وسط اون همه کار و ... یاد مادر می افتی .. راه میافتی خونه تا فقط چند لحظه مادر رو ببینی... مادر بغلت میکنه و.... زود راه میافتی بری
مادر میگه بیا برات غازی نون و پنیر درست کردم ... میگی ببخش مادر وقت ندارم دیر شده.... راه می افتی بری
یه هو جلوت سبز میشه... یتیم... بغلش میکنی.. اونقدر دور حیاط با دو چرخه می چرخونی و باهاش بازی میکنی تا بخنده................
منم دوچرخه سواری میخوام