و من با خودم فکر میکردم کجای لیست دل دادن هستم که هیچ نشانی از دلدادگی در هیچ کجای جسم و جانم نیست کاش وقتی باد غرور می زود آستین نفسم خالی باشد و او فقط با آستین خالی بازی کند و دستش به دست نفس سرکشم نرسد و دلم خوش باشد که مهار است
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی ۱۳۹۰ ساعت 9:45 توسط همراز
|
اینجا شهید آباد کوچکی است که دلتنگی های مرا کریمانه در خود جای می دهد روزگاری نامش عشقستان اسماعیل بود.
روزگاری ناچار شدم به پارسی بلاگ بکوچم....آنجابسیار دلتنگ اینجا می شدم. آنجا برایم حکم فرزند خوانده را داشت. با فضایش خیلی راحت نبودم. برای همین برگشتم ولی با نام همراز شقایق نوشتم. تا اینکه مدتی پیش دل را به دریا زده و تصمیم گرفتم تمام پست های آن را به این خانه منتقل کنم. و حالا شاید برای تعلق خاطر خودم... شاید برای دل مخاطبانم و شاید..... دوباره نام عشقستان اسماعیل را بر آن بر گزیدم. اسماعیل نماد عاشقی است. باید یادم بماند. باید از خود بگذرم