روضه ی مادر
می خواهم مثل قدیم ها برایت قصه بگویم. با تو فقط راه ارتباطی دارم . خودت میدانی که
یکی شعر ، همان شعر زینب که چشمانت را از پشت پنجره مشبک ضریح به تصویر می کشد و دیگری قصه
برایت قصه زیاد گفته ام در تمام این 25 سالی که همسایه بوده ایم
سال 86 قصه های سیب یادت هست؟ یکی بود، یکی نبود، یک حسینی بود که....
نه
امروز می خواهم برایت قصه در بگویم
قصه در نیم سوخته
نه
قصه کیبورد
قصه کیبورد نیم سوخته
یکی بود یکی نبود. یک مادر غریبی بود. یک روز تابستانی گفتن باید دل بکند از هر چه دارد و برود به غربت....
مادر غریب 4 بره آهو داشت. آن ها را راه انداخت دنبال خودش و آمد خدمت مردی که گفته بودند رئوف است و.....
به بره آهو ها یاد داد هر وقت غصه داشتند ، بروند و قصه اش را برای مرد رئوف تعریف کنند.
و حالا این بره آهو میخواهد برایت قصه بگوید
گریه نکنی ها آقا..
ببین من دلم طاقت گریه تو را ندارد
ببین من میدانم که تو هر وقت چشم گریانی به آستانت بیاید ، چشم هایت می بارد
برای همین خیلی دارم زور میزنم که بغضم را قورت بدهم
برگردیم سر قصه
یکی بود یکی نبود. یک مادری بود . و یک روز از روز های هفته که می گویند دوشنبه بود
مادر جوان داغدار بود. داغدار پدر
کسی به تسلایش نیامد که هیچ
کسی دردش را به جان نخرید که هیچ
کسی طفلانش را سرگرم نکرد که هیچ
شوهرش را 40 مرد بی حیا به ریسمان حماقت بستند.
مادر جوان نمی دانست عزاداری کند
نمی دانست بچه هایش را دلداری بدهد .
نمیدانست میان کوچه ها به دنبال شووهرش بدود
آخر شوهرش نبود، امام زمانش بود
گوشت که با من هست، همسایه رئوف ، هان....
خلاصه کنم
مادر حیا داشت
خانه در داشت
در میخ داشت
آتش زبانه کشید
میخ داغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ.... آخخخخخخخخخخخ
گوشت با من هست ، همسایه؟؟؟؟؟؟گریه نکن... به زودی جمعه از راه می رسد
خودت گفتی به جوادت
یادت نیست
القصه سال های سال گذشت....
اما داغ میخ داغ سرد نشد که نشد
بچه های مادر از دست داده
به دنبال جایی می گشتند که سرشان را بگذارند به دیوارش و های های گریه کنند.
گوشت با من هست همسایه؟؟؟؟؟؟؟؟
گفتند هیمه بیاورید
این خانه را با هر که در آن است آتش می زنیم
هیمه آوردند
و اصلا فکر نکردند که این بچه های یتیم مادر از دست داده
جای دیگری ندارند
هیمه آوردند همسایه...
گریه نکن هم سایه
کی بورد که میخ ندارد
کیبورد که ...................
گوشت با من هست همسایه؟؟؟؟؟؟؟
حالا گریه کن
با یتیمان مادرت زهرا
با حسن 6ساله
با حسین 5 ساله
با زینب 4 ساله
با ام کلثوم 2 ساله
و با محسن
اینجا روضه مادر توست همسایه
به روضه مادرت خوش آمدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پ.ن: این خطوط را فقط برای دل خودم نوشتم و رسم دیرینه ای که بیش از دو دهه است با همسایه رئوفم دارم. فقط می خواستم قصه ای را در این چند روز بارها و بارها مرور کرده ام برایش بخوانم
اینجا شهید آباد کوچکی است که دلتنگی های مرا کریمانه در خود جای می دهد روزگاری نامش عشقستان اسماعیل بود.