونه پسرى بود«.
ارزوی ناتمام یک شهید
از دست نوشته های شهید حسین علی محمدی
مىخواهم تا مرز دکترا پیش بروم و دروازههاى مسدود درس را بگشایم تا به مقام استاد دانشگاه برسم. مىخواهم دانشجو تعلیم بدهم. کتابهایم را تمام دنیا مطالعه کنند پشت ستمگران را بلرزانم. دست ضعیفان را بگیرم به ضعیفان قدرت بدهم
شهید فتاحی
با رشد جریان انقلابى به رهبرى امام در تمامى حرکات و جریانات سهیم بود و با موج توفنده مردم به ساحل نجات انقلاب اسلامى رسید. در روزهاى انقلاب سرازپا نمىشناخت، تا توان داشت کار مىکرد و مىخواست موثر باشد. شکل و نوع عملش مطرح نبود و مىخواست رضایت خدا و امام را جلب نماید. به مسأله ولایت و اطاعت از ولى امر اهمیتى عجیب قائل بود. عشق و محبت حضرت امام در خونش عجین بود و دائماً گوش به فرمان بود تا در اطاعت کوتاهى ننماید، چون سهل انگارى و مسامحه در اجراى اوامر امام را گناهى بزرگ و نابخشودنى مىدانست و به همه توصیه مىکرد: »حال که اسلام حاکم شدو به لطف خدا، سلطه طاغوت و شیطان از بین رفت، نباید غفلت بکنیم باید از جان بکوشیم. وظیفه ماست که با پشتکار بیشترى در ساختن این کشور طاغوت زده وارد عمل شویم. این فرصت را نباید از دست بدهیم. این انقلاب باید در تمامى ابعاد، ارزشهاى خود را نشان دهد و ارزشهاى منحط و خرابیها را زائل نماید.
با فرمان امام مبنى بر تشکیل جهاد سازندگى با مشارکت فعالانه و دلسوزانه جوانان مؤمن و پرشور و علاقهمند به اسلام و انقلاب شهید حسین فتاحى که درد و محرومیت روستاییان را از نزدیک لمس کرده بود، جذب این نهاد مقدس گردید و مشتاقانه به خدمت مظلومین جامعه همت گماشت. او جهاد را نهایت آرزوى خدمتگزارى خود مىدید.
حسین در آن روزها خود را فراموش کرد، با آن معصومان و مهربانان زیستن نو را آغاز نموده خرداد سال 59 که چادر اردوى جهادسازندگى را در »دو چاهى« برافراشتند، دو چاهى )که محرومترین و در جنوبىترین روستاى سبزوار و در وسط کویر بود( با تلاش و از خود گذشتگى بىنظیر این شهید و افراد دیگر از جمله شهید محمد فاضل تا حدودى رنگ و روى آبادانى را به خود دید و هنوز هم بعد از سالها مردم روستاى دو چاهى نام و یاد آنان را به نیکى مىبرند.
دعاها و زمزمههاى عطرآگین شبانه شهیدان در سنگرها و محرابهاى ویران شده »سوسنگرد« در زیر خمپارههاى مزدوران بعثى همچنان در بهشت خوزستان طنین انداز است و جاویدان، او که همیشه به دنبال معشوق مىگشت تنها آرزویش رستن و پرکشیدن با هدف از این جهان خاکى بود و مىخواست عملى انجام دهد که رضایت خدا را برآورد روز شانزدهم دیماه 1359 در کربلاى هویزه، نور خدایى »الله ولى الذین آمنوا یخرجونهم من الظلمات الى النور« به قلبش تابید.
پیامی از آسمان
دانشجوى شهید محمد قاسمیان شیروان
ى عزیزان دانشجو آیا با خود فکر کردهاید که براى اسلام چه کار مثبتى انجام دادهایم؟ براى انقلابى که با این همه فشار از طرف استکبار جهانى، محاصره اقتصادى، قطع صدور نفت و هزاران هزار مشکل اقتصادى دیگر، هزینه تحصیلمان را نیز پرداخت مىکند. من و تو چه کارى براى این انقلاب کردهایم؟
گناه
سال های سال
من بدون تو
از طول جاده زندگی عبوره کردهام
و تو
تو از درون قاب شیشه ای
فقط نگاه کرده ای
دل مرا شکسته ای
خیلی گناه کرده ای
کفشدوزک
خدای خوب و مهربون ، توی یک باغ بزرگ یک کفشدوزک آفریده بود
کفشدوزک یک روز از اون باغ بزرگ اومد روی زمین
ولی قبل از اینکه بیاد یک چیزی از باغ بهشت با خودش آورد و گذاشت زیر بالش
از اون روز به بعد
هر وقت کسی کفشدوزک رو میدید
زیر بالهای رنگارنگ قشنگش دنبال ردی از بهشت می گشت
من این چیز ها رو از کجا فهمیدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خوب یک روز که توی عالم خودم بودم
یک فرشته بهشتی
کفشدوزک به دست اومد سراغم و کفشدوزک رو گذاشت توی دست
کفشدوزک اون روز قصه مردی رو زیر بال های خال خالی قشنگش داشت به اسم بابا حسن
بابا حسن 34 ساله بود. اینو کفشدوزک نگفت، بعدا فهمیدم
یک روز تو جبهه غرب بابا حسن رفت و قصه بازی دراز رو گذاشت برای ما
که ببینه تو این بازیِ دراز دنیا چند مرده حلاجیم و حواسمون آیا به ثقلین هست یا نه
بعد از اون روز من یاد گرفتم که کفشدوزک ها زیر بالهای قشنگشون قصه دارن
هر کدوم یه قصه
به خاطر همین بود که دوستشان داشتم و دوستشان دارم
و دلم می خواست امشب قصه دلتنگی ام را
زیر بال یک کفشدوزک قایم کنم تا ببره به بهشت
ولی خب نشد....
تقصیر خودم هم بود که نشد....
جاذبه عشق
این جاذبه ی عشق است که عاشق را به حرکت وا میدارد و به او جهت و هدف وعزم و اراده می دهد تا به وصال معشوق برسد
شهید علی نجفی
این وز ها حس می کنم دلم کوچک و بهانه گیر شده است. این روز ها کوچک شده ام . و تمام دلتنگی هایم به خاطر کوچک بودنم است.دلم برای دیروز ها تنگ شده است
شهید فاضل
محمد اهل سبزوار، متولد بهار 1338دانشجوی رشته ریاضی دانشگاه مشهد بود(از این فعل بود اصلا خوشم نمی اید. چون در مورد شهدا نباید بگویی بود. آن ها هستند.)
دکتر شریعتی یک روز دست شهید را وقتی کوچک بود گرفته و به پدرش می گوید :" قدر این بچه را بدانید.محمد مانند جوهر است"
این هم وصیت نامه یک خطی محمد:
بسم الله الرحمن الرحیم. با طمنانینه و ان شاءالله یقین قلبی و حاصل شدن قطع در کوچیدنم، جز این که از همه حلالی می طلبم، وصیت دیگری در نظرم نیست.
اگر خواستید درباره محمد بیشتر بدانید به کتاب زندگی نامه شهدای جهاد جلد اول شهدای سال 1359 تا 1362 مراجعه کنید. یعنی منبع این مطالب که گفتم آن جاست.
این مسیر هر روزه
سلام
خیلی وقته می خوام اینو بگم بهت: که هر وقت روی خاک باران خورده قدم میزنم..یا از مسیر درختان عبور میکنم ...یا از کنار یاسی رد میشم...به یادت می افتم
به خصوص این مسیر کوتاه دانشکده علوم تربیتی و یاس هایی که قد می شکند و گل می دهند هر روز
راستش از تو چه پنهان
امروز هم باران باریده بود.
یک ایستگاه قبل از محل کار ار سرویس پیاده شدم و این مسیر هر روزه یادت هر روزه ات را مضاعف کرد در دلم
راستی تو هم گاهی یادی از ما کنی اونجا
مادر می گفت : این روز ها عمه هم آمده اون طرف ها
پس جمعتون جمعه دیگه.........
خوش به حال عمه.. خوش به حال زهرا... خوش به حال فاطمه و.... و طفلکی من ....
تکلیف
ما از مردن نمی هراسیم اما می ترسیم بعد از ما ایمان را سر ببرند
و اگر بسوزیم روشنایی می رود و جای خود را دوباره به شب می سپارد.
پس چه باید کرد؟
از یک سو باید بمانیم تا شهید آینده شویم و از دیگر سو باید شهید شویم تا آینده بماند.
هم باید امروز شهید شویم تا فردا بماند و هم باید بمانیم تا فردا شهید شویم.
عجب دردی! چه می شد امروز شهید می شدیم و فردا زنده می شدیم تا دوباره شهید شویم؟!
"شهید کاظم لطیفی زاده"
هر چی سوره بلدی بخوان
یکى از دوستان شهید نقل مىکند: "عصر شبى که در ماشین آماده حرکت براى انجام عملیات شدیم، شهید مسعودى رو به من کرد و گفت: "فلانى با شهادت چگونهاى؟" من پاسخ او رادادم.
شهید مسعودى گفت، هرگاه با شهادت رو به رو شدى و دیدى دلت آرام نمىگیرد، هر چه سوره قرآن که در حفظ دارى بخوان تا بدین وسیله دلت آرام گیرد و پذیراى شهادت گردى
نظر عشق
دیشب که دوباره از خطر صحبت شد من با نظر عشق موافق بودم
زنده یاد قیصر
جاذبه ی عشق
این جاذبه ی عشق است که عاشق را به حرکت وا میدارد
و به او جهت و هدف وعزم و اراده می دهد تا به وصال معشوق برسد
شهید علی نجفی
دعای باران
آی تو که دستت می رسد به آسمان
لطفا کاری کن
باران ببارد
دعا کن..شاید به احترام دعای تو
باران
باران
باران ببارد
پ.ن به شهید علم الهدا...حرفم از دلم به زبان نیامد....خودت از دلم بخوان بی زحمت
بگو بیا
حسین عزیز !
خیلی دلم می خواست کاش می توانستم با تو درد دل کنم.اما افسوس که فاصله من با تو زیاد است یا بهتر بگویم مدتی است که زیاد شده است.
اما ترا به جان مولا علی (ع) اگر" ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل لله امواتا" آنقدر راست است که تو الان هر جا که باشی از دلتنگی من خبر داری و اشکم را می بینی، جوابم را بده .اگر چه ....
حسین عزیز! اگر واقعیت شهادت این است که " بل احیاء عند ربهم یرزقون، فرحین بما آتهم الله من فضله" با من حرف بزن، خودت میدانی که من به یک کلمه هم قانعم. به همان یک کلمه که قبلا گفتی: بیا .............بهار 80
حسین
چند بار در تکرار مداوم شبهای بی ستاره ترا عاجزانه از خدا بخواهم حسین؟!! من اشکهایم را برای تو می خواهم و تو چه می دانی که این روزها بر من چه میگذرد؟ چه میدانی که دنیابا همه وسعتش برای دلتنگی هایم چه تنگ است؟ چه می دانی که تمام تار و پود وجودم را شعله های عطشی سوزان در بر گرفته است؟ عطش دانستن؟ دانستن از تو ؟ بی رحمی است اگر بگویم تشنه جان به لب رسیده ای را بر لب گواراترین چشمه های زندگی ، نگاه داشته ای." یارب روا نباشد مخدوم بی عنایت" اماخدا می داند که حال این روزهای من چیزی غیر از این است.
هر شب چشمهای روشن تورا تلاوت می کنم ، از حفظ برای دیدن بهتر. هر شب .شبی بیش از چهل بار.
حسین! شبهای که آیه های خستگی ام را مرور و زمزمه میکنم، چه کسی تفسیر گریه هایم را خواهد دانست جز تو. هر شب چله نشین چشمه های جوشان محبت توئی هستم که چشمهایت ، راز کشف ادمهاست. راز کشف " یهدی من یشاء". شبهایی که 349 با فریاد میزنم و تورا میخوانم . بدان که انتظار اجابت از مرگ هم کشنده تر است.
حسین! قصه دلتنگی ام را برای هر کس که می گویم ، می گوید شاید که "ناز می فروشد حسین"
"نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا"
حسین!چه خوشبخت است کسی که تو برایش ناز کنی." ای که ناز تو خریدن دارد بار عشق تو کشیدن دارد"
اما مثل تویی نیاز به ناز فروختن ندارد. وانگهی" هر ناز که بفروشی من مشتری نقدم اینک دل من بستان از بابت بیعانه"
و تو سالهاست که بیعانه و بها را باهم ستانده ای ، پس هر بار که ناز می کنی یادت باشد: " با ما به از آن باش که با خلق جهانی" بهار 80
جرعه ای از کلام حسین
باید از این فرصت استفاده کنم و با قرآن بیشتر آشنا شوم . باید آیات قرآن را بخوانم و بعد حفظ کنم و بعد زمزمه کنم و بعد سرود کنم و بعد شعار زندگی کنم تا این دل پر هیجان و طپش را آرامش دهد . و با این شعار در انتظار شهادت بمانم و بمانم .از فردا حتماً بیشتر قرآن خواهم خواند. اخرین یاد داشت های غرق خون حسین درسنگر قبل از شهادت
قصه
درعصرگاه شانزده دی ماه سال پنجاه و نه قصه حسین ،برای عراقی ها تمام شد."با تانک از روی پیکر حسین گذشتند. در حالی که هنوز جان داشت. هر چند که چفیه صورتش را پوشانده بود......ولی صدای شکستن استخوان هایش ....... درست همین جا که قصه حسین برای عراقی ها تمام شد، برای من تازه شروع شد.
پ.ن: از کتاب منتشر نشده شهاب (زندگی شهید علم الهدا نوشته خودم)
عطشی که به یغما رفت
از ازدحام جمعیت داخل حرم که بعضی هاشان با سوز و گداز نوحه میخواندند و بعضی در غفلت شکم بستنی میخوردند فرار کردم. بستنی؟ بله بستنی. نوشابه ، ساندیس ؛ آنهم از نوع تگری ......ازاین همه اسباب غفلت که تشنگی زائران را به یغما میبرد و نمیگذاشت تا حسین را بفمهمند، ببیند و تشنگی اش را درک کنند، دلم گرفت. 2/2/79 بیابان هویزه دور از ازدحام جمعیت
هوا بس نا جوان مردانه سرد است
هوا سرد است ، هیچ برگی بر شاخه درختان نیست و درعین حال آسمان صاف صاف است. ماه شب چهارده از فراز آسمان حیاط خلوت دانشکده را به نظاره نشسته است. خدایا مثل امشبی در سال پنجاه وشش چه خبر بوده است؟ دلم می خواهد امشب به درازی هزار سال باشد و این ماه که اینچنین آرام و خاموش فقط نگاه می کند، سخن بگوید از روز گاری که حسین نفس می شکیده است در این جا...و من سراپا گوش باشم.19/10/78دانشکده ادبیات ، دانشگاه فردوسی مشهد..جایی که حسین روزگاری در ان تاریخ می خوانده اسj.
یتیم نوازی به سبک حسین علم الهدا
مادر میگه بیا برات غازی نون و پنیر درست کردم ... میگی ببخش مادر وقت ندارم دیر شده.... راه می افتی بری
یه هو جلوت سبز میشه... یتیم... بغلش میکنی.. اونقدر دور حیاط با دو چرخه می چرخونی و باهاش بازی میکنی تا بخنده................
منم دوچرخه سواری میخوام
من-بغض-کلید- تو
بغضی سنگین راه نفس کشیدنم را بسته است
کلید رویاهای عاشقانه سرخم در دستان توست که هستی ولی من از تو دورم
من از تو دورم یا از خودم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
از این تقدیر نامیمون تا هویزه چقدر راه است؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کجای تقدیر من ایستاده ای حسین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کجای تقدیر من بغض کرده ای
بغضی از جنس نهج البلاغه
کلید اشک های زلالم کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بز در غم جان است
یادش به خیر مادر بزرگ همیشه می گفت : بز در غم جان است و قصاب طالب پی و دنبه
من حسین جان این روز ها در غم جانم... در غم جانی که دارد از کفم می رود بی تو
این قصاب بی مروت.............
کاش من هم یکی از بچه های فقیر حاشیه هویزه بودم تو سال پنجاه و شش
من هم گرسنه ام حسین
لقمه ای نان و کباب
لقمه ای نگاه ناب
من هم تشنه ام حسین
دلم دنبال یک نگاه آشناست
مرور یک حس قدیمی
امشب همه ی خواب هایم را مرور کردم
دنبالت می گشتم
اثری نبود .
انگار تو از خواب ها بیرون آمدی
و این بیرون مرا نمی شناسی
و من بی تو چه قدر تنهایم
امشب همه ی خواب هایم را مرور کردم
ولا تحسبن الذین .....وما رمیت اذ رمیت.....حتی خواب آخر
تو بودی سوار بر دوش مردی که از سمت باران آمد
تو رفتی و از همان روز در خواب هایم اثری از تو نیست
به تو دل خوش بودم
و به خواب های همواره ام
که دست کوتاهم را بر نخیل تو می رساند
اما
امشب
چه قدر دورم
از همه ی خواب های دیروزم
اگر چه تلاش می کنم
کسی نفهمد
منظورم از کسی ، خودم هستم
کاش از خواب هایم بیرون نیامده بودی
مبیینی امشب حتی گریه هم نمی کنم
امشب حتی در فاصله ی چشم هایم تنهایم
امشب حتی چشم هایم با من غریبه اند
چون این من
همان من دیروز ها نیست
دلم برایت تنگ شده
کاش هنوز هم توی خواب ها بودی و در کتاب قصه ها
شاید اینطوری می توانستم ببینمت
کاش ...................
اینجا شهید آباد کوچکی است که دلتنگی های مرا کریمانه در خود جای می دهد روزگاری نامش عشقستان اسماعیل بود.