بوی اطلسی
می گویی: دومی از چهار فرزند که همه پسرند. اولی متخصص بیهوشی ....
دوباره جریان رود خاطرات را به سمت مرتضی بر می گردانیم.
می گویی: گروهی بودند از دوران دبیرستان با هم بودند و همه دانشگاه تهران قبول شدند غیر از مرتضی که سعادت همجواری اما غریبان را پیدا کرد.
می پرسم: از دوران کودکی آقا مرتضی بگویی. آیا پسر شلوغی نبود؟ رابطه اش با برادرانش چگونه بود؟
می گویی: مثل همه ی پسر بچه های دیگر شلوغ بود، ولی مهربان
می گویی آزاد بود که راه زندگی اش را خودش انتخاب کند. رابطه اش با برادرانش هم خوب بود.
می خواهم عکسی از او به یاد گار یا نوشته ای همراهم کنی تا تنحفه ی این سفر به خراسان ببرم. به نقاشی گوشه ی اتاق اشاره می کنی و و می گویی که دوستان مرتضی این نقاشی را از روی آخرین عکس او گرفته اند. عکسی که پس از انداختن آن به جبهه رفت و هرگز فرصت تحویل گرفتن آن را پیدا نکرد و این عکس را یکی از دوستانش که فیش را داشت از عکاسی تحویل گرفت
می خواهم خاطرات مرتضی را مرور کنی. و تا تو در ذهنت کنکاش کنی دختر خواهرت که حالا به جمع ما پیوسته از زبان یکی از دوستان شهید به مهمانی جامی دیگر از خاطرات می بردمان .
یکی از دوستان آقا مرتضی شب شهادتش از ایشان می پرسد : شغل شما چیست
و ایشان جواب می دهد: در حال حاضر من و تو هر دو رزمنده ایم.
صدای دلنشینت دوباره مرا به خود می خواند: شاگرد ممتاز بود ولی هر وقت از او می پرسیدیم در کلاستان کی از همه زرنگ تر است می گفت: فلانی
بعدا فهمیدیم خودش از همه زرنگ تر بوده
تعریف می کنی که یک بار در مرخصی مسموم شده بود. به بیمارستان اعزامش کردیم. زیر سرم خوابش برد. بیدار که شد دید ساعت 5/11 است. سرم را از دستش در آورد و رفت به نماز جمعه. می گویی برای نماز جمعه احترام خاصی قائل بود.
دختر خاله ادامه می دهد: چون در جبهه نگفته بود کجایی است جنازه اش چندیدن بار به تهران و مشهد انتقال داده شده بود ولی روزی که به گرگان برگشت انگار تازه به شهادت رسیده بود.
از پدرش می پرسیم و متاسف می شویم که سعادت دیدارش را نداریم که معمار است و در این نیمروز تابستان پی کسب حلال رفته
بر می خیزیم تا در یادها رهایت کنیم. اصرا می کنی برای ماندن و ناهار و نمی توانیم که راه درازی در پیش داریم و مشتاق نوشیدن از جام سرخ لاله ای دیگریم.
بر دستان شهید پرورت بوسه می زنیم و به خدا شهیدان می سپاریمت.
اینجا شهید آباد کوچکی است که دلتنگی های مرا کریمانه در خود جای می دهد روزگاری نامش عشقستان اسماعیل بود.