یه روزی یه آقای مهربونی، بهار رو قسمت می کرد.
سهم منو که داد
سرمو گذاشتم روی شونه ی رئوفش و حسابی گریه کردم
فرداش
یک یادگاری روز های دور
که باباش رفته بود تا بهار رو برای ما بیاره
و اون هنوز چشم براه باباش بود
سهمی از دلتنگی هاش به من داد
منم به جاش
سهم خودم از بهار رو بهش بخشیدم
حالا............پشیمان نیستم .
فقط گاهی دلم برای سهم خودم از بهار تنگ میشه
وقتی هم که دلم تنگ میشه......

پ.ن: دیروز تولد بابا حسن کفشدوزک....شهادت ابو جعفر هم بود....
پ.ن2: سال فاطمی تمام دوستان سبز . التماس دعا...