ن میگم اصلا یک رازی توی این اسم یوسف هست. چه رازی بماند
خونه ی ما توی شمال دیوار هاش خیلی کوتاه بود. اونقدر کوتاه که اگه من که یه نوجوان 13-14 ساله بودم می ایستادم پشت دیوار به راحتی می تونستم با اهل خونه ی همسایه گفتگو کنم.
خونه ی اونا  دیوار به دیوار خونه ی ما و خاله حلیمه و حاجی نونوا بود(یعنی خونه شون خیلی بزرگ بود).
برای رفتن به خونه ی اونا باید کل کوچه رو می رفتی و از چنا تا خونه می گذشتی و بعد دوباره همین مسسیر رو بر می گشتی
واسه همین ارتباط ما بیشتر دیوار به دیوار بود.
به خصوص وقت هایی که ماموران ساواک دنبال خرابکار بگیری بودن. برای مخفی کردن اعلامیه ها و اینا
یه یوسفی ما داشتیم یه یوسفم اونا
یوسف اونا که شهید شد (سال 61 ) ما بچه بودیم یعنی دبستانی بودیم. با امیر و حسین می رفتم روی ماشین صوت و شعار این گل پرپر و اینا...5 شنبه ها هم که مزار و بعدش هم صبح تا شب جبهه بازی توی باغ فاطی یتیم که بعد ها شد خونه ی حلیمه خاله
یوسف ما که شهید شد (64) دیگه دبستانی نبودیم. راهنمایی شده بودیم. و به قول حسین دیگه بزرگ شده بودیم و کمتر می رفتیم خونه شون

سال بعدش هم که مامان خواب دیده بود که یوسف ما  گفته بود من زنده ام و مشهد به زوار امام رضا (ع) خدمت میکنم و بابا بی قرار اومده بود مشهد و دیگه بر نگشته بود و سفارش کرده بود که ما هم خونه و  زمین رو ول کنیم و بیایم مشهد که اومدیم و.....  

پ.ن : پست بعدی رو هم بخونید