چهل روز مانده به چنین روزی یوسف رفته بود نوده خونه عمه تا خدا حافظی کنه برای اعزام
عمه هم یک ساک نون تازه کاک و محلی پخته بود گذاشته بود تو ساکش
وقت رفتن در ساکش رو باز و نونهای تازه رو بین بدرقه کنندگان قسمت کرد. (اهل محل)
هنوز اون کوچه بوی نون تازه میده :)
28 یال پیش چهل روز رفته از چنین روزی یا کمتر و بیشتر، مادر خواب دید که
یوسف گفته:من مشهدم و راه زوار امام رضا(ع)رو آب پاشی میکنم تا گرد و خاک نشینه به پاشون

بابا که حسابی دلتنگ بود همین خواب رو بهانه کرد و آمد مشهد زیارت
چند روز بعد هم پیغام داد که من اینجا ماندگار شدم. شما هم بیاید(بعد مزرعه رو به شریکش واگذار کرد و خونه رو هم فروخت) و این شد که ما آمدیم مشهد زندگی کنیم
28 سال پیش چنین روزهایی یه دختر خانم نازی تو مراسم یوسف خیلی گریه میکرد. حتی روز اول تا دیر وقت افطار هم نکرده بود همین طور فقط به سفره نگاه میکرد
آبجی فاطمه در گوشم گفت: اون دختر رو نگاه
گفتم : خوب
گفت: همونییه که برای یوسف رفته بودن براش خواستگاری
آخی طفلکی.. یعنی الان کجاست؟ یادش میاد 28 سال پیش ......
28 سال پیش دوچرخه یوسف مدتها توی انباری خونه ما خاک خورد آخرش هم نفهمیدم چی شد.
تازه خریده بود. حتی یک بار هم فکر کنم سوارش نشده بود.
پ.ن: قول داده بودم که.....دست خودم نبود .شد. یه هو خودش اومد. این حرفها رو میگم