مرادریاب
سوار بر پیچک خاطره به دنیای تو می آیم با خوشه هایی از گندم سبز وسبدی از سیب و در این دل شبمرا به خاطر داری؟آمده ام تا دوباره با تو بر سر سفره احساس بنشینم و در گلدان دلم شقایق بکارممرا به خاطر داری؟همان که با دستمالی از خورشید در دل سیاه شب یاد تو را در سینه گداخته ام روشن کردممرا به خاطر داری؟همان سینه ی خسته اش هنوزکه هنوز است از بوی صداقت سرشار است.مرا به خاطر داری ؟ همان که شب های جمعه شمع های عاشقی بر مزار شهیدان روشن می کرد؟مرا به خاطر داری؟همان که تو را برگزیده بود، دیروز، همان دیروزی که همه شماتتش می کردند به این برگزیدن.همان که شماتتش می کردند که یار مرده برگزیده و او گفت که تو زنده تر از آنی که ......دوباره آمده ام و امید دارم که مرا بپذیری و مثل دیروزها با من مهربان باشیاگر مرا به خاطر آوردی ، یک امن یجیب و یک سوره کوثر به نیت مادرت زهرا(ع) برایم بخوان بفرست که سفره ام بد جور از گندم عشق خالی است
پ.ن:سیدجان، حال مادر نیاز به دعا دارد.......
اینجا شهید آباد کوچکی است که دلتنگی های مرا کریمانه در خود جای می دهد روزگاری نامش عشقستان اسماعیل بود.