باران می بارید
و من زیر باران
زیر درخت های گردو
شانس خودم را برای پیدا کردن گردو امتحان میکردم
کلاغها گاهی روزی آدم ها را با نوکشان می ریزند روی زمین
و بعد فکر میکردم به اینکه
چندیست به تقدیر من
باران نباریده است.

پ.ن: دلم برای هویزه.. برای دی ماه بارانی سال ۵۹... برای شهید علم الهدا... تنگ شده اساسی