سومین روز چله نشینی در آستان شهدای سادات:
شهید سید مرتضی(فرزاد)شیرنگی دانشجوی مهندسی دانشگاه فردوسی

در را که می زنیم منتظر می مانیم
یک روز گرم تابستان است
در را زنی با چشمانی به رنگ آسمان و به غایت مهربان مثل امام رئوفباز می کند
تا می فهمد از مشهد آمده ایم و از دیار امام رئوف
بر چشمانمان بوسه می زند و دعوتمان می کند به همه ی مهربانی اش
و بعد می فرستد دنبال دختر خاله ات
زنی که مادرت است با چشمانی به رنگ آسمان که حالا خیس گریه ی دلتنگی است، همه ی عطشمان را برای دانستن از سید مرتضی پاسخ می دهد.....

پ.ن: برایم مقدرو نشد تا مصاحبه ام با مادر شهید شیرنگی را در اینجا بگذارم ولی چه قدر موقع نوشتن این خطوط دلم برای طعم نگاه مهربانش تنگ شد