دلتنگی
همه ی دلتنگی ام را بر میدارم و می روم آبدار خانه
اصلا ابایی ندارم از اینکه همه اشک هایم را ببینند
اصلا دی ماه برای همین است دیگر
برای دلتنگی
برای بی تابی
برای دی ماه بارانی سال 59
تو می دانی که روزی چند بار برای وارد شدن به دنیای خودم حتی
باید نام تو را تکرار کنم
هویزه
هویزه
هویزه
اصلا ابایی ندارم از اینکه همه اشک هایم را ببینند
اصلا دی ماه برای همین است دیگر
برای دلتنگی
برای بی تابی
برای دی ماه بارانی سال 59
تو می دانی که روزی چند بار برای وارد شدن به دنیای خودم حتی
باید نام تو را تکرار کنم
هویزه
هویزه
هویزه
چه قدر این روز ها دلتنگ هویزه ام
دست دلم را میگیرم و می رویم آبدار خانه
برف می بارد
از زیر تلی از برف
چشم هایت پیدا نیست
اشک هایم را پاک نمی کنم
شاید مزه این دلتنگی ها زیر زبان کسی دیگر هم رفت
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم دی ۱۳۹۱ ساعت 8:2 توسط همراز
|
اینجا شهید آباد کوچکی است که دلتنگی های مرا کریمانه در خود جای می دهد روزگاری نامش عشقستان اسماعیل بود.