28 سال پیش در چنین روزی خیلی از دوستان من هنوز به دنیا نیامده بودند :)
28 سال پیش چنین روزی اتفاق خاصی نیفتاد الا اینکه من صبح رفتم مدرسه ،بابا از جبهه برگشته بود و رفته بود نمی دونم کجا و نبود...شاید همون روستایی که از طرف جهاد براشون مدرسه می ساخت.یوسف و داداش هم جبهه بودن.داداش سرباز بود و یوسف هم بسیجی و داوطلب...هر دو هم کردستان بودن گمانم

28 سال پیش چنین روزی سرصبح بازهم اتفاق خاصی نیافتاده بود.من سرصبح کله سحرخوشحال وخندان رفتم مدرسه
ظهرهم خوشحال و خندان از شروع امتحانات،امتحان داده و سرمست آمدم خانه روزه هم بودم گمانم.البته نه کله گنجشکی ها روزه واقعی روزهای آخر شعبان بود یا روزاول ماه رمضان دقیقا یادم نیست(تف به ریا)...تا اینجا هم که هنوز اتفاق خاصی نیافتاده

28 سال پیش چنین روزی، ظهر که ازمدرسه برگشتم یهوخشکم زد. مامان زیر گل یاس ایستاده بود آرام اشک میریخت.عمو دستش رو گرفته بود روی صورتشو...خانم جان هم نشسته بود توی باغچه و خاکها رو میریخت روی سرش.هیچ کس هم هیچ چیزی نمی گفت.ظاهرا همه منتظر بودن تا من ازمدرسه بیام که بریم خونه ی عمه(هیچ کس هم به شعورش نرسیده بود بیاد مدرسه دنبالم )

28 سال پیش چنین روزی ظهر وقتی از مدرسه برگشتم واین صحنه رو دیدم قبل ازاینکه قالب تهی کنم...آبجی کوچکه پرید از تواتاق بیرون و گفت:یوسف شهید شده...به همین بی مقدمه گی...به همین راحتی
بعدش مامان گفت: آماده شو میریم نوده خونه ی عمه...جنازه رو اوردن اونجا ...به ما هم اجازه ندادن جنازه رو ببینیم(چه خوب .. جنازه بدون سر هم دیدن داره مگه)
فقط برای اینکه عمه کاسه ی سرخالیش رو نبینه، گفتن یکی روسری بده، ببیندیم سرش...مامانم هم روسری ما رو....

28 سال پیش یک هفته بعد ازچنین روزی یه دختر کوچولوی مدرسه ای شیطون که بلا نسبت من بودم، عکس های اعلامیه شهید یوسف.ص رو با خودکار قرمز رنگ کرده بود و از داداشش که تازه از جبهه آمده بود کتک مفصلی خورد(نوش جونم، نه)

28 سال پیش چهل روز بعد از چنین روزی..... ادامه دارد