کار زار که بالا گرفت، علی تشنه و تشنه تر شد.
به سمت بابا برگشت.
تشنه ام بابا و این تشنگی دارد مرا هلاک می کند.
بابا لبهایش را باز کرد . زبانت را در کام بابا بگذار تا ببینی بابا از تو تشنه تر است

اصلا موضوع این نبود. آن روز دهم که روز واپسین عالم بود.
موضوع این بود که دل بابا در گرو مهر علی بود هنوز
اگر چه رخصت میدان داده بود قبل از تمام هاشمیان به علی
اما دلش هنوز در گرو مهر علی بود.
مگر می شود دل امام زمان کسی در گروه مهرش باشد و ملک الموت جرات کند حتی به شهادت پیوند او با زمین را بگسلد.
و علی می خواست بگوید : من تشنه ی شهادتم...بابا
بابا دل از مهر من بردار و بگذار من نیز جرعه ای از جام خونرنگ شهادت نوش کنم

باشد بابا... حالا که این همه مشتاقی.. به زودی از دست جدت سیراب خواهی شد
فقط علی جان  دوری از تو برای بابا سخت است ولو برای چند ساعت
پس راه برو...
مقابل چشمان بابا راه برو..خرامان خرامان.... بگذار سیر نگاهت کند حسین علیه السلام
بابایت نه ، بگذار امام زمانت سیر نگاهت کند.....
راه بروعلی ...راه برو....راه برو بگذار بابا تمام خاطرات کودکی اش را با محبوبش پیامبر صلوات الله علیه مرور کند
راه برو علی.....بگذار بابا برای این چند ساعتی که تو را ندارد توشه بردارد....
راه برو علی
راه برو خرامان خرامان تا هنوز خاک بر سر دنیا و هر چه ما فیهاست نشده... راه برو علی ... راه برو