لحظه ی تولدش با لحظه ی شهادت پدرش یکیه
عصر همون روزی که قرار بوده به دنیا بیاد بابا یک امبولانس هماهنگ کرده بوده که بره روستا و مامانش رو بیاره مشهد بیمارستان
در گوش راننده امبولانس هم گفته بوده: بچه پسره و وقتی به دنیا میاد من زمین نیستم
بعد ها اتفاقات رو که سرهم کرده دیده این دو تا لحظه دقیقا برهم منطبق هست

لحظه ی تولدش با لحظه شهادت پدرش یکیه
وقتی از بابا حرف می زنه  برق چشاش دیدنیه
چند سالیه خودشم بابا شده
اسم پسرش با اسم باباش یکیه
وقتی از پسرش حرف میزنه همون برق تو نگاش هست
یک بار پسر کوچولو رو تو حرم امام رضا علیه السلام بغل کردم. صفایی داشت نگفتنی