خنده در بحبوحه ی جنگ
حقیقت گهی حسودیمان میشد از اینکه بعضی اینقدر خوشخواب بودند.سرشان را نگذاشته روی زمین انگار هفتاد سال بود که خوابیدهاند و تا دلت بخواهد خواب سنگین بودند، توپ بغل گوششان شلیک میکردی، پلک نمیزدند.ما هم اذیتشان میکردیم. دست خودمان نبود.
کافی بود مثلاً لنگه دمپایی یا پوتینهایمان سر جایش نباشد، دیگر معطل نمیکردیم خوب همهجا را بگردیم، صاف میرفتیم بالا سر این جوانان خوشخواب: «برادر برادر!» دیگر خودشان از حفظ بودند،
هنوز نپرسیدهایم:
«پوتین ما را ندیدی؟»
با عصبانیت میگفتند: «به پسر پیغمبر ندیدم»
و دوباره خُر و پُفشان بلند میشد، اما این همهی ماجرا نبود. چند دقیقه بعد دوباره: «برادر برادر!» بلند میشد، این دفعه مینشست:
«برادر و زهرمار دیگر چه شده؟»
جواب میشنید: «هیچی بخواب خواستم بگویم پوتینم پیدا شد!»
منبع :کتاب فرهنگ جبهه (شوخی طبعی ها) – صفحه: ۵۵
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم فروردین ۱۳۹۰ ساعت 17:57 توسط همراز
|
اینجا شهید آباد کوچکی است که دلتنگی های مرا کریمانه در خود جای می دهد روزگاری نامش عشقستان اسماعیل بود.