حسین
امشب هوا ابری بود. به آسمان نگاه کردم هیچ ستاره ای در آسمان نبود. یادم آمد خیلی وقت است از ستاره ها فاصله گرفته ام. با خودم گفتم : اگر ستاره حسین امشب در آسمان بود ، برایش میگفتم.......پاییز 79
چند بار در تکرار مداوم شبهای بی ستاره ترا عاجزانه از خدا بخواهم حسین؟!! من اشکهایم را برای تو می خواهم و تو چه می دانی که این روزها بر من چه میگذرد؟ چه میدانی که دنیابا همه وسعتش برای دلتنگی هایم چه تنگ است؟ چه می دانی که تمام تار و پود وجودم را شعله های عطشی سوزان در بر گرفته است؟ عطش دانستن؟ دانستن از تو ؟ بی رحمی است اگر بگویم تشنه جان به لب رسیده ای را بر لب گواراترین چشمه های زندگی ، نگاه داشته ای." یارب روا نباشد مخدوم بی عنایت" اماخدا می داند که حال این روزهای من چیزی غیر از این است.
هر شب چشمهای روشن تورا تلاوت می کنم ، از حفظ برای دیدن بهتر. هر شب .شبی بیش از چهل بار.
حسین! شبهای که آیه های خستگی ام را مرور و زمزمه میکنم، چه کسی تفسیر گریه هایم را خواهد دانست جز تو. هر شب چله نشین چشمه های جوشان محبت توئی هستم که چشمهایت ، راز کشف ادمهاست. راز کشف " یهدی من یشاء". شبهایی که 349 با فریاد میزنم و تورا میخوانم . بدان که انتظار اجابت از مرگ هم کشنده تر است.
حسین! قصه دلتنگی ام را برای هر کس که می گویم ، می گوید شاید که "ناز می فروشد حسین"
چند بار در تکرار مداوم شبهای بی ستاره ترا عاجزانه از خدا بخواهم حسین؟!! من اشکهایم را برای تو می خواهم و تو چه می دانی که این روزها بر من چه میگذرد؟ چه میدانی که دنیابا همه وسعتش برای دلتنگی هایم چه تنگ است؟ چه می دانی که تمام تار و پود وجودم را شعله های عطشی سوزان در بر گرفته است؟ عطش دانستن؟ دانستن از تو ؟ بی رحمی است اگر بگویم تشنه جان به لب رسیده ای را بر لب گواراترین چشمه های زندگی ، نگاه داشته ای." یارب روا نباشد مخدوم بی عنایت" اماخدا می داند که حال این روزهای من چیزی غیر از این است.
هر شب چشمهای روشن تورا تلاوت می کنم ، از حفظ برای دیدن بهتر. هر شب .شبی بیش از چهل بار.
حسین! شبهای که آیه های خستگی ام را مرور و زمزمه میکنم، چه کسی تفسیر گریه هایم را خواهد دانست جز تو. هر شب چله نشین چشمه های جوشان محبت توئی هستم که چشمهایت ، راز کشف ادمهاست. راز کشف " یهدی من یشاء". شبهایی که 349 با فریاد میزنم و تورا میخوانم . بدان که انتظار اجابت از مرگ هم کشنده تر است.
حسین! قصه دلتنگی ام را برای هر کس که می گویم ، می گوید شاید که "ناز می فروشد حسین"
"نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا"
حسین!چه خوشبخت است کسی که تو برایش ناز کنی." ای که ناز تو خریدن دارد بار عشق تو کشیدن دارد"
اما مثل تویی نیاز به ناز فروختن ندارد. وانگهی" هر ناز که بفروشی من مشتری نقدم اینک دل من بستان از بابت بیعانه"
و تو سالهاست که بیعانه و بها را باهم ستانده ای ، پس هر بار که ناز می کنی یادت باشد: " با ما به از آن باش که با خلق جهانی" بهار 80
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی ۱۳۹۰ ساعت 9:51 توسط همراز
|
اینجا شهید آباد کوچکی است که دلتنگی های مرا کریمانه در خود جای می دهد روزگاری نامش عشقستان اسماعیل بود.