دختر کوچولوی مهمان شوار بافتنی سبز ،قرمزی پوشیده بود با مدل مار پیچ...
خندیدم و گفتم : چه شلوار خوشگلی داری . مدلشم که مار پیچه
مامانش گفت: مگه بافتنی بلدی
یک روز عین همین رو البته با بلوز و کلاه و شال و جوراب و دستکش و....آره بلدم یعنی بلد بودم

بلد بودم روزگاری که تمام ساعت های تفریح و زنگ های ورزش را برای جبهه ها بافتنی می بافتیم
یک بار یک دستک بافته بودم. کلاس سوم راهنمایی ماجرایی دارد
آن موقع ها اوایل پاییز یعنی اواسط مهر به هر دانش آموز که بافتنی بلد بود چند کلاف نخ و یک دست میل بافتنی می دادند که در اوقات فراغت برای جبهه بافتنی ببافد. یادش به خیر ما هم اوقات فراغت داشتیم. نوجوانان امروز هم اوقات فراغت دارند.
خلاصه ان دستکشی که بافته بودم خیلی عجیب شده بود . یعنی انگشت هایش زیادی گشاد بود. روز تحویل بافتنی ها خجالت می کشیدم از کیفم درش بیاورم. یادم هست بچه ها کلی مسخره ام کرده اند که مگه آقا غوله هم رفته جبهه که تو براش دستکش بافتی
خدا نگه دارش باشد خانم هاشمی معلم پرورشی مان را دستکش ها را گرفت و گفت: اتفاقا من فکر میکنم این برای یک رزمنده تپل کاملا اندازه است و....

یوسف می گفت : در جبهه رسم این است که همه بافتنی ها را می ریزند داخل کیسه و بعد رزمنده ها دستشان را می کنند داخل کیسه و شانسی یک لباس بر می دارند.
به یوسف یک کلاه سبز سیدی افتاده بود و چون سید نبود داد به مامان. البته مامان هم سید نبود ها
ولی خب یوسف کلاه را داد به مامان
بعد ها که یوسف شهید شد مامان از این کلاه نهایت سود استفاده را کرد. یعنی هر وقت می رفت صف نانوایی جایی ، همان کلاه را سرش می گذاشت و....
همه به بی بی جان راه می دادند که زود نان بگیرد و....
همیشه دلم می خواست بدانم آن دستکش چاق من بالاخره نصیب کدام رزمنده دلاوری شد. یادش به خیر آن روزگاران هییی