هفتمین روز چله نشینی در آستان شهدای سادات: شهید سید خلیل رضوی

به نقل از خدیجه سادات رضوی

نامزدم 25 هزار تومان داده بود تا از طرف او برای خودم هدیه بخرم. داشتم می رفتم حرم داخل اتوبوس از کیفم دزدیدنش
خیلی ناراحت بودم.

رفتم خانه ولی به کسی چیزی نگفتم
فردا صبح دیدم مادرم 25 هزار تومان دستش بود.
آن را به من داد و گفت:تو پول می خواستی چرا به من نگفتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گفتم : من پول نمی خواهم.
گفت چرا می خواهی. ولی هر کاری کرد پول را قبول نکردم.
آخرش با دلخوری گفت: وقتی بابات گفته می خواهی ، حتما می خواهی
بابام؟؟؟؟؟؟؟؟؟دلم به اندازه یک دنیا تنگ شد.
مادر نمی خواست زیر بار برود که بابا چه طوری به او گفته که من پول لازم دارم. آن هم 25 هزار تومان
پیله شدم که گفت دیشب خواب بابات رو دیدم. 25 هزار تومان دستش بود.
گفت : این پول رو بده به خدیجه سادات و بگو این قدرغصه نخوره. من خودم هستم

پ.ن: ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا. بل احیاء عند ربهم یرزقون.... همین