ادب شدند
روز بیست و هفتم از چله نشینی در محضر شهدای سادات: شهیدان سید محمد ، سید علی و سید محسن جهان آرا
میپرسم از خاطرات دوران کودکی سیدمحمد هم چیزی به خاطر دارید؟ «خب، بچه بودند و شیطان، یادم می آید سیدعلی و سیدمحمد در یک گروه و سید محسن در گروه دیگری در خرمشهر عضو بودند، یک شب من حالم خیلی بد بود و آنها مدام با هم بحث میکردند، چند بار به آنها تذکر دادم که صبح بحث کنید، گوش نکردند، من هم سیدعلی و سیدمحمد را از خانه بیرون کردم و تا صبح هر چه در زدند به خانه راهشان ندادم تا ادب شوند.»
پدر آن ها را از خانه بیرون کرد تا ادب شوند. آن ها هم ادب شدند آن هم چه ادب شدنی http://ashuraian.com/?p=9130
شهیدم محمد برادر منم که در شهر خونینی قدم می زنم
شهادت همان شدکه میخواستی تو در خون نخفتی، که برخاستی
به مادر نگفتم شکوفا شدی که احیا نمودی که احیا شدی
نگفتم که با سایه افطار کرد نگفتم که با تیر افطار کرد
....
و او گفت خواب تو را دیده است و پرواز ناب تو را دیده است
...چه آرام و روشن چه نزدیک گفت به من تسلیت گفت، تبریک گفت
به من گفت : احمد تو اما مپر بیا تا مزارش مرا هم ببر
شهیدم، محمد، برادر منم چنین سرخ و ویران قدم می زنم
ببین چاک خورده است پیشانی ام ببین زخم ها کرده زندانی ام
ببین شهر ویران تر از این تن است که آیینه ی باطن دشمن است
خیابان پر آمد و شد کجاست خیابان ایاک نعبد کجاست
... تحمل ندارم از این بیشتر به چشم و گلو نیزه و نیشتر
شهیدم محمد برادر منم که ویران و خونین قدم می زنم
....بزن زخم های مرا تازه کن و اسلام را بلند آوازه کن
....نه بگذار در خون وضویی کنم در این دشت خون شستشویی کنم
..تو کوچیدی از خویش و راحت شدی زیارت نمودی ، زیارت شدی
شهیدم محمد ، برادر منم ................................(احمد زارعی)
پ.ن: پدر و مادر شهیدان جهان آرا را به فاتحه ای مهمان کنید. باشد که در محضر خدای زهرا سلام الله علیها شفاعتی بکنند
اینجا شهید آباد کوچکی است که دلتنگی های مرا کریمانه در خود جای می دهد روزگاری نامش عشقستان اسماعیل بود.