من رشته ی محبت خود با تو می گسلم
شاید گره خورد به تو نزدیک تر شود

دیروز زیاد این شعر رو با خودم زمزمه کردم.
غافل از اینکه ممکنه تو هم این شعر رو بلد باشی
همین اتفاق ساده بایدمی افتادتا بفهمم قیمت نگاهت ارزان هم نیست
به قول حافظ: گفتم گره نگشوده ام زان طره تا من بوده ام
گفتا منش فرموده ام تا با تو طراری کند

حالا دیگه بی حساب شدیم. ما خیال بریدن داشتیم و زمزمه کردیم. تو بریدی....من از تو خیال بریدن کردم. نامهربانانه... تو اما بریدی... رشته های غیر از خودت را..... مهربانانه..... حالا این ریسمان گره خورده کوتاه تر شده.....و من به تو نزدیک تر....
پس بی واسطه و بی تمنای دیگری.... دلتنگی ام را برای هویزه، به خودت ... خود خود خودت می گویم
یک شب مرا تا انتهای جنون ببر حسین
یک شب از آن شب های پر ستاره... که ستاره ات از همه پر رنگ تر چشمک می زد
یادت هست؟؟؟؟؟؟ توی حیاط زیر نور مهتاب....

پ.ن: گاهی یک اتفاق ساده(خواندن یک کتاب، یا....) سر نوشت آدم رو عوض می کنه