گنجشک
یه روز با دوستم تو بهشت زهرا سلام الله علیها قدم می زدیم
روی یکی از قبور شهدا
گمانم رو قبر شهید گمنامی بود
یه گنجشک کوچولو نشسته بود
هی نوک می زد به قبر و سرش رو بالا می گرفت و نمی دونم چی رو هی قورت میداد
به دوستم گفتم : نگاه کن روزی اون گنجشک کجا ریخته شده براش
نگاه کن برای اینکه روزی خودش رو دریافت کنه هی باید نوک بزنه رو قبر شهدا
و بعد هی نشستیم و نگاهش کردیم
گنجشکه رو میگم
روی یکی از قبور شهدا
گمانم رو قبر شهید گمنامی بود
یه گنجشک کوچولو نشسته بود
هی نوک می زد به قبر و سرش رو بالا می گرفت و نمی دونم چی رو هی قورت میداد
به دوستم گفتم : نگاه کن روزی اون گنجشک کجا ریخته شده براش
نگاه کن برای اینکه روزی خودش رو دریافت کنه هی باید نوک بزنه رو قبر شهدا
و بعد هی نشستیم و نگاهش کردیم
گنجشکه رو میگم
پ.ن: مدتیه بد جوری به اون گنجشکه حسودیم میشه
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۱ ساعت 9:38 توسط همراز
|
اینجا شهید آباد کوچکی است که دلتنگی های مرا کریمانه در خود جای می دهد روزگاری نامش عشقستان اسماعیل بود.