یک بود و یکی بود. اون یکی هم خدا بود
خدای خوب و مهربون ، توی یک باغ بزرگ یک کفشدوزک آفریده بود
کفشدوزک یک روز از اون باغ بزرگ اومد روی زمین
ولی قبل از اینکه بیاد یک چیزی از باغ بهشت با خودش آورد و گذاشت زیر بالش
از اون روز به بعد
هر وقت کسی کفشدوزک رو میدید
زیر بالهای رنگارنگ قشنگش دنبال ردی از بهشت می گشت
من این چیز ها رو از کجا فهمیدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خوب یک روز که توی عالم خودم بودم
یک فرشته بهشتی
کفشدوزک به دست اومد سراغم و کفشدوزک رو گذاشت توی دست
کفشدوزک اون روز قصه مردی رو زیر بال های خال خالی قشنگش داشت به اسم بابا حسن
بابا حسن 34 ساله بود. اینو کفشدوزک نگفت، بعدا فهمیدم
یک روز تو جبهه غرب بابا حسن رفت و قصه بازی دراز رو گذاشت برای ما
که ببینه تو این بازیِ دراز دنیا چند مرده حلاجیم و حواسمون آیا به ثقلین هست یا نه
بعد از اون روز من یاد گرفتم که کفشدوزک ها زیر بالهای قشنگشون قصه دارن
هر کدوم یه قصه
به خاطر همین بود که دوستشان داشتم و دوستشان دارم
و دلم می خواست امشب قصه دلتنگی ام را
زیر بال یک کفشدوزک قایم کنم تا ببره به بهشت
ولی خب نشد....
تقصیر خودم هم بود که نشد....