- تعارف میکنی؟

من جنس را فروخته ام از پولش هم بدم نمی آید. پسر عمویت آمده و حساب کرده.

رفتم مغازه رضا

iپسر عمویت آمده حساب کرده

مانده بودم چه اتفاقی افتاده. بر گشتم خانه. همسرم از مدرسه آمده بود.

گفت : راستی آقا سید یک آقا پسری چند روز است دارد می آید در ب منزل وسراغ شما را می گیرد. او را نمی شناسم. اولین بار است او را می بینم.

-ر چه کار دارد؟

-امروز آمده چهل هزار تومان آورده و گفته این طلبی است که سید از ما دارد. به او گفتم به سید بگوییم چه کسی آورده؟ گفت: بگویید خودش میداند.

خدا را شکر. چند دقیقه ای می روم بیرون کار دارم. بر میگردم.

یک ربع ساعت طول  نکشید بر گشتم . دیدم خانم وسط حیاط وسایل شهدا را ریخته و دارد گریه می کند؟

خانم باز ما وسیله ای اوردیم شما شروع کردید به گریه کردن؟

iسید به جده ام زهرا جوانی که چند روز است می آید همین شهید....

Listsزن اشتباه نمی کنی؟ این پسر دوازده سال است که شهی شده.

[ifصد سال هم باشد استباه نمی کنم

باورش سخت بود. رفتم سراغ حاج خانم مهمان

]-->جوانی را که پول آورده بود اگر ببینی می شناسی؟

[بله

عکس شهید داد گر را نشانش دادم.

!سید به جدت خودش است.

 پسرآقای امید وار ، آقا رضا و مرغ فروش همه .....

توی بازار نشستم و شروع کردم به گریه کردن تا شب گریه کردم.

 فردا رفتم منطقه ، یکی از دوستان که خیلی هم کم حرف بود ، پیله کرد که

سید چی شده؟

>چرا امروز این همه به من پیله کرده ای؟

سحر خواب دیدم شهید دادگر گفت: به سید بگو کمک خواستی ، کمک کردیم چرا هنوز ناراحتی؟