کوتاهترین راه تا خدا
در جایی می خواندم روزی پیامبر که درود و رضوان خدا تا قیامت بر او و خاندان پاکش باد به دو تن از یارانش مبالغی را داد و از آن ها خواست آن را خرج کنند
و قرارشد شب که شد بیایند فلان جا و گزارش بدهند.
و قرارشد شب که شد بیایند فلان جا و گزارش بدهند.
شب که شد جایگاهی را درست کرد ازفلز که زیر آن آتش نرمی می سوخت.
آن دو که آمدند فرمود : بر بالای جایگاه بایستند و گزارش بدهند.
اولی رفت بالا و گفت : آن مبلغ را نیم کردم و با نیمی از آن فلان کردم و با نیمه ی نیم دیگرش بهمان کردم و .....
وقتی که آمد پایین پدر کف پایش در آمده بود و تاول زده بود این هوا
دومی که رفت بالا گفت : همه را انفاق کردم. بعد هم جست پایین
و من فکر میکنم شایید پیامبر که درود ورضوان خدا بر او و خاندان پاکش باد می خواست به آن ها بگوید برای رسیدن به خدا راههای میانبر و جود دارد و خلاصه حساب و کتاب آدم فردا همین طور است و ....
و باز من فکر می کنم : کوتاهترین راه و میانبر ترین راه تا خدا شهادت است. و الان به تمام شهدا حسوییم میشود و دارم فکر می کنم که چه کارها می توانم بکنم که لایق شهادت بشوم
شما چه فکر میکنید؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد ۱۳۹۲ ساعت 4:8 توسط همراز
|
اینجا شهید آباد کوچکی است که دلتنگی های مرا کریمانه در خود جای می دهد روزگاری نامش عشقستان اسماعیل بود.