مشتاقی و مهجوری
دور از تو چنانم کرد......

اصلا نمی توانم خودم را جای سیده زهرا حسینی بگذارم وقتی در جنت آباد برادرش را......
همیشه به خدا گفته ام با هر چیز می خواهی ما را امتحان کن غیر از احمد
احمد برادر کوچکم است
کتاب دار را که می بندم . احمد نشسته سر سفره صبحانه
دست می کنم توی موهایش و می بوسمش
دلم برای زهرا حسینی پاره پاره می شود

پ.ن: هنوز کتاب دا را تمام نکرده ام