یه آقای مودب و متینی از دوستم خواستگاری کرده بود.
دوستم به دلایلی جواب مثبت نداشت.
اون آقای متدین و متین هی می رفت و می آمد تا اینکه دوستم یه شب با خودش فکر کرد: همه ی بابا ها برای بچه شون تلاش می کنند . خوب اگه بابای ایشون تقلایی کرد تو نظرم تجدید نظر میکنم .
دوستم همون شب خواب می بینه بابای اون آقای مودب و متین اومده سراغش و با خنده میگه : مریم خانم چرا عروس من نمیشی؟؟؟؟
دوستم هم میگه حالا که شما می فرمایید ، چشم عروستون میشم

پ.ن: بعد از عقد ، اون آقای مودب که حالا همسر دوستمه ازش می پرسه چه طور راضی شدی
دوستمم جواب میده : بابای شهیدت برات خواستگاری کرد منو . منم بهش جواب دادم