نشسته بودیم توی باغ آلبالو کنار خونه مون که حالا دیگه نیست
داشتیم بازی میکردیم

اونم یه گوشه ای نشسته بود و بازی کودکانه ما رو تماشا می کرد
به دلیلی که شاید خودش هم هیچوقت نفهمید خیلی خیلی نامهربان و اخمالو نگاهش کردم
دل شکسته اش رو برداشت و از تماشای ادامه بازی منصرف شد و رفت.
ظهر یک روز گس تابستان بود

۲۷ ساله منتظرم خبری ازش بشه یا یه روزی یه جایی ببینمش
بهش بگم
:به خدا منظوری نداشتم{#emotions_dlg.104}{#emotions_dlg.104}{#emotions_dlg.104}{#emotions_dlg.126}.بچه بودم.{#emotions_dlg.176}ببخش
خانم مسعودی همسایه ۳۰ سال پیشمون آمده بود مشهد ، یه سری هم به من زد
ازش پرسیدم از یزدانی ها چه خبر ؟
گفت: زینب...احمد....محمدشون هم که شهید شددیگه میدونستی که

پ.ن: ظاهرا اعلام کرده اند همه ی مفقودان شهیدن. اما شاید یه روزی محمد برگشت