باران
باران می بارید
و من زیر باران
زیر درخت های گردو
شانس خودم را برای پیدا کردن گردو امتحان میکردم
کلاغها گاهی روزی آدم ها را با نوکشان می ریزند روی زمین
و بعد فکر میکردم به اینکه
چندیست به تقدیر من
باران نباریده است.
و من زیر باران
زیر درخت های گردو
شانس خودم را برای پیدا کردن گردو امتحان میکردم
کلاغها گاهی روزی آدم ها را با نوکشان می ریزند روی زمین
و بعد فکر میکردم به اینکه
چندیست به تقدیر من
باران نباریده است.
پ.ن: دلم برای هویزه.. برای دی ماه بارانی سال ۵۹... برای شهید علم الهدا... تنگ شده اساسی
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۰ ساعت 11:24 توسط همراز
|
اینجا شهید آباد کوچکی است که دلتنگی های مرا کریمانه در خود جای می دهد روزگاری نامش عشقستان اسماعیل بود.