جنگ یعنی این
یه روز با یه جانباز
شیمیایی که اتفاقا آدم معروفی هم هست در مورد یه موضوع فرهنگی صحبت می کردیم، بحث
به جنگ کشید و...
آهسته یقیه لباسش رو کنار زدو تاول ها و زخم ها (البته فقط
درصد خیلی خیلی کمش رو نشان داد.... تا به حال زخمی اینچنین ندیده بودم
آهسته
گفت: جنگ یعنی این
یه روز دختر همسایه مون رو که اتفاقا شاگردم هم
بود تو بغلم داشتم . روز تشیع جنازه باباش بود که مفقود بود و بعد 10 سال استخوانی
و پلاکی ازش برگشته بود
جنازه که نزدیک ما رسید چنان شورع به لرزیدن کرد و فریاد
زد که : این بابای من نیست
فرداش عکسش چاپ شد تو روزنامه خراسان
عکس رو بردم
سازمان.... که یکی از اساتیدم اونجا بهم گفته بود : جنگ تموم شده دیگه بس کن نوشتن
از جنگ رو...
رفتم عکس رو نشونش دادم که جنگ تمومی نداره ، جنگ یعنی این
زن داره خاطره تعریف میکنه و از پسرش میگه و از
ماموریت شوهرش و اینکه بچه بعد از رفتن باباش به ماموریت مریض شده و تب کرده و هیچ
جوری آروم نشده تا اینکه صدای موتور باباش رو که شنیده یه ....
من با خودم فکر
می کنم همسران شهدا چه طوری این همه بچه رو تو این همه سالها که هیچ کس صدای شکستن
استخوان هاشون رو نشنید بزرگ کردن
جنگ یعنی همه
این بی تابی ها و تب کردن ها و مریض شدن ها و بهانه ها که هنوز که هنوزه ادامه داره
و کسی نمی بینه
همسر اولش شهید شده و ازش سه تا بچه داره.... همسر دومش برادر همسر اولشه و جانباز شیمیایی و مادر همسرش بیمار و ....و زن خیلی خیلی مسن تر از اونی نشون میده که شناسنامه اش میگه جنگ یعنی این
روز نامه ها نوشتن مادر شهید ......هم تمام شد.... فرصت عاشقی کردن
با خاطرات یک مادری که به قول یکی از بچه ها سه هزار بارشهید شده(شهید یک بار شهید میشه ولی مادر شهید هزار
بار)
یاد دلتنگی های همه ی این سالهای این سلاله ی سادات که می افتم
آهسته با خودم تکرار میکنم : جنگ یعنی
این
اینجا شهید آباد کوچکی است که دلتنگی های مرا کریمانه در خود جای می دهد روزگاری نامش عشقستان اسماعیل بود.