دلم رو بر میدارم و یواشکی می برم آبدار خانه و از پنجره زل می زنم به دیوار روبه رو
اما از وقتی که بهار شده و درختان جامه نو به تن کردن
عکست پیدا نیست. هی تلاش می کنم و تلاش می کنم ولی فایده ای نداره

نجمه میگه ریس با تو کار داره که...؟ میگم مگه اومده؟ میگه آره

می دوم اتاق رییس تا درباره پرونده علی و... باهاش حرف بزنم
وسط حرف لای کاغذ ماغذهاش چشمم می افته به کلمه اهواز وشهدای اهواز
همین دو تا کلمه کافیه یه هو اشاره کنم به یک اپسیلن از کتاب که از اون زیر پیداست و بخوام که کنجکاوی یا به قول ملت فضولیم رو ارضا کنم
ریسس می خنده و کتاب رو بهم میده

اولین عکس از سمت راست: شهید سید محمد حسین علم الهدا
آخیییییییییی چه قدر دلم برات تنگ شده بود آسید حسین