قصه
درعصرگاه شانزده دی ماه سال پنجاه و نه قصه حسین ،برای عراقی ها تمام شد."با تانک از روی پیکر حسین گذشتند. در حالی که هنوز جان داشت. هر چند که چفیه صورتش را پوشانده بود......ولی صدای شکستن استخوان هایش ....... درست همین جا که قصه حسین برای عراقی ها تمام شد، برای من تازه شروع شد.
پ.ن: از کتاب منتشر نشده شهاب (زندگی شهید علم الهدا نوشته خودم)
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی ۱۳۹۰ ساعت 8:28 توسط همراز
|
اینجا شهید آباد کوچکی است که دلتنگی های مرا کریمانه در خود جای می دهد روزگاری نامش عشقستان اسماعیل بود.