صلا از بچه گی دل خدا حافظی کردن نداشتم .....یادمه اون قدیما که جنگ بود....خونه ی ما تو شمال بود. کنار رود خونه
یه حیاط خیلی بزرگ داشتیم که توش سه تا درخت انار و دو تا سرو و کلی گل و گیاه داشت
یادمه بابا و اسماعیل
و
یوسف هر وقت می اومدم مرخصی موقع بر گشتنشان کلی باید دنبال من می گشتن
یا می رفتم توی رود خونه (اگه روز بود) یا لابه لای یکی از درختای انار (اگه شب بود و رود خونه خطر ناک )
خلاصه هر کدوم که می رفتن جبهه کلی دنبال من می گشتن و آخرشم پیدام نمی کردن و بی خدا حافظی می رفتن
هر بار هم که می رفتن بعدش پشیمان میشدم و با خودم فکر میکردم اگه بر نگشتن چی ؟؟؟؟؟؟؟؟
و بر می گشتن......
غیر از اون دفعه آخر که
یوسف دید مهدی حلیمه خاله داره گریه میکنه و ازش پرسید چی می خواد ؟ اونم گفت : بادبادک
بعد یوسف هم نشست وسط کوچه رو زمین و شروع کرد برای مهدی بابادک درست کردن
منم از لای درختای انار در اومدم و براش خمیروآبو کاغذ آوردم و کمکش کردم تا تموم شد
بعدش هم یو سف رفتکه رفت که رفت و  فرصت قایم شدن دوباره پیدا نکردم
یوسف هم رفت و دیگه بر نگشت
یعنی برگشت ولی
بدن بی سرش برگشت تیر خورده بود توی پیشانی و کاسه سرش رو برده بود....... مثل همین امروز بود سال 64
کاشکی اون روز هم لای درختای انار قایم شده بودم.
پ.ن:پاسخ کنجکاوی بعضی ها:یوسف پسرعمه ی من بود که از کودکی باما و درخانه ی ما زندگی می کرد.